جمعه غمگین ( جمعه ها خون جای بارون می چکه)
با تقدیم فاتحه به روح همه ی شهدای وطن در 17 شهریور 57.......
خدایا... ما را و کشورمان را ایران از هر نوع آسیبی مصون بدار.....
حق یارویاور ایران همیشه اسلامی...
یا علی مدد......
قاصدک
ندایی از حق
قاصدک آرام آرام ، در فضا می گشت.
منتظر بود تا خدا او را به یکی از بندگانش برساند.
تازه فهمیده بود انتظار چقدر سخت است.
با خود فکر می کرد خدا او را به عاشقی خسته می رساند.
یا به یک رزمنده دور از وطن.
یا به مجروحی در بیمارستان .
یا به مردی معتکف در حرمش .
یا..........
اما خدا او را برد.
برد و برد و برد به خانه ای که صدای نفس نفس زدن می آمد.
آرام سرک کشیده. سایه های گنگی دید .
و متوجه شد اینجا چه خبر است.
از خدا پرسید : چرا مرا به اینجا که خلوت گاه گناهکاران است آورده ای؟
خدا پاسخ داد : من چیزی میدانم که تو نمی دانی.
قاصدک ساکت شد و منتظر.
---
مرد از خانه خارج شد .
سوار بر خودروی زیبایش.
خسته می زد و راضی.
خدا قاصدک را به ماشین رساند و او را به داخل پرتاب کرد.
مرد با دیدن قاصدک تعجب کرد.
قاصدک را بوسید اما قاصدک بدش آمد.
قاصدک را به گوش خود چسباند...
صدایی نیامد.
خدا به قاصد دستور داد : به طرف قلبش برو.
قاصدک بر سینه ی مرد آرام گرفت.
مرد لرزید. لرزشی سخت و سیاه.
قاصدک را به طرف دهان خود برد و گفت: خدایا دوستت دارم . خیلی خیلی زیاد. منو ببخش منو ببخش........
وصدای گریه اش بلند شد. گویی نوزادی تازه متولد شده.
قاصدک حرکت کرد.
از خدا پرسید : چه به آن مرد گفتی که گریست؟
خدا پاسخ داد: گفتم آیا وقت آن نرسیده که رو به خدا کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حق یارویاور همه گنهکارا « مخصوصا خودم »
با تقدیم احترام به مومنین و جای سیبزمینی داع بر پیشانی
یا علی مدد.....
مترسک
می دانست که هیچ کلاغ و پرنده ای از او نمی ترسد ، اما خوش داشت اینطور فکر کند.
می دانست نمی تواند قدم بردارد اما خوش داشت پرندگان فکر کنند او دونده است.
می دانست که هیچ چیز نمی داند اما دوست داشت همه او را انسانی فهمیده ببینند.
در این خیالات بود که گروهی کلاغ به مزعه حمله کردند و داد میزند : “ آهای مترسک نترس، ما با تو کاری نداریم
واقعا وطن ما کجاست؟
آیا وطن ما عراق و افغانستان است؟
یا آذربایجان و ترکمنستان و... ؟
وطن ما کجاست؟
اصلا وطن چیه؟
سوال من اینه: وقتی آمریکا با صدها هزار سرباز آماده ، مقابل حرم حضرت علی علیه السلام ، برای کشتار صف کشیده اند ، تنها شعار و راهپیمایی می تواند این محاصره را بشکند؟
یا نه باید از راه دیپلماتیک و سیاست وارد شد؟
آیا اگر دوباره به حرم امام اول مسلمانان جهان حمله شود، ما فردا به عنوان مسلمان آبرویی داریم؟
آیا اگر دولت های مسلمان ( چه شیعه و چه سنی ) اجازه تجاوز به حرم خدای روی زمین بدهند ، دیگر ما مسلمانیم؟
اگر گنبد طلای مولای عاشورا گلوگه باران شود دیگر محرم ها با چه رویی سینه بزنیم؟
اینجا دیگه بحث وطن نیست!
بحث اعتقاده و بحث همان جنگ صلیبی که رئیس جمهور امریکا نام برد.
دیگر راه از بیراه مشخص شد.
حق از باطل.
و عشق از نفرت.
من حسین اللهی ام تکفیر کو؟؟؟
دیگر حق تنها یارویاور مسلمانان خانه نشین هم نباشد.
یا علی سر ها مان از خجالت به زیر افتاده.
با تقدیم احترام به ...
