سلام هموطن . سلام بنده خدا. شاید این آخرین حرفهای من برای تو باشه . نمی خوام برات از قرآن آیاتی را دلیل بیارم. چون شما اهل تسنن انقدر دلیل و برهان برای حقانیت شیعه توی کتابهای خودتون دارید که فکر می کنم فقط و فقط اگر کتاب صواعق رو بخونی کافی باشه برات. با اینکه مولف کتاب صواعق فکر می کرده داره بر علیه شیعیان می نویسه اما ...
می خوام بگم من هیچ حقی برای هدایت کردن شما ندارم. و خدا هم چنین وظیفه ای رو به گردن من نذاشته. اگر هم دیدی جوابت رو دادم فقط بخاطر این بود که سوال کرده بودی. اما می خوام به یک نفر معرفیت کنم که می دونم اگر اون بخواهد و هدایتت کنه ، دیگه هیچ قدرتی نمی تونه گمراهت کنه.
آقای بزرگواری که در بزرگواری نظیر نداره . آقایی که خدا برای بخشودن آدم رانده شده از بهشت بوسیله جبرئیل نام مقدس ایشان رو به آدم تعلیم فرمود . آقایی که وقتی نوح از خدا پرسید چرا اسم او بر خلاف دیگر اسامی پنج تن که بر کشتی نوشتم مایه ی شادی ام را فراهم می کنند مرا حزن می آورد . آقایی که ذکریا آرزو کرد فرزندی چون او داشته باشه . آقایی که جای قدوم متبرک و کودکانه اش حریم قدس بازوان رسول الله (ص) بوده . آقایی که به چشم خودش آتش رو بر در خانه ای دید که رسول الله (ص) با اجازه وارد می شد . آقایی که چادر خاکی مادرش رو دید وقتی خلیفه دوم (لعنت الله) که در آن زمان خلیفه نبود ، بنچاق فدک را پاره کرد . آقایی که وقتی حتی باعث شهادتش و اسارت خاندانش برای عفو خدمت رسید گفت آفرین بر مادرت که تو را حر (آزاده ) نام نهاد . آقایی که با لبان تشنه در فاصله کمی از آب شهید شد . آقایی که خدا هیچ مخلوقی رو لایق ندانست که روح بزرگش را برای او ببرد و خود خدا او را قبض روح کرد. آقای بزرگواری که زمین و زمان برای روز او نالیدند.
بخدا قسم اگر اون آقا بخواهد و هدایتت کند هیچوقت گمراه و کجراه نمی شی.
بخدا قسم که هیچ قلبی در جهان نیست که با شنیدن نام حسین (ع) نلرزد.
یا حسین (ع) که پیامبر (ص) در شان شما فرمودند : « حسین (ع) نور هدایت و کشتی نجات است. » همه ما را از شیعیانتان قرار دهید.
-----------------
پانوشت: هموطن اگر باز هم سوالی بود مطرح کن خوشحال می شم جوابت رو بدم .
بنده خدا
IP: 85.185.99.3
شنبه 24 شهریور 1386
به نام خدا!
سلام
اول می خوام با اجازه شما جواب این آقا سعید بدم:
آقای محترم چرا حرف تو دهن من میزارید. کی من بعضی از حرفایی رو که گفتید رو زدم. شما چی می گید من چی میگم.
دوم آقای محترم ! سعید خان برادری رو خیلی سطحی نگاه می کنی اینطوری اگه ژیش بره مطمئن باش تنها می مونی
برادری فقط به دین و مذهب نیست عزیزم. تو باید با انسانیت برادر باشی نه با تعصب. اگه من تعصب داشتم مثل بقیه شما رو نابرادر خطاب می کردم یا حتی بدتر ...
سلام دوباره به آقای سرخ
حلول ماه مبارک رمضان رو به همه مسلمانان جهان تبریک می گم. امیدوارم که همگی بتونن از این ماه بهره کافی رو ببرن.
