عید الزهرا مبارک باد
امام صادق (ع) می فرمایند: شیعیان ما از زیادی آب و گل ما خلق شده اند مسرورند به خشنودی ما و محزونند به اندوه ما.
در طول سال با عزای اهل بیت عزاداریم. و در خشنودی بانوی عالمین ، شاد و مسروریم.
اساس دین محبت و دوستی خداست و آنچه را که خدا دوست دارد و دشمنی و بغض با دشمنان خدا و آنچه خدا دشمن دارد.
( تولا و تبرا)
پیامبر اکرم (ص) فرمودند : خداوند در قیامت غضب می کند به غضب فاطمه (س) و راضی و خشنود می شود از مردم به رضای فاطمه (س).
اگر اهل تسنن اهل مطالعه باشند خودشان می فهمند که حق با ماست. چون حتی در کتب اهل تسنن هم چهره ی واقعی و کریه خلفای غاصب حق مولا امیر المومنین علی (ع) به وضوح نشان داده شده است.
من از تمام مخالفین این عید عزیز و گرامی می خواهم که لعنت بفرستید بر اول کسی که بنای نفاق را در جامعه ی متحد اسلامی قرار داد و با مطالعه و تحقیق به دور از تعصب آگاهی خود را افزایش دهید. ان شاء الله .
الهم العن عمر خطاب
الهم العن ابوبکر
الهم العن عثمان
راستی از اعمال امشب انفاق به برادران مؤمن و شاد کردن مسلمانان است.
از همه ی خوانندگان وبلاگ تقاضای شدید دارم که به همراه هر گوز یا چس (دو نوع باد معده اولی با صدا و دیگری بی صدا) این ذکر را هم فراموش نکنند : الهم العن عمر ثم ابابکر و عمر ثم عثمان و عمر ثم عمر ثم عمر ثم عمر.
از دیگر اعمال امشب ( که اولین بار در این وبلاگ نوشته می شود و شخصا در خواب از امیرکبیر شنیده ام ) اینست که رقصیدن را بسیار بجا آوریدو با آوازهای شاد و قر کمر همدیگر را به وجد بیاورید.
من هم برای رضای خدا امشب تا صبح خواهم رقصید.
عید شادی حضرت فاطمه زهرا (س ) مبارک باد.
شب هلاکت عمر خطاب – اول ظالم عالم در حق رسول الله و خاندانش – مبارک باد.
ابولؤلؤ افتخار مردم ایران و کاشان است.
بهترین درمان افسردگی رقصیدن در حرم مطهر ابولؤلؤ در کاشان است.
ان شاء الله که همه حاجاتشون رو بگیرند.
یا علی مدد
حق یارویاور همه شیعیان ولایتی
با تقدیم بی احترامی به شیعیان سنی زده (شیعیانی که هر دقیقه طرفداری اهل تسنن می کنند و لعنت خدا بر آنها باد)
یا زهرا عیدتان مبارک باد.
ما عیدی می خواهیم.
انتظار انتصار
این ساعتهای روز جمعه سختترین ساعت هاست. ساعاتی که اگه منتظر باشی ، انتظار به اوج خودش میرسه. یادش بخیر قدیما که منتظر بودم همیشه یه حس دوباره داشتم. برای جمعه ی بعد.
اما دیگه اون حس نتونست با من آلوده بسازه و رفت.
دیگه این حالت منتظر بودن برام مثه قدیما نیست. از سر بی حوصلگیه. خدایا ببخش.
به امید انتصار حق بر باطل
یا مهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداه ) ادرکنی
با تقدیم احترام به منتظران دروغگو
حق یارویاور منتظرترین مرد تاریخ ، ولی عصر (عج)
بازی
زندگی بازی نیست.
نه. زندگی صحنه ی تئاتر هم نیست. ما بازیگران صحنه تئاتر زندگی نیستیم.
زندگی یک لحظه است. لحظه ای که تو حق داری چشمان خود را باز کنی و همه چیز را ببینی و خاطراتت را پر کنی از حجم خالی زمان. و باز ببندی. آن چشمانی را که لحظه ای تصاویر تلخ یا شیرینی را دیده است.
کودکی ام یادم می آید. تب 41 درجه. تشنگی . نور نارنجی ای که همه ی وجودم را گرفته بود. گریه از درد گوش و گلو. صدای مهربان و مطمئن پدر. « مهدی جان بیدار شو. برایت آب آوردم » و من در تب بیدار می شدم. و مادرم سرم را آهسته بلند می کرد و آب می نوشیدم. «سلام بر حسین (ع) لعنت بر یزید» و با خنکای دستان مادرم که به حوله ای خیس آغشته بود کابوس و هذیانم پایان می یافت.