... هیچکس
میروی تا ته آن جاده که هرگز نرسی
و برای نرسیدن دلیلی ندهی
و برای دلیلت دروغی ننویسی
می روی تا ته آن جاده که مسلمانی دور میزند
می روی تا ته آن جاده که به مسجد می رسد
در مسجد بسته
خانه ات تعطیل است
و نمازت دیر است
با خدایت از در بسته خانه ش گویی
با خدایت از ته این جاده که هرگز نرسی می پرسی
و جوابی نشنوی
که تو را لایق آن صوت خدایی نبود
گوش انسانی این جان پلید
--------------
سلام به همه دوستای گلم
ناز آفرین پرسیده بود که معنی اون جمله که هنگام خروج از وبلاگ میاد چیه : « من می گم که تا قیامت برو زیبا به سلامت . پشت پات آب نمیریزم که نبینمت عزیزم »
این جمله ، یکی از بیت های شعر خانم مریم حیدر زاده است که اعتمادی هم ترانه اون رو خونده.
ازش خوشم اومد و دیدم برای خدافظی حرف زیباییست.
خب هر کسی یه جوری خدافظی می کنه دیگه.
سلامت باشید
یا علی مدد
حق یارویاور همه
با تقدیم احترام به همه ی دوستانی که پیغام می گذارند.
موفق و شاد باشید.
اتوبوس
وصدایست در این نزدیکی که مرا می خواند
و نوایست در آن گام سیاه و گرد ، که بر محور غلطان زمان می چرخد
و صدا ، خاطره بود
خاطره ای از عمق عبور اتوبوس
که به آرامی اعصاب قدم بر میداشت
و به سوی ایستگاه بعدی فرا می خواند مردم را
که آی مردم ما ز پشت تل غیرت
از کنار جوی شهوت
از پس بازار ناموس
میرویم تا ایستگاه آخر نامردمی
کیست با ما تا مسیری را به همراه زمان مرده اش حرکت ، بیایید.
و هجوم مردم غمگین و خوشحال از نشاط و غصه ی مردم
به درون آن سیه جعبه
و تاریکی و گرما و عبور بوی مطبوع دهان ها سیر خورده
وای چه کابوسی تلخ بود دیشب
خدا را شکر تو،
آمد سحر همراه آن
بیداری از خواب خیالی
خواب در روز دگر آغاز...
یا علی مدد
حق یارویاور همه ی بلیط فروشان اتوبوس
با تقدیم احترام به بی اخلاق ترین انسان هایی که می شناسم....
در نقطه ی صفر – 0 –
چند روزیست که حسابی در نقطه ی صفر گیر کردم و قدرت انجام هیچ کاری رو هم ندارم.
آخه چرا؟
دلایل حظور در نقطه ی صفر:
طلاق – بدهکاری - کار زیاد - شکست عاطفی - نبود همدل - ...
...و مهمتراز همه
دوری
سه غم آمد به جانان هر سه یکبار
......
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
.........
غم یارو غم یارو غم یار
و یاد این سخن مولوی می افتم که:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
.......
بازجوید روزگار وصل خویش
اما وصال در فراق است و فراق در وصال
و چه وصالی بالاتر از فراق یار
و چه احساسی فراتر از شکست برگ سبز آنروز که پاییز را در رگ خود حس می کند
و چه نقطه ای بهتر از نقطه ی – 0 – برای آغاز .
نقطه ای که اگر سکوی پرتاب شود جهانی را نورانی می کند
و به قول مردمان چین و ماچین برای عبور از یک راه هزار فرسنگی ابتدا باید قدم اول را برداشت
و قدم اول امید به زندگی بود که پاهایم را فلج کرد.......
و من تا روزی که مرد شقا بخش بیاید و پاهایم را از زنجیر غم و اندوه رهایی بخشد در همین نقطه ی صفر خواهم ماند و نگاهم بدرقه ی راه رهروان خواهد بود.
هیچوقت به کسی که دوستش دارید نگویید که عاشقش هستید ، چون می فهمد دروغ می گویید.
بهترین کار اینست که راستش را بگویید که دوستش دارید. فقط همین
این ---^ یک تجربه است...
به امید روزی که عشق باز هم در رگهایم زنده شود
یا علی مدد
حق یارو یاور همه ی معشوقه ها
با تقدیم احترام به عاشق ترین خدایی که عاشقانه مرا برای آن آفرید تا حرکت را معنا کنم و من چه بد آنرا معنا کردم....
مهتاب بالا آمده بود تا بر گناهان آن قوم تاریک پسند ، سایه ای نباشد و پرده درانه در این پهن دشت بتابد.