ببخشید که مدتیه بهتون سر نمی زنم. داشتم درباره مسائلی که بحث کردیم نظرات شما رو بررسی می کردم. درباره ازدواج ام کلثوم حقیقت اینه که این قضیه با اینکه مورد شکه اما اکثر کسانی که دراینباره مطلب نوشتن اون رو تائید کردن مانند شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید .
برادر عزیزم آقای سرخ از اینکه می توانم با شما عادلانه بحث کنم خوشحالم. در راه تحقیقم به یک سی دی برخوردم که عالمی از مذهب ما درباره همین قضایا بحث کرده اگه بخوایین مطالب اون رو به صورت ورد به میلتون ارسال میکنم.
از شما متشکرم
پاسخ سرخ:
سلام. شما نظر اهل تشیع رو خواسته بودید من هم برای شما بیان کردم. امیدوارم در طریق هدایت به مقصد برسی.
در ثانی ، ما نسبت به فرق اهل تسنن شناخت نسبتا کاملی داریم. و وهابی ها رو با شما که در پی هدایت هستی یکی نمی کنیم. البته باید این رو بدونید که ریشه ی همه ی این اختلاف ها یک چیزه. طمع خلافت . طمع خلافت کسی که قبل از اسلام با رفاقت با یهودیان مدینه از ظهور پیامبر آخرزمان اطلاع داشته و به همین طمع خلافت با پیامبر بیعت کرد. لعنت خدا بر تمام گمراه کنندگان.
این حدیث قدسی رو هم با زبان روزه از خداست که خداوند فرموده : اگر مردم بعد از مرگ رسول الله به دست آن منافق گمراه نمی شدند ، خدا بساط جهنم را جمع می کرد.
امیدوارم در همین ماه رمضان چشم های پر از چرک و عفونتمان با نور حق تطهیر شود.
والله مع صابرین
---------------
| سعید |
| http://shie.blogsky.com |
| یکشنبه 25 شهریور 1386 |
سلام خدمت دوست خوبم سرخ
ببخشید وبلاگتون شده محل بحث
جناب <بنده خدا> چرا جوش میاری اولا اینکه اول برادری تو ثابت کن یه مثال و کنایه است شما که هنوز هیچ گونه اطلاعاتی درباره شیعه ندارید آخه چطور می آیید در مورد خانم ام کلثوم سلام الله علیها نظر می دید . باید به شما بگویم که اتفاقا برادری به تعصب << انما المومنون اخوه >> اگر اینطوری که شما می گید باشه باید می گفتند << ان الناس اخوه >> .
بازم جناب سرخ معذرت می خواهم
التماس دعا
پاسخ:
سلام سعید جان. اختیار دارید. اتفاقا اگر محل بحث نباشه من خودم بی حوصله می شم و احساس می کنم بی فایده هستم.
سلامت باشی
----------------
لینک مرتبط : برادر عزیزم سعید و پاسخ به ابهامات هموطن نابرادر - شماره ۵
لینک مرتبط : تعارض یعنی این - جواب به نابرادر هموطن - شماره ۴
و یک نظر جالب مربوط به لینک فوق :
| ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ |
| IP: 217.219.95.251 |
| یکشنبه 25 شهریور 1386 |
ای فرزندان ابو لو لو زنده باد بر جان خودکشی شده کثیف پدرتان که سالها زحمت کشید و کون خود را پاره کرد تا توانست کسی را که اگر به ایران حمله نمیکرد شما کافر بودید را در مسجد به شهادت رساند
لعنت عمر بر شما و اجدادتان باد
پاسخ سرخ:
خداییش احساس غرور می کنم وقتی می بینم چنین دشمن به خون تشنه ای دارم.
خدا رحمت کند ابولولو را که آسیابی ساخت که تا جهان باقیست میچرخد.
البته که لعنت یک لعنت شده خدایی رو به جان خریدارم.
خوشحالم که لعنت عمر خطاب (لعنت الله) رو بر من فرستادی .
تو هم با این خیال خوش باش که عمر (لعنت الله) ما رو مسلمان کرد.