زندگی ، آرزوی مردگان است. مردگانی که روزی دوشادوش ما راه می رفتند. و ما جای خالی شان را اصلا احساس نمی کنیم.
نمی دانم اما شاید باید قدرش را بدانیم
قدر همین یک لحظه را و سعی کنیم تنها خوبیها را ببینیم و چشم ببندیم و دستان مهربانی را حس کنیم که بیدارمان می کند.
یا علی مدد
حق یارو یاور همه ی مردگان.
با تقدیم احترام به زندگی
سلامم را تو پاسخگوی در بگشای...
«سلامم را تو پاسخگوی در بگشای... نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بی رنگم..» مهدی اخوان ثالث.
دلم می خواست می تونستم بازم از روزای خوب بگم. روزای خوبی که من بودم و خدا بود و دوستی به نام حسین.
چقدر بازیهای کودکیمان شاد بود. یادش بخیر. همیشه با هم می جنگیدیم. دو دوست ، در دو جبهه. یادش بخیر. چقدر آرزوی جنگیدن داشتیم. چه روزهایی ، جنگ ، روزهایمان را خراب کرد.
جنگ نام مقدسی است. نام عزیزی که می پرستمش.
جنگیدن برای زندگی.
جنگیدن برای عقیده.
برای نام.
برای زمین.
برای خاک.
برای خلیج.
برای فارس
برای همه
جنگیدن زیباست مخصوصا وقتی برای نام مقدس تو باشد.
برای تو ای معشوقه ی سالهای دور و دراز.
برای تو ای نامت ، بر قله های قلبم.
برایت خواهم جنگید. از تو دفاع خواهم کرد. و پای هر بیگانه ای را و دست هر ناپاکی را از تو قطع خواهم کرد.
اگر تمام جهان در مقابل من باشند و من ، تنهاترین باقیمانده ی نسل آریا باشم. خواهم ایستاد.
ایران عزیزم. مادر مهربانم. عشق جاودانم. تو را دوست دارم. و می دانم که دوست داشتن برتر از عشق است.
به امید روزی که سر بر خاک مقدس تو اندازم و نه تنها جانم را بلکه نامم را نیز برای تو دهم.
هموطن: سلامم را تو پاسخ گوی. در بگشای....
...
بالا خواهم رفت و بر فراز قله خواهم ایستاد و به پشت سر خواهم نگریست و از اوج به فرودها فکر خواهم کرد و سنگلاخها را خواهم شمرد و باد مرا به آسمان خواهد برد و باد را به آسمان خواهم سپرد و آسمان را تنها ملک خورشید نخواهم دانست و خورشید را فقط مال خود خواهم کرد.
و خود را بیخود از خود به ابدیت خواهم سپرد و در بی بعدترین زمانها گم خواهم شد و دلم را به تاریکخانه های اعماق زمین خواهم سپرد و آنرا در مخفی ترین گنجینه های زمین پنهان خواهم کرد.
و روزی کنجکاوانه در اعماق تاریک نیرنگها و کینه ها به دنبال دل گمشده ام خواهم گشت و آنرا خواهم یافت و دلم را دیگر به هیچ فناپذیری نخواهم بخشید و تنها فریاد درون من است که با پژواکی به اندازه طول موج غم آدم ها باقی خواهد ماند .
و این منم که دیگر قلبم را نخواهم فروخت و بر گذشته نخواهم گریست و به آینده خواهم خندید . و همچنان بر فراز قله ، خورشید را در دست خواهم گرفت.
...
30 اسفند 83 یا 84 ؟
سلام دوستان ، هم میهنان ، همنوعان و مردم تمام کائنات چه در زمین و چه در هر سیاره ی دیگر.
امروز زمین برای چندمین بار به جایگاه آغازین خود می رسد ؟ نمی دانم. ولی می دانم امروز روز نوی زندگانیست.
همان روزی که خداوند متعال آنرا آغاز حرکت جهان قرار داد.
امروز روز جالبی است.
روزیست که بهار و زمستان ساعاتی را در کنار هم می نشینند.
ساعاتی که می توان آنرا تنها ساعات دیدار این دو همراه قدیمی دانست.
امروز روز 30 اسفند 1383 است البته تا قبل از ساعت 16 و امروز روز 30 اسفند 1384 است البته بعد از ساعت 16.
امروز روز زیباییست که بهار و زمستان با هم هم آغوش می شوند. و زندگی را از نو شروع می کنند.
روز خداحافظی زمستان و سلام بهار.
معمول اینست که در ماه محرم و صفر تبریک نگوئیم. اما مگر امروز یک روز معمولیست؟
پس مبارک باد بر شما مردم ، بر شما جانداران ، بر شما گیاهان ، بر شما جامدات ، بر شما موجودات ، این روز نوی زندگانی.
