سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

قلب خورشید

گرم بود و آتشین
قلب خورشید را می گویم
البته تا قبل از اینکه ماه به پشت زمین خاکی برود.
بعد از آن بود که دردی تمام وجود خورشید را سوزاند.
قلبش بود که تیر می کشید.
خورشید گمان می کرد که دیگر ماه را نمی بیند.
ناله ای سرد سر داد و ...
زمین به ناگاه تاریک شد. مردم ترسیدند.
زمین پرسید چه شده .
چرا خورشید خاموش شد.
و فریادی از جان کشید و منفجر شد که چرا خورشید من خاموش شده است.
ناگهان ماه از پشت تکه تکه های زمین خود را نمایان کرد.
دیگر ماه نبود
یک سنگ تیپاخورده ی بی خاصیت بود.
فقط یک تکه سنگ که دیگر نمی دانست باید به دنبال چه چیزی بگردد...




حق یارویاور همه ی زمینیان
با تقدیم احترام به خورشید و نسیم (داغ و خنک)
یا علی مدد

سلام دوستان خوبم. ممنون که منو مورد لطف خودتون قرار دادید و از وبلاگم تعریف کردید. مرسی.
منم قول میدم وقتی بیام وبلاگتون ازتون تعریف کنم.
سعی می کنم پیشنهادهاتون رو حتما عملی کنم.
بازم ممنون.
حق یارویاورتون.
یا علی مدد

دلایل تغییر قالب وبلاگ

سلام.
سلام به همه ی دوستان.
امیدوارم همتون خوب و خوش باشید.
بعد از قریب به یکسال تصمیم گرفتم به درخواستها ی شما خوانندگان عزیز مبنی بر تغییر رنگ وبلاگ ( به علت آزار چشم) عمل کنم.
اما با عقاید خودم هم نتونستم مقابله کنم .
پس تصمیم گرفتم فقط بکگراند متن و لینک ها ی سمت راست رو عوض کنم.

امیدوارم مورد پسند اکثریت دوستان ، قرار بگیرد.

با تقدیم احترام به همه ی خوانندگان.
حق یارویاور همه ی حقیقت ها.
یا علی مدد

بسم الله

مژده مژده
قالب وبلاگ عوض شد

دیوانه ، کسی بود که عاقل باشد ...

----
دلم تنگه
دلم برای از تو خواندن تنگه
خدایا چقدر مرگ (این دشمن بهتر از دوست) را دوست دارم.
آنزمان که این پایانبخش رنج دنیا مرا در کام تلخ شیرینش غرق کند
و آیا ، خدایا ، ای عزیز تنهایم ، زندگی بدون تو ؟ هرگز.
خدایا! من گنهکارم. و از تو دور. بسیار دور. خدایا این متن را تنها برای تو مینویسم.
خدایا امروز رو با بزرگترین گناه شروع کردم. چرا؟ برای اینکه تنهایم. تنهای تنها. آری این عذریست بدتر از گناه. میدانم تو چیزی نمی گویی . اما من که خود را می شناسم.
خدایا ! یا مرا به سوی خود ببر تا بیش از این گناه را (این طوق سنگینتر از دیروز) را بر گردن نکشم یا این تنهایی را از من بگیر و مرا در زمره یاران دینت قرار ده.
-----
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا؟ هر جا که پیش آید
کجا ؟ هرجا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
بیا
ای خسته خاطر دوست
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی فرجام بگذاریم...

سر کوه بلند ، آهوی خسته

شکسته دست و پا ، غمگین نشسته

-×-×-×-

شکستِ دست و پا درد است ، اما

نه چون درد دلش کز غم شکسته


------
سلام به همه ی دوستان خوبم.
آقا این بلاگ اسکای عجب مرامی گذاشتا
ما یک کلمه گفتیم از ۳ تا ۱۰ مهر روزه وبنویسی بگیریم این بلاگ اسکای اومد همه رو ، روزه اجباری داد.
خیلی حال کردم.

ولی خلاصه دارم بار و بندیلم رو جمع می کنم برم دیگه.
دیگه حوصله وبلاگنویسی رو ندارم.
احتمالا تا چند روز آینده خداحافظی منو می خونید
 (قیافه شما)
ولی شایدم نرفتم.
هنوز تصمیم قطعی نشده. ولی اگه رفتم می رم یه جای بهتر.
یه جایی مثه بلاگ اسپات مثلا. یا نه یه جای دیگه.
فعلا تا فردا خدافظ.