راستی اگر عمر ما رو مسلمان کرده چرا ۹۰ ٪ جمعیت ایران شیعه هست ؟
هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه
ببخشید خنده داره دیگه
لینک مرتبط: پارادوکس ( متناقض نما ) - درخواست نابرادر هموطن - شماره ۳
لینک مرتبط: وای اگر روزی شناسند مرا - درخواست هموطن نابرادر - شماره ۲
لینک مرتبط: جوابیه یک برادر به نابرادر
لینک مرتبط: اینم نظر یه نابرادر . خودش خواسته بود چاپش کنم
به حدی از این کاریکاتور عصبانی ام که نمی تونم هیچی بنویسم (ببخشید)

اصل مطلب رو در وبلاگ دوست بسیار عزیزم امیر صاحب کافه نادری ببینید . اینجا کلیک کنید
اگر عالم بمیرد باز می مانی
ولی تابوت عالم را چه کس بر دوش می گیرد.
تو میدانی ! نمی بینی؟ دلم تنگ است
نفیر مرگ شعرم زیر تابوتش کمر خم شد.
نه از سنگینی تابوت
نه از داغ کهن شعرم
که او را هیچ روزی من به تشیعش نرفتم.
و شاید ، بدین خاطر به داغ کهنه اش تا زنده ام تازه است.
که او را هیچ روزی من به تشیعش نرفتم .
چرا شعر مرا بردی؟
مگر من با تو بد کردم؟
به آئین کهن من تن نمی بازم. به رسم تو و پاکانت .
تا یکسال . و شاید تا ابد . تا تو .
به تنها ماندنم محکوم ، می مانم .
شکیبایی نمی بخشی به این محکوم در زنجیر ؟
که در تبعید تو مرگم هم آغوش است .
سکوت سربی خون ، لابلای تارهای حنجرم می پیچد و
آواز تنهایی!
شب آید، پیشوازم
با دستان آرامش و خواب
با صدای خلوت و به رنگ شهوت
اما تمنای دلم غرق وجود واجبت
سالهای تبعید را به تنهایی
شمارش می کند.
صدا سر می دهی در من
« بیا آغوش من تنها برای دیدنت باز است
بیا خاموش من ، دگر غربت به قربت آمده
بیا تا من ، پریشانی مکن با تن
که این بار گران تن
به زودی بر زمین افتد و تو آزاد
سوی من
بیا آغوش من تنها ... »
صدا سر داده ای در من
صدایت بوی شعرم را به یاد آرد
همان شعری که قلبش را
به گاه کودکیم از او
ربودند
و او تا مدتی بی روح در من زندگی می کرد
و او بی روح در من زندگی می کرد
ولی من آرزوی خواندنش را با تو می گفتم
شبان را یاد می آری ؟ ای آغوش!
که من بی تاب بیتی ، مصرعی ، رویای آشفته و نه شاید صدایی
بوی شعرم نیز می بودم .
به خواهش ، گریه و ضجه و فریاد از تو می دیدم ، توان داری
ولی افسوس از این عقل بی عارم
که هر شب باز بی تابی کنان با تو
سخن از چشم چون باران به روی بسترم
میریخت ، میدیدی؟
و من تنها ، و شاید با تو تنها می نشستم تا لبان چشم خواب آلوده ام را شوری می تر کند
شعرم باز زیر خاک ، بی روح در من زندگی می کرد.
ای آغوش!
به زیر سنگ قبرش آسمان ذهن من آرام بگرفته
سخن سخت است ، سنگ سرد و سنگین روی شعرم
تابش و بارش به رویش بعد تخریب سه دیوار از کنارش
کهنه تر کرده . گلویم می فشارد دستهایی را که می بینم به تیشه دست برده
گور شعر اما ، میلرزد به آرامی
و شعرم خواب سنگینش سبکتر می شود .
