سلام به همه خوانندگان همیشگی ما
سرخ دات بلاگ اسپات آپدیت شد
برای ورود به این وبلاگ اینجا را کلیک کنید.
با نام خدا آغاز کردم و با نام خدا به این مکان پایان میدهم.
بسم الله الرحمن الرحیم..............................
قبل از هر کلامی سلام.
سلام به همه ی دوستان.
واقعا باعث تاسفه که این سرویس دهنده وبلاگ ها (بلاگ اسکای) در این برهه از زمان که مسابقات وبلاگهای برتر هست و برای تمام وبلاگ نویسان فارسی زبان ( که جمع کثیری هم در اینجا می نویسند) مهمترین رخداد اینترنتی محسوب میشه اینهمه از خودش بی مسئولیتی نشون میده. و با پیغام under cunstraction اعصاب همه وبلاگ نویسان رو خورد میکنه. و تاسف جایی بیشتر میشه که بخاطر این اتفاق ناراحت کننده وبلاگ نویسان محبوب بلاگ اسکای مجبور به انزوا می شوند و یا به پرشین بلاگ سفر می کنند.
باور کنید منم به حدی رسیده بودم که حاظر بودم به پرشین بلاگ برم. اما این کار رو نکردم. و به بلاگ اسپات اسباب کشی کردم. البته تمام لینک ها رو اینجا جا گذاشتم. چون هیچ دسترسی مقدور نبود.
آری وقتی یک سرویس دهنده اینقدر بی مسئولیت باشه من دیگه دلیلی به موندن در اینجا نمی بینم.
از همه ی دوستان بلاگ اسکایی خودم که واقعا با محبت هستند عذر خواهی می کنم. اما باید برم...
برم به جایی که حد اقل وبلاگم امنیت داشته باشه. و به خاطر سیاست های پشت پرده پرشین بلاگ نخواد همه چیز رو زیر پا بذاره.
دوستای خوبم من به بلاگ اسپات رفتم.
برای ورود به آدرس جدید من اینجا را کلیک کنید.
خداحافظ بلاگ اسکای نامرد.
خداحافظ دوستان مرد و جوانمرد بلاگ اسکایی.
خداحافظ همه ی یادداشت های عاشقانه ام.
خداحافظ خانه ی آسمانی ام.
اینجا آسمان نیست.
اینجا نمی تواند آسمان باشد.
اینجا بلاگ آسمونی نیست....
خداحافظ همه..........................
آدرس جدید من:
http://www.sorkh.blogspot.com
قلبم آنچنان له شده که نمی تونم حتی یک کلمه هم حرف بزنم.
حرفهای این چند روزه همه و همه پیرامون زلزله و کمک است.
اما من هر کمکی را به هر قیمتی نمی پسندم.
به قیمت له شدن قلب انسانها نه..
در این چند روزه تصاویر بسیاری از کمک هموطنان خوبمان دیدیم اما یک تصویر چنان قلبم را لگد کوب کرد که دیگر از آن چیزی باقی نماند.
تصویر مجری برنامه در حسینیه ارشاد و کودکانی که پست یر او ایستاده بودند و پولهایشان را بالا گرفته بودند تا به همنوعانشان منت بگذارند که این چرکهای کف دست برای شماست.....
حرفهای این چند روزه همه و همه پیرامون زلزله و کمک است.
اما من هر تصویری را دیدم قلبم بیشتر له شد.
تصویر آن دستی از که بی جان از خاک بیرون مانده بود.....
تصویر آن پایی که بین بیل مکانیکی گیر کرده بود....
تصویر آن دختر بچه ای که بی جان بر کف خیابان خوابیده بود.
تصویر آن پسر بچه ی ۶ ساله ای که با زبان زیبایش از همه مردم ایران برای کمکشان (که وظیفه انسانیمان بود) تشکر کرد.
و...
... و تصویر مادری را که بر تپه ای از خاک کاشانه اش نشسته بود و هیچ نمی گفت.
در این روزهای اخیر آمار ها حکومت می کردند.
۲۵ هزار کشته
۴۰ هزار مجروح
و زیباتر ۲ هزار نفر زنده ای که از زیر آوارها بیرون آمدند.
در این چند روزه مرگ ، زیباترین تصویری بود که دیدیم.
و دلهایی را که برای ما تپیدند در آغوش میکشیم.
از هر رنگ و از هر مکان
از هر جنس و از هر ملیت.
دلها را باید شست
حق یاور همه عاشقان و سرخ جانهایی که سپیده صبح را ندیدند.
فردا را چگونه صبح کنیم بدون هموطنانمان.
از این پس هر روز جمعه ها برای آنکه بم یادمان نرود از آن بنویسیم.
دوستی برایم پیغام گذاشته بود که نباید اجازه دهیم بم دیگری رخ دهد و اگر چنین شد همه مقصریم. همه...
سرخ بود و سوزنده .
حقیقت را می گویم.
البته تا قبل از اینکه واقعیت پا به جهان بگذارد.
و سبز بود و بهاری.
واقعیت را می گویم.
البته تا قبل از اینکه با حقیقت آشنا شود.
ناگهان سپید و پاک شد.
جهان را می گویم.
البته بعد از آنکه حقیقت عاشق واقعیت شد.
و حقیقت چشمانش را بر روی سرخی خود بست.
و دیگر سوزنده نبود. چرا که هیچکس نمی دیدش.
از آن روز که عاشق واقعیت شده بود سعی می کرد همه کارهایی را انجام دهد که واقعیت دوست دارد. و دیگر خودش نبود.
خودش را ، خود حقیقی اش را گم کرده بود.
یادش رفته بود که روزی سرخ تر از او در جهان نبوده است.
و او با این واقعیت خو گرفته بود که عشق حقیقت همه هستی است.