ناگاه دستی پرده را کشید
و دستی دیگردر جای دیگر شهر
و دیگری و دیگری
و همه جا پرده ها را کشیدند تا مهتاب نتابد.
پسر بچه ای که تنها در اتاقش خوابیده بود آرام پرده را کنار زد و گفت
« امشب دیر کردی! »
مهتاب جواب داد
«تقصیره خورشیده که دیر غروب کرد»
پسر گفت « امشب چه قصه ای برایم تعریف می کنی» و مهتاب گفت
«امشب قصه ی زمین را می گویم ...
... روزی روزگاری در کهکشانی دور دست در منظومه ای دورتر سیاره ای به نام زمین زندگی می کرد که هر ۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه یکبار به دور ستاره ای می چرخید.
زمین به این کار عادت کرده بود و خورشید هم و ماه هم که به دور زمین می چرخید. همه و همه عادت کرده بودند.
تا اینکه خبر آمد فردا آخرین روز جهان است.
زمین دلش سخت گرفت و به ماه گفت : خبر را شنیده ای؟
ماه گفت : آری
زمین گفت : خورشید هم خبر دارد؟
ماه گفت :نه
زمین خودش را به خورشید نزدیک و نزدیک و نزدیکتر کرد.
تا اینکه به یک قدمی خورشید رسید.
به خورشید گفت : شنیده ای فردا آخرین روز جهان است؟
خورشید گفت : آری دیروز این خبر را شنیده ام.
و زمین یادش آمد که یک روز گذشته است و او تازه به خورشید رسیده
ناراحت شد اما خورشید به زمین گفت: بیا این دقایق آخر را به یاد بهترین ساعت های زندگیمان باشیم.
زمین گفت کدام ساعت ها منظورت است.
خورشید گفت همان ساعت ها یی که برای آنکه به من نزدیکتر باشی تابستان و ... را برای آدم ها رقم میزدی.
و زمین تازه یادش آمد که ای وای حتما آدم ها از این حرارت و نزدیکی تا به حال مرده اند....»
مهتاب نگاهی به پسرک انداخت
ملافه را روی صورت کوچکش کشید و گفت « باز هم آخر قصه خوابش برد ...»
ــــــــ
حق یارویاور همه ی گنهکاران
با تقدیم احترام به پسر بچه ای که هر شب قبل از اتمام قصه خوابش می برد.
یا علی مدد
...
توی آشپزخانه کار می کردم
معمولا برای کمک به صاحب مجلس و خرج اون 8 ماهه ای که توی شکم داشتم.
همسرم رو و 4 تا پسرم رو توی زلزله از دست داده بودم.
قبل از زلزله زندگی فوق العاده ای داشتیم.
کمترین ماشینمون زانتیا بود.
اما بعد از اون زلزله ی لعنتی دیگه چیزی به جر این طفل دنیا نیومده نداشتیم.
داشتم می گفتم. کجا بودم؟ آهان گفتم که معمولا تو آشپزخونه کار می کردم.
خونه ی یکی از محترم ترین آدمای شهر بودم و مجلس عزاداری حضرت زهرا.
داشتم ظرفا رو می شستم که روضه خون با سوز دل شروع کرد روضه خوندن.
« حضرت زهرا (س) به بلال گفت بلال اذان بگو
بلال که بعد از غصب خلافت از امام علی عهد کرده بود دیگه اذان نگه گفت: بانوی دو عالم من عهد کردم...
اما حضرت زهرا باز گفت بلال اذان بگو. بلال به مسجد پیغمبر که حالا جایگاه کثیفترین مردمان دوران بود رفت. به بالای مناره رفت و :
الله اکبر الله اکبر
الله اکبر الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمدا رسول الله..
و صدای زجه ای سخت از خانه ی ام ابیها بلند شد...»
بغض گلوم رو گرفته بود. به یاد بد بختی های خودم و...
دیدم کتری آب جوش که روی گاز بود هم داره به پهنای صورت اشک میریزه.
باور کردنی نبود آخه خودم کتری رو نصفه کرده بودم که آب جوشش روی گاز نریزه.
گاز خاموش شد. دوباره روشن کردم . دوباره و برای بار سوم. درب کتری رو برداشتم و با تعجب دیدم کتری خیلی کم آب داره.
وقتی کتری گریه می کرد ، من اونجا بودم....
سلام به همه دوستان عزیز.
پیغامهای پر مهرتون رو خوندم و واقعا شاد شدم که در نبود من به این خونه ی گرد و خاک گرفته سر میزدید.