ای کاش روزی رسد تا باز خواند خود را
و صدایش ، گوشهایم ، بشنود ، بیند ، دوچشمانم ، که بر در ایستاده قامتش راسخ
و گریه ، اشک ، زجه ، آه و ناله
یک عزاداری کامل ، این دلم کم دارد از هستی
ای آغوش! آی آرام شبانه ! دست گرمت بوسه گاه شوق چشمانم
کی رسد روزی ، عزاداری کنم
بهر شعرم ، جان شود تازه
و غم کهنه ، و خنجر ، کینه ، افسرده
و قلبش را به نیرنگی سیاه از کاسه سینه اش بر گیرم
سیه قلبش
انتقام از جان بی مقدار و پستش
آه ای آغوش!
چه غم باشد دگر بعدش مرا
آرامشی خواهم
در آغوشت !
سوی چشمان خیسم را به سویت
پر دهم بعد از سیه قلبش که کندم
از آن تاریک سینه ، دهن خون آلوده اش را بازگیرم
و دستانم به خونش تشنگی اشکم و خنجر
آه ای آغوش!
آه ای آغوش!
ای آغوش!
آرزومندانه بر در ایستادست
این نگاه خسته از نفرت
و قلبی پر تلاطم
سخت کیفر می کشم از آنکه شعرم را
به گورستان فرستادست
شعرم را
ای آغوش!
رسد روزی ؟ سکوت سرد دستانم به گرمایت بیامیزد ؟
به جان سختی خود باور نبود ، اینم .
که با این سالهای خستگی
نیرنگ سختت را ببینم باز ، ای آغوش ! نیرنگ سختت را .
و قبرش را به زیر چرخ های سرد آهن
سرد آهن
سرد آهن
سرد آهن
سرد آهن
و شمعم را کمر خم شد
به زیر سرد دوران و زمانه ، سرد آهن ، سرد آهن
شعرم زیر سنگینی و شمعم نور افشان خرابه های ظلمانی
خرابه های سنگینی که تو بر ما روا کردی . ای آغوش!
ای آغوش!
وجودم، شعر زیر خاکم ، شمع روشن تاریک این ویرانه ها
و ای آغوش ! به نیرنگت ، تنم خسته است ، به نیرنگت .
صدا سر می دهی در من ؟؟
بیایم سوی آغوشت ؟؟
رهایم کن از این تنهای در تبعید .
رهایم کن از این بیهودگی. رهایم کن از این زنجیر فقر و دلخوشی مردار خواری ها .
رهایم کن از این گریان چشمانم نمی بارد .
صدا سر می دهی در من ؟؟
ای آغوش؟
شمعم خسته و شعرم در گور .
ای آغوش . خستگی را نمی فهمی ؟
صدا سر می دهی در من.
و من ساکت صدایت را نظاره می کنم.
آری
دگر هرگز سکوتم از رضا نیست
سکوتم از لبان بسته با زنجیر هم نیست
سکوتم از سر دلمردگی ، تهمت ، خیانت
سکوتم از سر بی همدلی ، بی تو ، بی آغوشت !
سکوتم، خسته از آوازهایت.
سکوتم ، بعد مرگ شعر تابش ناک غمگینم
سکوتم ، بعد شمع خم شدم در باد
سکوتم ، با صدای خسته از فریاد
ای آغوش! سکوتم را شنیدی؟
سکوت من و شعر زیر خاکم
سکوت من و شمع بی پناهم
صدا سر می دهی در من .
صدایت آنچنان تازه است در من
که گویی روز بی آغاز می باشد
سکوتم آنچنان سنگین
سرد چون آهن
سرد آهن
سرد آهن
سرد آهن
تنم خسته است
و جانم تلخ و افسردست
و شعرم زیر سنگینی
و شمعم خم شده در باد.
تمسخر می کنی تنهایی ام در کنج این تبعید ؟
ز نیرنگت همین کم بود .
ای آغوش!