وبلاگ سرخ و نویسنده اش ، سالی نیکو را برای شما زیر سایه ی مهر و رحمت حضرت امام زمان (ارواحنا لتراب مقدمه فداه) آرزو می کند.
حق یارویاور بهار
با تقدیم احترام به سایر فصل ها مخصوصا زمستان
یا علی مدد
حق چیست؟
آیا هر واقعیتی ، حق است؟
آیا هر حقی واقعیت دارد؟
سلام بر حق ؛ آنگاه که پشت در شهید شد.
سلام بر حق ؛ آنگاه که بدنیا نیامده شهید شد.
سلام بر حق ؛ آنگاه که بر سر نی قرآن خواند.
سلام بر حق ؛ آنگاه که در نماز رستگار شد.
سلام بر حق ؛ آنگاه که از وفای عباس در تعجب شد.
آنگاه که اباالفضل (ع) شهید شد. و پیامبر با ظرف آب به پیشوازش شتافت. و آنگاه که باز آب ننوشید و فرمود تا مولایم حسین آب ننوشد من نمی نوشم.
سلام بر حق ؛ آنگاه که بعد از 14 قرن هنوز واقعیت نیافته.
و سلام بر حق ؛ آنگاه که با طلوع صبح جمعه می آید.
سلام علی آل یس
السلام علیک یا خلیفة الله و ناصر حقه
سلام بر حق ؛ آنگاه که او بود و نور نبوت . و نور دخت نبی – فاطمة الزهرا- و نور 12 امام.
سلام بر حق ؛ آنگاه که کمر بندش را باز کرد و دور ایران عزیزم کشید.
سلام بر حق ؛ آنگاه که مرا در آتش انداخت. و آنگاه که مرا در آتش اندازی نمی توانی فریاد – یا رب الحسین – مرا نشنوی.
سلام بر حجة الله ؛ آنگاه که زمین را از ظالم و مظلوم پاک می کند.
حق یارویاور حق پرستان.
با تقدیم احترام به تمام واقعیات .
یا علی مدد.
چند روز پیش دختر دایی ام از مالزی برگشته بود برای تعطیلات پایانترمش ایران ( اونجا فوتونیک می خونه یا یه چیزی تو این مایه ها) خلاصه بحث اینترنت شد و گفت :
(( ... آره من می خواستم مجموعهی طنز پاورچین رو از روی اینترنت دانلود کنم ولی متاسفانه کارت اعتباریم تموم شده بود. حالا برام سی دی اش رو می خری؟ ))
گفتم: (( ااااااااااااااووووووووووووووو اااااااااااااااا ه ه ه ه ه ه ه . چه حوصله ای داری بابا . می خواستی چند روز ( یا چند هفته ) بشینی پای اینترنت و پاورچین رو دانلود کنی ؟ خب به من می گفتی برات می خریدم و با پست می فرستادم. زودتر هم می شده تازه )
گفت : ( آخه ما اونجا هر چی رو که می خواهیم دانلود می کنیم.)
گفتم : ( مگه اینترنتتون سرعتش چقدره .؟ لابد بالای 128 هست نه؟)
گفت: ( یه کمی بیشتر )
گفتم : ( یک مگابایت ؟ (البته با دهان باز ))
گفت بازم بیشتر : ( گفتم دو مگا بایت ( و به حالت غش رسیده بودم از تعجب))
گفت : ( یه کمی بیشتر . یک گیگابایت ( یک جیگابایت) در ثانیه )
گفتم: ( )
دیگه چیزی نگفتم آخه خیلی ضایع شدم.
حالا معنی 10000 دقیقه = 1 ثانیه رو متوجه شدید؟
امیرمومنان می فرماید : چند خصلت از کرم آدمیست:
اینکه مالک زبان خویش بود
به کار خویش پردازد
به وطن خویش شیفته بود
و یاران قدیم خویش حفظ کند
حق یارویاور همه ی هموطنان
یا علی مدد
دخترک عاشق شده بود. البته خودش می دانست که نباید عاشق شود. چرا که عاشق پسر قاتل پدرش شده بود.
اما عشقش را نمی توانست از دل براند. چرا؟ نمی دانست.
سالها ، ساعتها ، روزها گذشت. دخترک دیگر بزرگ شده بود . بزرگ بزرگ. هنوز عاشق بود . عاشق همان پسرکی که 12 سال پیش پدرش ، پدر پسر ، پدر دختر را کشته بود.
صبح شده بود و شب گذشته شب عروسی بود. شب عروسی دخترکی که دیگر بزرگ شده بود. با مردی که دوستش نداشت.