یا علی مدد

سالگرد پدرم. برایش فاتحه ای بخوانید. ممنون

به یاد دوم مهر 71- به یاد پدرم...

 

روز نیمه گرمی بود.

8 سال بیشتر نداشتم.

توی ماشین عمو حسن نشسته بودم.

پنجشنبه بود و روز عمل قلب پدرم.

منتظر خبر بودم. آخه منو تو بیمارستان راه نمی دادند.

دلم نمی خواست هیچ خبر بدی بشنوم.

آخه از خدا خواسته بودم خوبش بشه .

و توقع داشتم خدا هم به حرف من گوش بده.

چه توقع زیادی.

طاهره خانم – زن عموم – با چشمان گریان آمد.

گفتم: چی شد بابام رو عمل کردن؟

در حالیکه اشک هاشو با چادرش پاک می کرد گفت:

آره عزیزم.

گفتم حالش خوبه؟

گفت: آره خوب خوب. دیگه هیچ دردی نداره.

گفتم چرا گریه می کنید؟

گفت اشک شوقه.

آفتاب داشت غروب می کرد .

به خانه رفتیم.

همه مشکی پوشیده بودند.

با هم قرار گذاشته بودند به من هیچ نگویند.

منهم خودم دلم نمی خواست چیزی بدانم.

دوست داشتم همه چیز خواب و خیال و کابوس باشد.

اما نبود.

لا اقل در این 12 سال نبود.....



----------------


 
و به یاد جمعه ی خونین...

به یاد بـــــم



سبز بود و لاجوردی
صبحی را می گویم که قرار بود تو با خوشید طلوع کنی.
البته تا قبل از اینکه زمین قربانی هایش را بگیرد.
ناگهان جهان تاریک شد.
ایران در ماتم فرو رفت. چشمها باریدند.
سیل ها جاری شدند.
اما هیچکس ندیدشان.
جهان به چند گروه تقسیم شد.
اولین گروه افرادی بودند که به کمک قربانیان زمین رفتند.
گروه دوم به بررسی علل خشم زمین پرداختند و به هیچ جا نریسند جز اینکه ( خانه هایمان سست بنیاد است)
گروه سوم به دشمنی و کینه با زمین و زمان پرداختند و خود را با نوشته ها و گفته هایشان خوار کردند.
گروه چهارم ترسیدند که برای خودشان چنین اتفاقی بیفتد و به فکر چاره افتادند و راهکار نشان دادند.
پنجمین گروه خون دادند.
گروه ششم گریستند و خون گریه کردند.
گروه هفتم نان دادند اما...
اما دیگر شعارشان بابا آب داد - بابا نان داد نبود
یک صدا در دل فریاد میزدند بابا جان داد. در زیر آوار های زمین.
هشتمین گروه میگفتند نباید فراموش کرد چرا که ۱۴ سال پیش هم در رودبار زمین قربانی گرفته بود.
نهمین گروه از کشور های بیگانه آمده بودند و برای کمک.
دهمین گروه هیچ نمی گفتند. هیچ نمی گریستند و می گفتند (با خود) این فاجعه نباید دباره رخ دهد.
چند روز گذشت. قربانیان زمین همه دفن شدند و مجروحان بهبود جسمی یافتند. امدادگران به خانه هاشان بازگشتند. و زمین به دنبال فرصت دیگری برای گرفتن قربانی بود.

هنوز بیست روز از فاجعه انسانی که هزاران هزار نفر را بی خانمان کرده بود و کشته های بیشماری بر جا گذاشته بود و مجروحین دل شکسته نگذشته بود که همه ی آن ده گروه (مگر آنان که سرخی خون دیده ی بازماندگان را دیده بودند) همه چیز را به فراموشی سپردند.

فراموش کردند دست کودکی را که جان داده بود اما از خاک بیرون مانده بود.
فراموش کردند آن مادری را که بر روی تلی از خاک نشسته بود.
فراموش کردند آن زنجیر ی را که روزی برای امام حسین به کتف ها می خورد و در طاغچه ای که همه اطرافش را خاک گرفته بود.
فراموش کردند خودشان را .
و زمین فراموش نکرد.
به دنبال شهر بعدی و مقصد آینده خود روان بود............

اما آنان که سرخی خون دیدگان بازماندگان را دیده بودند هر جمعه همانگونه منتظر مصلح خود بودند به یاد قربانیان جمعه خونین می گریستند و هیچگاه زمین فراموششان نکرد.

حق یاور همه ی چشمهای خونبار بازماندگان (
با احترام به بانوی آبی)