تو میدانی ! نمی بینی در این تبعید وضعم را ؟
من و تنهایی و یک کوه غم آنجا و این دریاچه ی ماتم
و این صحرای بی فریاد
و سرکش مرکبم شهوت
و این تبعیدیان ، کوران در تبعید ، شاد و مست و سرکش از با یکدگر بودن ،
و این تنهای در تبعید خواهان ندیدن
خواهشی دارد از تو ای آغوش .
کرم فرمای و جانم را ...
نه ای آغوش
کرم فرمای و در آغوش من ...
باز نه آغوش
کرم فرمای و در آغوشم بگیر تا لحظه ای را حس تبعید به تنهایی
به بودن در پناه گرم آغوشت بدل گردد.
کرم فرما و من را منتقم
تا پس بگیرم قلب شعرم را
و خنجر ساختم تا انتقام شعر خود گیرم
و خنجر را ز تیغ نفرت پولاد
و نیرنگش به دسته بسته ام . نیرنگ
ای آغوش.
کنون بنشسته در تبعید ، اما
تکیه بر کهنه درختی خشک
میوه اش زشتی
پلیدی ریشه اش
باغبانش اهرمن
آتش سزاوارش
که ندارد سایه ای
تبعیدمان را بگذرانم زیر آن سایه اش
صدایت همچنان با من : « بیا آغوش ... »
من اما مانده در تبعید تو
تکیه بر کهنه درخت خشک
و شعرم قبر خاموشش به زیر سرد آهن ، سرد آهن ، سرد آهن
چرا شعر مرا بردی ؟
من تبعیدی تنها ، چه کردم با تو ای آغوش
که محکومم نمودی تا ابد
تنهایی و مردار خواری را
و فقر و این خرابه های
و شمع خسته ی بی شعر
و چشمانی که می بینم هر از گاهی
که در تبعید تو ،
یادم بماند اینهمه تنهایی و تنهایی و بی شعر زنده ،
روز سخت خامشی خورشید تشنه
تکیه بر کهنه درخت خشک و بی مقدار
آتش را سزاوار است.
صدا سر می دهم در تو :
بیا آغوش.
بیا و خستگی هایم
و شمعم این خرابه ها
و این دریای ماتم را
و این فریاد صحرا را
و من ، تنهای تبعیدی
فتاده از نفس
تکیه بر کهنه درخت خشک و بی حاصل
ببین تا دل به رحم آری از این نیرنگ خود
شاید کم کاهی
و روز سخت تبعیدم
به شام خلوت آغوش
پیوندی .
احساس بدیه. هیچ چیز جدیدی برای بودن نیست. همه ، مشکلات کهنه ی پانزده ساله . منم مثل همیشه تا یکم کم و زیادم میشه (مشکلات) دچار این حس خلوت جویی می شم. دلم می خواد برم جایی که خودم باشم و خودم . و اشک . چقدر دلم برای یه دل سیر گریه کردن تنگ شده .
من اسم این حالت رو می ذارم پریود روحی . آخه برای من یه بازه زمانی خاص و منظمی داره.
امیدوارم هیچوقت دچار پریود روحی نشید . توی این حالت به شدت روزها نفهم جلوه می کنند و یه چیزی به پشت مغز آدم چسبیده . و مثل آدامس از پشت سر هی کش میاد . حالت مزخرفیه . ولی دل من هر از گاهی براش تنگ میشه. یه جور مازوخیست توش نهفته است . مثل زخم کهنه ای که دوباره به خارش افتاده .