هنوز عاشق بود. عاشق همان پسرک.
حق یارو یاور همه ی عاشقان واقعی.
با تقدیم احترام به همه.
یا علی مدد
غزل
غزل بود و خواندنی.
البته تا قبل از اینکه شاعر ، او را ادامه دهد و قصیده ای در مدح یک پادشاه ظالم شود.
بعد از آن قصیده شد و دروغی بزرگ در مدح دروغین یک پادشاه ظالم.
دیگر دلش نمی خواست خوانده شود.
ساکت ماند و خیره به شاعرش نگاه کرد.
باور نمی کرد که شاعر او را اینچنین زشت کرده باشد.
باور نمی کرد تا آنکه پادشاه ظالم ، دهان شاعر را پر از طلا کرد.
اما او چه گناهی داشت. او می خواست غزل باشد. و برای عاشقان.
نه قصیده ای در مدح ظلم و برای ظالم.
ناگهان تصمیم گرفت.
خود را از لابلای دستان پادشاه بیرون کشید و با سرعت خود را به مشعل زد. و سوخت.
قصیده بود و در مدح ظلم.
البته تا قبل ازینکه خاکستر شود و ظلم ستیز.
بعد از آن پاک شد و نورانی. و خدا او را – غزل را – تقدیم کرد به همه ی ظلم ستیزان.
حق یارویاور همه ی غزل ها.
با تقدیم احترام به قصاید.
یا علی مدد.
خانه ای بی فرش
شب بود. شب سرد زمستان. « باد برف و سوز وحشتناک ». بچه های روی بی فرش زمین خانه ، سرد و نمناک نشسته بودند. پدرشان فرش خانه را برده بود تا بفروشد و گرمای چراغ نفتی ای را با خود به خانه شان بیاورد.
شب بود . شب سرد زمستان. « بادبرف و سوز وحشتناک » . پدر وارد قهوه خانه گرم و روشن شد. دستان پینه بسته و زحمتکش اش سنگینی چراغ نفتی دست دومی را تحمل می کرد. پدر خوشحال بود. خوشحال و گرم از گرمایی که فرزندانش ساعتی دیگر خواهند داشت.
شب بود. شب سرد زمستان. « باد برف و سوز وحشتناک ». قبرستان خالی خالی بود. باد سوزان دی ماه حتی ارواح را هم با خود جارو کرده بود. اما در گوشه ای از قبرستان چشمانی برق می زد. و تنی خسته و نالان رنج می کشید و برای درد بی درمانش زهری را طلب می نمود.
شب بود. شب سرد زمستان . « باد برف و سوز وحشتناک » . پدر از قهوه خانه گرم و روشن بیرون آمد. به سوی تاریک و نمناک و فسرده ، سرد منزل . در میان راه جوانی را دید که به سختی خود را به کنار جوب آب رسانده بود و می خواست از تهی دست مردم مرد ، گدایی کند. پدر دلش به رحم آمد . کنار جوان نشست و چند تومان باقی مانده را کف دست جوان گذاشت و پشتش تیر کشید.
شب بود. شب سرد زمستان . « باد برف و سوز وحشتناک » . جوان در حالی که از درد می نالید ، چراغ نفتی دست دوم را به ثمن بخس فروخت و زهری را که جانش ملتمسانه آنرا تمنا می کرد خرید و کمی آرام شد.
شب بود. شب سرد زمستان . « باد برف و سوز وحشتناک » . پدر روی زمین ، رو به زمین ، در کمرش تیغی سخت ، کار زنجان یا که کرمان کس نمیدانست . گرم بود و غمگین . گرم از خون به دورش ریخته . غمگین برای سرمای فرزندانش.
شب بود. شب سرد زمستان . « باد برف و سوز وحشتناک » . بچه ها چیزی نمی گفتند. این صدای استخوانها شان بود. ناله ها از عرش بالاتر. این صدای ناله ی استخوانها شان نحیف و سرد بود.
شب بود. شب سرد زمستان . « باد برف و سوز وحشتناک » . قهوه خانه گرم و روشن . زندگی جاری...
با تقدیم احترام به همه ی سرما سوختگان.
حق یارو یاور خیابان خوابها.
یا علی مدد.
آسمان خراش
واقعا چه اسم جالبی. آسمان خراش. یعنی خراشی بر دل تکه تکه ی آسمان. مثل دلخراش. آسمان خراش.
انگشتی که هر لحظه آسمان را می خراشد. خراشی بر آسمان و ابر و مه و باد و... .
دلم گرفت.
لبانم لرزیدند.
سخنم خشکید.
دلم پر پر شد.
زبانم تکه سنگ.
حرفم ناتمام.
و ...
... و دلم باز هم گرفت.