سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

مترسک

می دانست که هیچ کلاغ و پرنده ای از او نمی ترسد ، اما خوش داشت اینطور فکر کند.

می دانست نمی تواند قدم بردارد اما خوش داشت پرندگان فکر کنند او دونده است.

می دانست که هیچ چیز نمی داند اما دوست داشت همه او را انسانی فهمیده ببینند.

در این خیالات بود که گروهی کلاغ به مزعه حمله کردند و داد میزند : “ آهای مترسک نترس، ما با تو کاری نداریم

وطن

واقعا وطن ما کجاست؟

آیا وطن ما عراق و افغانستان است؟

یا آذربایجان و ترکمنستان و... ؟

وطن ما کجاست؟

اصلا وطن چیه؟

سوال من اینه: وقتی آمریکا با صدها هزار سرباز آماده ، مقابل حرم حضرت علی علیه السلام ، برای کشتار صف کشیده اند ، تنها شعار و راهپیمایی می تواند این محاصره را بشکند؟

یا نه باید از راه دیپلماتیک و سیاست وارد شد؟

آیا اگر دوباره به حرم امام اول مسلمانان جهان حمله شود، ما فردا به عنوان مسلمان آبرویی داریم؟

آیا اگر دولت های مسلمان ( چه شیعه و چه سنی ) اجازه تجاوز به حرم خدای روی زمین بدهند ، دیگر ما مسلمانیم؟

اگر گنبد طلای مولای عاشورا گلوگه باران شود دیگر محرم ها با چه رویی سینه بزنیم؟

اینجا دیگه بحث وطن نیست!

بحث اعتقاده و بحث همان جنگ صلیبی که رئیس جمهور امریکا نام برد.

دیگر راه از بیراه مشخص شد.

حق از باطل.

و عشق از نفرت.

من حسین اللهی ام تکفیر کو؟؟؟

دیگر حق تنها یارویاور مسلمانان خانه نشین هم نباشد.

یا علی سر ها مان از خجالت به زیر افتاده.

با تقدیم احترام به ...

... هیچکس

جاده

میروی تا ته آن جاده که هرگز نرسی

و برای نرسیدن دلیلی ندهی

و برای دلیلت دروغی ننویسی

می روی تا ته آن جاده که مسلمانی دور میزند

می روی تا ته آن جاده که به مسجد می رسد

در مسجد بسته

خانه ات تعطیل است

و نمازت دیر است

با خدایت از در بسته خانه ش گویی

با خدایت از ته این جاده که هرگز نرسی می پرسی

و جوابی نشنوی

که تو را لایق آن صوت خدایی نبود

گوش انسانی این جان پلید
--------------
سلام به همه دوستای گلم
ناز آفرین پرسیده بود که معنی اون جمله که هنگام خروج از وبلاگ میاد چیه : « من می گم که تا قیامت برو زیبا به سلامت . پشت پات آب نمیریزم که نبینمت عزیزم »
این جمله ، یکی از بیت های شعر خانم مریم حیدر زاده است که اعتمادی هم ترانه اون رو خونده.
ازش خوشم اومد و دیدم برای خدافظی حرف زیباییست.
خب هر کسی یه جوری خدافظی می کنه دیگه.

سلامت باشید
یا علی مدد
حق یارویاور همه
با تقدیم احترام به همه ی دوستانی که پیغام می گذارند.
موفق و شاد باشید.

اتوبوس

وصدایست در این نزدیکی که مرا می خواند
و نوای
ست در آن گام سیاه و گرد ، که بر محور غلطان زمان می چرخد

و صدا ، خاطره بود

خاطره ای از عمق عبور اتوبوس

که به آرامی اعصاب قدم بر میداشت

و به سوی ایستگاه بعدی فرا می خواند مردم را

که آی مردم ما ز پشت تل غیرت

از کنار جوی شهوت

از پس بازار ناموس

میرویم تا ایستگاه آخر نامردمی

کیست با ما تا مسیری را به همراه زمان مرده اش حرکت ، بیایید.

و هجوم مردم غمگین و خوشحال از نشاط و غصه ی مردم

به درون آن سیه جعبه

و تاریکی و گرما و عبور بوی مطبوع دهان ها سیر خورده

وای چه کابوسی تلخ بود دیشب

خدا را شکر تو،

آمد سحر همراه آن

بیداری از خواب خیالی

خواب در روز دگر آغاز...

یا علی مدد
حق یارویاور همه ی بلیط فروشان اتوبوس
با تقدیم احترام به بی اخلاق ترین انسان هایی که می شناسم....

در نقطه ی صفر – 0 –

 

چند روزیست که حسابی در نقطه ی صفر گیر کردم و قدرت انجام هیچ کاری رو هم ندارم.