حق خواهد آمد
با تقدیم احترام به جناب باطل رفتنی
یا علی (ع) مدد
|
نظریه اهل سنت در باب قضیه فدک : ------------------------------------- سرخ:هموطن تو از من در مورد اعتقادات شیعه پرسیده بودی که بهت اطلاع دادم و بعضی دیگر از شیعان مثل برادر بزرگوارم سعید. از فدک خواسته بودی بدانی. فدک قریه ای در حجاز که در زمان پیامبر (ص) دو روز تا سه روز با مدینه فاصله داشته سرزمینی یهودی نشین بوده که با قدرت گرفتن اسلام در سال هفتم هجری بخاطر ترسی که خدا در دلهایشان قرار داده بود به قصد امان یافتن از این بیم و هراس آن را به رسول خدا (ص) مصالحه کردند. چون فدک به نیروی نظامی و جنگ فتح نشده بود به مالکیت خاص رسول خدا در آمد. آن حضرت نیز پس از مدتی ( رجوع شود به قرآن مجید آیه مشهور ذی القربی ) آن را به فرزند عزیز خود ، حضرت زهرا (س) واگذار کرد . فدک تا روز رحلت نبی اکرم (ص) در اختیار فاطمه (ع) بود . پس از درگذشت بنیانگذار اسلام، خلیفه اول (ل. الف) - بنا به تعبیر صواعق المحرقه - از زهرا (ع) بازگرفت . تا زمان عثمان (ل.الف) أن را به عنوان تیول به مروان حکم بخشید. از اینجا برای مدتی ، تاریخ فدک را به فراموشی می سپارد و بعد از عثمان ذکری از آن به میان نمی آورد. مسلم است که امیر مومنان علی (ع) آن را از وی پس گرفته است . اما هنگامیکه معاویه (لعنت الله) خود را به عنوان خلیفه بر مسلمانان تحمیل کرد ، این حق پایمال شده را بیش ار پیش به بازی گرفت و آنرا بین مروان حکم و عمروبن عثمان و پسرش یزید (لعنت الله) تقسیم کرد. بعد از حکومت مروان ، عمربن عبد العزیز بن مروان به خلافت رسید و فدک را به فرزندان فاطمه(ع) برگرداند. و او در جواب یکی از منتقدینش گفت : شما نمی دانید و اگر میدانسته اید ، فراموش کرده اید ، ولی من فراموش نکرده ام ، و بدرستی می دانم که ابوبکربن محمدبن عمروبن حزم از پدرش ، و او از جدش نقل کرد که پیغمبر (ص) فرمود :«فاطمه پاره ی تن من است . هر چه مرا به خشم آورد او را نیز ، خشمگین می کند و مرا خشنود می کند هر چه او را خشنود سازد.»
پس از آن دوباره یزیدبن عبد الملک فدک را از بنی فاطمه (ع) باز گرفت و تا زمان انقراض دولت آنان پیوسته در اختیار بنی مروان بود . اما موضوع ارث گذاشتن پیامبر را مطرح کردی چند سوال پیش می آید: آیا حکمی که خلیفه بر طبق آن گفت : « پیامبران چیزی به ارث نمی گذارند . » از احکامی بود که خداوند برای خاتم پیامبران - صلی الله علیه و آله و سلم - نگه داشته بود . و مصلحت الهی تاخیر آنرا و اجرایش را نه در مورد وارثان دیگر پیامبران ( مانند موسی (ع) که هارون وارثش بود - طبق آیات قرآن) و تنها درباره حضرت صدیقه (ع) مقتضی دیده بود ؟ یا اینکه پیامبران پیشین در وظیفه ی ابلاغ اهمال ورزیده اند . و به طمع مال و منال دنیوی و باقی گذاشتن آن در میان فرزندان و خاندان خود این عمل را به جانشینان و میراثبران خود نگفته بودند ؟ یا اینکه خیر آنها این وظیفه را انجام داده و حکم عدم توریث را هم ابلاغ کرده اند ولی در تاریخ تاریک !!! نشانه ای از آن حفظ و ذکر نشده است؟ و یا بالاخره سیاست سلطه طلب آن روز خلفا چنین حکمی تراشید و علم کرد ؟
از طرفی آیا می توان پذیرفت که رسول خدا (ص) کسی را که بیش از همه دوست می داشت و از همه به او نزدیک تر بود ( به تعبیر قرآن ذی القربی ) به سختی و بلا انداخت . در صورتی که میدانیم آن حضرت با خشم او خشمگین و از شادی او شاد می گشت . و از دلتنگی او دلتنگ می شد . ( احادیث متعددی در این مورد در صحاح وارد شده ) ، و یا آنهمه عنایتش به فاطمه (ع) باعث نشد که با آگاه کردن او از حقیقت امر این سختی و رنج را از او دفع کند؟ تا نادانسته به مطالبه آنچه در آن حقی ندارد نپردازد؟ این کار مثل اینست که گویی رسول خدا(ص) از محنت و مصبیت فرزند خویش زهرای بزرگ ، و گسترش این مصیبت و در نتیجه فراهم شدن اسباب کشمکش و اختلاف در میان امت اسلامی لذت می برد و لذا این خبر را از رهرا(س) پوشیده داشت و پیش ابوبکر (ل.الف) به راز گذاشت ! العیاذ بالله ! او لطف و رحمت برای همه ی جهانیان است.