ببخشید اگه 11 روز هیچ خبری از من نشد.
باور کنید تنهای دلیلی که من این 11 روز نتونستم بنویسم مشکل مالی بود.
باور کنید ننوشتن من هیچ ربطی به بازداشت و این جور حرفا نداشت فقط یکی دو بار مجبور شدم برم کلانتری « اخه یک تصادف جزئی هم کرده بودم ».
خلاصه اونقدر مشکل مالی شدید بود که الانم دارم با یک اکانت تست آنلاین می شم.
ولی با اجازتون دست به یک سری کارهایی زدم که « بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم »
زود به زود آپدیت می کنم.
راستی 23 تیرماه تولدم بود که هیچکی هم یادش نبود جز یک دوست اینترنتی.
ممنون از حضورتون
یا علی مدد
برای مادرم حرف میزنم
برای مادری که تمام زندگی اش را و روح و روان و جسمش را وقف ما فرزندان نادانش کرد و من و خواهرانم چه ناسپاسانه از کنار آنهمه محبت بی دلیل اش گذشتیم و چه خطایی و چه گناهی بالاتر از این؟
و خدایا آیا مادر من نباید بعد از اینهمه سال رنج و زحمت ما را قدرشناس خود ببیند؟
چرا که او برای ما ۱۲ سال هم پدر بود و هم مادر و ما چه نامردانه و چه نامردانه و چه نامردانه...
--------------
گریه نکن عزیز من گریه نکن مادر من
گریه نکن ای دل ِ شکسته گریه نکن ای غریب و خسته
گریه نکن ، که گریه ی تو
خنجر زهر آئین تلخ به قلب بی سپید من
فرو میره بدون دسته میشینه غم گذشته
مادر من عزیز من گریه تو
عمق غریبه
تو شب و یه حنجر چاه
تو شب و یه مرد تنها
تو شب و یه نور بی سو
مادر من عزیز من گریه تو
عمق سکوته
واسه بودن یه گلدون
که قدیما توش شقایقی شکسته
مادر من گریه تو
عمق حضوره
یه غم قدیمی و گرم
که بخاطر یه زخم نو و تازه
باز از سودای جان خسته ات
سر به آنجا که مْلْک راه ندارد
باز کرده
ای غم غریبی ، توی یک گلدون بی آب
نمی شه بمونه تنها واسته چارتا کرم شبتاب
که اگه اونا نبودن چه بسا که تو میرفتی
به سراغ او شقایق ِ شکسته
مادر من
اگه تو ، جای تو ، تو قلب خدا نیس؟
مادر من
اگه اون چشمای نمناک تو ، جای پای دستای خدا نیس؟
مادر من
پس چیه اون همه سیماب وجود
که پس پرده ی غمناک چشات خیمه زده؟
پس چیه؟


سلام. میدونید که هر زمانی برای خودش یه رستمی داره , یه رخشی و یه آرشی.
من اون روزا نبودم. آخه می گن چمران سال 60 شهید شده.
اما قصه ی زندگیش همیشه موقع بیداری لالایی چشمهای خسته و ترم بوده.
مردی که بتونه همه ی دنیا رو فدای خاک پاک میهنش کنه....
مردی که بتونه اونهمه امکانات تو امریکا رو با جنگیدن تو ایران طاق بزنه.....
مردی که اونهمه مردونه بجنگه و .....
مردی که دانشگاه تهران به پایان نامه اش 21 بده......
مردی که اینهمه انده مرام باشه.....
بره لبنان و شیعه پروری کنه.......
بیاد ایران و
نمی دونم.
ولی همیشه عاشقش بودم.
از وقتی قصه اش رو شنیدم بی اختیار دلم می خواد تو راه اون قدم بزنم. تو هوای اون.
فکر میکنم یکم اینجا زیادی داره سبز میشه. باید بزارم سرخ بمونه......
بگذریم........
اما میدونم نمی تونم............

تا حالا خودتونو تو آینه نگاه کردین؟
نه از این آیینه های شیشه ای که زودی میشکنه. نه
تو آیینه ی آسمون.
من امروز خودم رو تو آینه ی آسمون دیدم.
سیاه سیاه. مثه یه سایه.
اما اونجا خورشید سفید سفید بود. اونقدر که چشمام سیاهی می رفت .
از اینهمه سیاهی دلم گرفت .
اما خوشحالم.
چون به خودم قول دادم همیشه شاد باشم.
یا علی مدد