آخه چرا؟

دلایل حظور در نقطه ی صفر:

طلاق – بدهکاری -  کار زیاد -  شکست عاطفی -  نبود همدل - ...

 

...و مهمتراز همه

دوری

 

سه غم آمد به جانان هر سه یکبار
......
غریبی و اسیری و غم یار


غریبی و اسیری چاره داره
 .........
غم یارو غم یارو غم یار


و یاد این سخن مولوی می افتم که:


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
 .......
 بازجوید روزگار وصل خویش


اما وصال در فراق است و فراق در وصال

و چه وصالی بالاتر از فراق یار

و چه احساسی فراتر از شکست برگ سبز آنروز که پاییز را در رگ خود حس می کند

و چه نقطه ای بهتر از نقطه ی – 0 – برای آغاز .

نقطه ای که اگر سکوی پرتاب شود جهانی را نورانی می کند

و به قول مردمان چین و ماچین برای عبور از یک راه هزار فرسنگی ابتدا باید قدم اول را برداشت

و قدم اول امید به زندگی بود که پاهایم را فلج کرد.......

و من تا روزی که مرد شقا بخش بیاید و پاهایم را از زنجیر غم و اندوه رهایی بخشد در همین نقطه ی صفر خواهم ماند و نگاهم بدرقه ی راه   رهروان خواهد بود.

 

هیچوقت به کسی که دوستش دارید نگویید که عاشقش هستید ، چون می فهمد دروغ می گویید.

بهترین کار اینست که راستش را بگویید که دوستش دارید. فقط همین

این ---^  یک تجربه است...

به امید روزی که عشق باز هم در رگهایم زنده شود

یا علی مدد

حق یارو یاور همه ی معشوقه ها

با تقدیم احترام به عاشق ترین خدایی که عاشقانه مرا برای آن آفرید تا حرکت را معنا کنم و من چه بد آنرا معنا کردم....

 

می تراود مهتاب...

مهتاب بالا آمده بود تا بر گناهان آن قوم تاریک پسند ، سایه ای نباشد و پرده درانه در این پهن دشت بتابد.
ناگاه دستی پرده را کشید
و دستی دیگردر جای دیگر شهر
و دیگری و دیگری
و همه جا پرده ها را کشیدند تا مهتاب نتابد.
پسر بچه ای که تنها در اتاقش خوابیده بود آرام پرده را کنار زد و گفت
« امشب دیر کردی! »
مهتاب جواب داد
«تقصیره خورشیده که دیر غروب کرد»
پسر گفت « امشب چه قصه ای برایم تعریف می کنی» و مهتاب گفت
«امشب قصه ی زمین را می گویم ...
... روزی روزگاری در کهکشانی دور دست در منظومه ای دورتر سیاره ای به نام زمین زندگی می کرد که هر ۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه یکبار به دور ستاره ای می چرخید.
زمین به این کار عادت کرده بود و خورشید هم و ماه هم که به دور زمین می چرخید. همه و همه عادت کرده بودند.
تا اینکه خبر آمد فردا آخرین روز جهان است.
زمین دلش سخت گرفت و به ماه گفت : خبر را شنیده ای؟
ماه گفت : آری
زمین گفت : خورشید هم خبر دارد؟
ماه گفت :نه
زمین خودش را به خورشید نزدیک و نزدیک و نزدیکتر کرد.
تا اینکه به یک قدمی خورشید رسید.
به خورشید گفت : شنیده ای فردا آخرین روز جهان است؟
خورشید گفت : آری دیروز این خبر را شنیده ام.
و زمین یادش آمد که یک روز گذشته است و او تازه به خورشید رسیده
ناراحت شد اما خورشید به زمین گفت: بیا این دقایق آخر را به یاد بهترین ساعت های زندگیمان باشیم.
زمین گفت کدام ساعت ها منظورت است.
خورشید گفت همان ساعت ها یی که برای آنکه به من نزدیکتر باشی تابستان و ... را برای آدم ها رقم میزدی.
و زمین تازه یادش آمد که ای وای حتما آدم ها از این حرارت و نزدیکی تا به حال مرده اند....»
مهتاب نگاهی به پسرک انداخت
ملافه را روی صورت کوچکش کشید و گفت « باز هم آخر قصه خوابش برد ...»

ــــــــ
حق یارویاور همه ی گنهکاران
با تقدیم احترام به پسر بچه ای که هر شب قبل از اتمام قصه خوابش می برد.
یا علی مدد

و آنگاه که کلاغ پر های زیبای خود را در آب برکه می شست ، میدانست که هیچگاه سفید نخواهد شد.
اما او برای چه پرهایش را به آب سرخ حوض رنگین کمان نیالود تا من در این سرخی تنها نباشم.