اما در مورد یاران امام علی (ع) گفتی . در زمان رسول الله امام علی وظیفه تربیت مسلمانان را به عهده نداشتند چرا که رسول الله پیامبر و امام مردم بودند و در قید حیات . پیامبر (ص) به آن حضرت سفارش کرده بود بعد از او در صورتی قیام کند که لااقل ۴۰ نفر با او بیعت کرده باشند. اما در تمام امت اسلامی آنزمان تنها ۴ نفر با امام بیعت کردند . عمار بن یاسر و سلمان فارسی و مقداد و اباذر . امام علی (ع) به سفارش پیامبر ۲۵ سال سکوت کردند و به تعبیر خود حضرت ( خار در چشم و استخوان در گلو) . برای درک بهتر سخنان حضرت باید به اثر جاویدان سید رضی یعنی جمع آوری شده ی سخنان مکتوب امیر المومنین (ع) - نهج البلاغه - مراجعه کنی .
با اینکه امیدوارم هدایت بشی اما طبق آیات قرآن مجید : خداوند بر دلهایتان مهر نهاده تا در گمراهی خود باقی بمانید . خب هموطن دو سوال از تو دارم. وقتی منازعه ای وجود دارد یکی حق و دیگری باطل است در غصب خلافت از حضرت امیر (ع) چه کسی بر حق است ؟ و دوم اینکه چرا زمانی که امام علی (ع) و حضرت زهرا(س) در حال انجام امور مربوط به تدفین پیامبر (ص) بودند ، عمر (ل.الف) و ابوبکر(ل.الف) در سقیفه بنی صاعده در حال توطئه کردن برای غصب خلافت بودند ؟ برادر بسیار عزیزم سعید نیز در اینجا توضیحاتی ارائه کرده که بسیار مفید است .
---------- سعید | |||||
| http://shie.blogsky.com | |||||
| پنجشنبه 8 شهریور 1386 |
سلام
در جواب <بنده خدا> باید عرض کنم که قبل از اینکه ما مسئله حل شده خانم ام کلثوم (س) را حل کنیم شما لطف بفرمایید مسئله غدیر خم را که در آن روز حضرت محمد صل الله علیه و آله به دستور خدا حضرت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب (ع) را به جانشینی و امامت بعد از خود معرفی فرمودند را برای خود روشن کنید تا برادریمان ثابت شود بعد بیا در مورد ازدواج دختر آن حضرت صحبت کنید.
با تشکر
| سعید |
| http://shie.blogsky.com |
| پنجشنبه 8 شهریور 1386 |
سلام
می تونید برای روشن شدن مسئله ازدواج حضرت ام کلثوم (س) به لینک زیر مراجعه فرمایید
http://shie.blogsky.com/?PostID=60
---------------------------
| سعید |
| http://shie.blogsky.com |
|
دوشنبه 12 شهریور 1386
سلام -------------------- |
پانوشت ۱ : ل.الف مخفف لعنت الله است و به قصد تقیه است !!! در زمانی که حکومتی مثلا شیعی وجود دارد .