دوستان خوب من، از سرخی وبلاگ من ناراحت نشین.
این سرخی با اینکه چشم آزار هست اما می تونه نفوذپذیر باشه. این سرخی حقیقت بود که به قلب من رخنه کرد و تمام هستی ام را هیچ دانست.
حقیقت عشق همان واقعیتیست که از او فرار می کنیم.
سرخ.....
همچون خون شهیدان وطن.......
سفید..........
همچون بوی خاک بارون خرده.......
سبز......
همچون سبزه ای که به پای لاله می افتد.........
و ایران.......
همچون شکوه تاریخ بشریت........
حق یاور سرخ ترین خاک زمین. ایران من...(با تقدیم احترام به علی انصاری «موشکی نظامی»)
سلام به همه ی بروبچ. تو رو خدا دیدید دیروز پرسپولیس چند تا موقعیت ۱۵۰٪ گل رو از دست داد.
من که اعصابم حسابی خورد شد.
ولی به قول عادل فردوسی پور :« ساشا ایلیچ دیگه گلهای قشنگ نمی خوره»
پرسپولیس با این تساوی فقط و فقط به تیم های صدر جدولی کمک کرد.
تند بود و سوزنده.
عشق تو را میگویم.
و سرد بود و تاریک.
قلبم را میگویم.
اما خنجر عشق تو قلب مرا نشانه رفته بود و خداوند نیز چنین می خواست.
و با تمام قدرتت خنجری را که با زهر محبت آبش داده بودی در فلب سیاه و سرد و تاریک من فرو بردی.
اما این همه فاصله !!!!!!!!! چرا؟
چرا من فقط سالی یکبار می توانم تو را ببینم. و آنهم تنها چند روز.؟؟؟؟؟؟
چرا ؟
سرد بود و تاریک
بهمن ۸۱ را میگویم.
اما تو با اسفند آمدی! با دوستداشتنی ترین ماه.
و گرمای تو بود که برف را و قلب مرا ذوب کرد. همانگونه که فروردین ۷۹ قلب سربی ام را ذوب کردی و از نو تراش دادی.
یادم میاد تنها روزی رو که باهات تلفنی حرف زدم.... یادته.... میخواستم تلفنی بهت یاد بدم چطوری یاهو مسنجر رو نصب کنی و چت کنی.!!!! یادت میاد اون روز رو. اون روز فکر می کردم دیگه میتونم تو چت حرفامو باهات بزنم. اما هیچوقت جرات نکردم.
تا امروز که می خوام فریاد بزنم........
فریاد بزنم که.............
نه برای فریاد خیلی زوده. خیلی........
حق یاور همه ی مادران (با احترام به نوشی و جوجه هایش)
یا علی مدد
سرد بود و تاریک.
قلبم را می گویم.
البته تا قبل از اینکه تو را بشناسم.
تا قبل از اینکه سرخی قلبت را ببینم.
تنها بودم. تا قبل از عاشق شدن.
و اکنون تنها ترینم. به جرم عاشق شدن.
نمی دونم اما سه سال مدت کمی نیست.
روزی که متولد شدم و به خاطر عشق تو خداوند مرا پاک کرد.
اما باز من به خودم رحم نکردم. و قلبم را که تو سرخ کرده بودی ، با سیاهی های گناه آلودم.
دیشب خوابت را دیدم.
خواب دیدم که برای عروسیت دعوتم کردی.
و دعوت تو برای من چون پتکی بر قامت روحم بود.
باورم نمی شد.
اما وقتی تو را در لباس سفید عروسی دیدم ضربه آخری بود که بر پیکره جانم فرود آمد.
ناگهان ظلمت همه جا را فرا گرفت و عروسی تو بهم خورد. من که تا لحظه ای قبل تنها جسد بی جانی بودم با شنیدن این خبر دوباره شکفتم و متولد شدم.
و این بار به خودم قول دادم که دست روی دست نگذارم.
صبح شده بود و آفتاب با خنجر مهربان پرتوی نورش به جان چشمان سرد من افتاده بود.
از خواب بیدار شدم.
تمام دیده هایم را دوباره مرور کردم.
و یقین پیدا کردم که عاشقت هستم.
از سه سال و ۹ ماه پیش تا امروز یک سوال برای من حل نشده باقی مانده بود.
و آن این بود.
آیا من واقعا عاشقت هستم یا این یک هوس زودگذر است.
اما هوس نبود.
عشق مقدسی بود که تو در جان و روح من قرار داده بودی.
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت.
حق یاور همه ی عشاق.
یا امام عاشقان
یا امیرالمومنین مدد
از همه پیامهایی که برای یادداشت قبلی داده اید ممنونم.
دوست بسیار گرامی و قابل احترامم پرستو که مرا نشناخت
دوست تازه و شاید مهربانم که خود میگوید : بچه بدی نیستم
و دوستی که سرخی حقیقت چشمانش را زد. با اینکه او از من سرختر است. بله لاله را می گویم. که سرخی خود او اول بار مرا به فکر چنین جایی انداخت.
سرخی حقیقتی که چشمان همه را میزند. و در این عصر یخبندان ذهن ها حقیقت منفورترین چیز است.
حق یاور همه ی حقگویان
یا علی مدد
سلام به همه رفقای گل خودم که تو پرشین بلاگ میومدن و منو با اومدنشون شاد میکردند. من اینجا می خوام از همه چیز و برای همه بنویسم.
ورزش
عشق
سیاه ست (ببخشید سیاست
)
وطن عزیزم ایران
دین بر حق اسلام
ظلم
مردم
عدالت
بیداد
دانشجو
موش و گربه
سگ و گربه
گربه سگ
و...
می نویسم از همه برای همه.
حق یاور حقگویان
یا علی مدد