پلی به آسمان...
(به یاد ۱۳ آبان ۸۲)
سال قبل بود.
داشتم می مردم.
شاید تا مرگ فقط چند ضربه دیگه فاصله داشتم.
نمی دونم چرا نزد. نمی دونم؟
شاید ترسیده بود.
شاید...
قبل از تابستون بخاطر خوردن مشروب مسموم مرد.
نمی دونم چرا با من این کارو کرد.
نمی دونم چرا کتف منو ناقص کرد. نمی دونم چقدر گرفته بود.
امروز سالگرد مرگ منه.
اون روز من مرگ رو احساس کردم.
موقعی که با اون 7-6 نفر دیگه به من حمله کرد و منو می زدند نمی دونم چرا نمردم.
چرا باید زنده می موندم و بار گناهم رو سنگین می کردم.
نا شکری نمی کنم. اما خیلی گناهم از پارسال تا حالا سنگینتر شده.
خدا یا منو بیهوده نجات ندادی . اینو میدونم. خوب میدونم.
اما من مونده ام که چکار کنم. چرا موندم؟
اینهمه نشونه ، اینهمه لطف برای چی برای کی؟
مگه من کیم خدا؟ کیم؟
ای کاش زودتر کارام تو این دنیا تموم بشه.
دل تنگ دیدنتم.
دل تنگ...
---
خدایا منو عاشق خودت کن.
ممنون
دریچه
دیروز رفتم یه سری به پیش دانشگاهی سابقم زدم.
دلم بدجوری گرفت.
بچه هایی رو دیدم که دو به دو سه به سه و... با هم گپ میزدن ، قصه می گفتن ، و...
یادم افتاد سه سال پیش همین موقع ها بود که تو پیش دانشگاهی تیممون تکمیل شد.
من بودم و اصلان و حنیف. یه چند هفته ای اینجوری گذشت تا اینکه صادق ما رو پیدا کرد. از بچه های دوره ی راهنمایی بود. مثه اصلان. اما حنیف رو تو دبیرستان شناختم.
خیلی بچه باحالی بود. مثه صادق . مثه اصلان.
حنیف همون سال 26 اسفند رفت.
رفت کانادا. من رفتم بدرقه اش.
کلی خوش گذشت . کلی خندیدیم و خندوندیمش.
فامیلاشم اومده بودن اما اون پیش ما نشسته بود.
موقع خداحافظی گرفتمش تو بغل.
دعا تو گوشش خوندم.
یهو هر دومون با هم فریاد زدیم و گریه.
ساعت 2 بود و فرودگاه خلوت.
پروازش به تهران تاخیر داشت.
دلم گرفته بود.
موقعی که رفت فهمیدم خیلی تنها شدیم.
دیگه از اون به بعد تیممون ناقص شد.
تو پیش دانشگاهی دیگه دلمون بند نمی شد.
هی میزدیم بیرون . اما نمی تونستیم دوریشو تحمل کنیم.
من خیلی پرخاشجو شده بودم.
یادمه سه چارتا درگیری با بچه های دیگه درست کردم .
خیلی سخته.
الانم که دارم از اون روزا می نویسم اشک تو چشام جمع شده.
...
حنیف هر جا هستی سالم باشی.
دلم برات تنگه. خیلی...
نام قشنگ زندگی
دلم می خواهد فریاد بزنم.
بگویم خدایا – ای که مرا اینهمه بی دلیل دوست می داری- خدایا خدایا... .
تلخی مرگ را بوئیدم
برای گنهکاری چون من
سخت ترسیده بودم
همه ی حرف هایم یادم رفته بود.
گفته هایم
« خدایا مرا ببر.»
«خدایا مرا بمیران»
«و ...»
همه را از یاد برده بودم و برای لحظه ای اضافی زندگی کردن فریاد میزدم.
کمک می خواستم از همه.
کنترل ماشین از دستم خارج شده بود.
با چرخ های تریلی فاصله ای نداشتم.
شایدم هم رفتم و زمان برگشت.
ماشین چرخشی کرد و ساکن شد.
صدایی شنیده بودم « یا امام زمان»
این را من گفته بودم؟
باورم نمی شد.
من – این بی معرفت گنهکار- از مرد مردان کمک خواسته بود . ناگاه و از پس ضمیر غبار آلودم.
نام قشنگ زندگی را دوباره تکرار می کنم.
مرگ تلخ است . برای من – این گنهکار عاصی- تلخ است. خدایا زندگی جاودانه نمی خواهم اما مرگم را شیرین کن. خیلی تلخ است... .
درد من.. طبیب من ...دوای من ...خدای من
بر در خانه تو... هدیه ...ناقابل من
ذکر من ...ناله من... دعای من ...خدای من
این تو... کرامت و بزرگی و عنایتت
این منو... جرم منو ....خطای من.... خدای من
(ادامه ....)