پانوشت ۲ : برای تحقیق بیشتر در زمینه فدک رجوع کنید به کتاب ( فدک در تاریخ ) نوشته شهید آیت الله محمد باقر صدر - ترجمه محمود عابدی
پانوشت ۳ ( اختصاصی برای همه هموطنان برادر و نابرادر) : کتاب ( تشیع یا اسلام راستین ) از شهید آیت الله محمد باقر صدر - ترجمه علی اکبر مهدیپور
لینک مرتبط : تعارض یعنی این - جواب به نابرادر هموطن - شماره ۴
لینک مرتبط: پارادوکس ( متناقض نما ) - درخواست نابرادر هموطن - شماره ۳
لینک مرتبط: وای اگر روزی شناسند مرا - درخواست هموطن نابرادر - شماره ۲
لینک مرتبط: جوابیه یک برادر به نابرادر
لینک مرتبط: اینم نظر یه نابرادر . خودش خواسته بود چاپش کنم

آسمان خواهد نوشت روزی که می آیی و صدا ،خواهد شنید گوشهایی که کرند قدومت را .
آنشب جمعه که مسجد کوفه امن یجیب می شنود و فریاد نتواند و صبح که می آیی و گوشهای پر شده از رنگ و ریا و چشمان خیس چرک و عفونت بیدار می شوند ، شاید نباشم .
اما دشمنانتان می گویند شما می آیید و جوی های خون به راه می اندازید و نمی گویند که پیش از آن اتمام حجت می کنید و چه بسیار مردم حق جوی مسیحی که به شما اقتدا می کنند.
چگونه پیروان دین رحمت عیسوی به شما می گروند و شما تنها با خشونت باشید ؟
هرگز .
شما ادامه ی پیامبرانید . پیامبران رحمت . پیامبران خوب و مهربان خدا. شما آنقدر تنهایید که دوستنمایانتان برای شما پوستر ساخته اند که ...
چه عرض کنم.
کافیست کمی در اینترنت بگردید تا آن پوستر کذایی را ببینید که شما پرچم را با ...
به دست یکی از سران حکومت می دهید و او با گردنی برافراشته در برابر شما ایستاده. بگذارید نگویم که در همین شیراز خودمان ، شیعیان انجوی از شیعیان اثنی عشری بیشترند. بگذارید این یک روز میلاد را خون به دلتان نکنم.
اما آرزو می کنم روزی پس از کوبیدن میخ عدل بر دست و پای این ظلم هزار دستان ، نوشت خانه ی سرخ ما را ، قدوم نگاهتان ، متبرک نماید.
یا میم حاء میم دال (عج) مدد
...ز نیرنگت همین کم بود
ای آغوش!...
...کنون بنشسته در تبعید ، اما
تکیه بر کهنه درختی خشک
میوه اش زشتی
پلیدی ریشه اش
باغبانش اهرمن
آتش سزاوارش
که ندارد سایه ای
تبعیدمان را بگذرانم زیر آن سایه اش
صدایت همچنان با من: « بیا آغوش ...»
من اما مانده در تبعید
تکیه بر کهنه درختی خشک...
با سلام هموطن. خسته ام. از نسل آرمان های سربی خسته ام . از نسل پدرانمان، پسر کش خسته ام . از نسل قصاب صاحب خانه خسته ام . منم نسل سر بریده به پای الهه های نسل آرمان دار . نسل سکوتم . نسل پاساژ گردیهای بیهوده . نسل وبگردی های شبانه .
تو بودی که مرا پاساژ گرد کردی . خسته ام از نسل تو . از نسل ماکسیما سوارت که جلوی پای نسل من برای خریدنش می ایستی . از نسل خودخواهی های تو خسته ام . خسته ام از نسل خودخواه تو .
صدای من به گوش نسل تو نمی رسد. اگر میبینی هنوز می نویسم برای اینه که به خودم بگم هنوز زنده ام . نسل من هنوز زنده است. و هنوز زنده بودنم خاریست به چشم تنگ نسل تو.
نسل خودخواهت را بردار و از اینجا برو. بگذار نسل من هم نفسی بکشد.
حق یاور نسل من
با تقدیم تف به صورت نسل پسرکشی های اسطوره ای
یا علی (ع)