سر کوه بلند ، آهوی خسته
شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
-×-×-×-
شکستِ دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته
------
سلام به همه ی دوستان خوبم.
آقا این بلاگ اسکای عجب مرامی گذاشتا
ما یک کلمه گفتیم از ۳ تا ۱۰ مهر روزه وبنویسی بگیریم این بلاگ اسکای اومد همه رو ، روزه اجباری داد.
خیلی حال کردم.
ولی خلاصه دارم بار و بندیلم رو جمع می کنم برم دیگه.
دیگه حوصله وبلاگنویسی رو ندارم.
احتمالا تا چند روز آینده خداحافظی منو می خونید
(قیافه شما)
ولی شایدم نرفتم.
هنوز تصمیم قطعی نشده. ولی اگه رفتم می رم یه جای بهتر.
یه جایی مثه بلاگ اسپات مثلا. یا نه یه جای دیگه.
فعلا تا فردا خدافظ.
یا علی مدد
به یاد دوم مهر 71- به یاد پدرم...
روز نیمه گرمی بود.
8 سال بیشتر نداشتم.
توی ماشین عمو حسن نشسته بودم.
پنجشنبه بود و روز عمل قلب پدرم.
منتظر خبر بودم. آخه منو تو بیمارستان راه نمی دادند.
دلم نمی خواست هیچ خبر بدی بشنوم.
آخه از خدا خواسته بودم خوبش بشه .
و توقع داشتم خدا هم به حرف من گوش بده.
چه توقع زیادی.
طاهره خانم – زن عموم – با چشمان گریان آمد.
گفتم: چی شد بابام رو عمل کردن؟
در حالیکه اشک هاشو با چادرش پاک می کرد گفت:
آره عزیزم.
گفتم حالش خوبه؟
گفت: آره خوب خوب. دیگه هیچ دردی نداره.
گفتم چرا گریه می کنید؟
گفت اشک شوقه.
آفتاب داشت غروب می کرد .
به خانه رفتیم.
همه مشکی پوشیده بودند.
با هم قرار گذاشته بودند به من هیچ نگویند.
منهم خودم دلم نمی خواست چیزی بدانم.
دوست داشتم همه چیز خواب و خیال و کابوس باشد.
اما نبود.
لا اقل در این 12 سال نبود.....
----------------
سبز بود و لاجوردی
صبحی را می گویم که قرار بود تو با خوشید طلوع کنی.
البته تا قبل از اینکه زمین قربانی هایش را بگیرد.
ناگهان جهان تاریک شد.
ایران در ماتم فرو رفت. چشمها باریدند.
سیل ها جاری شدند.
اما هیچکس ندیدشان.
جهان به چند گروه تقسیم شد.
اولین گروه افرادی بودند که به کمک قربانیان زمین رفتند.
گروه دوم به بررسی علل خشم زمین پرداختند و به هیچ جا نریسند جز اینکه ( خانه هایمان سست بنیاد است)
گروه سوم به دشمنی و کینه با زمین و زمان پرداختند و خود را با نوشته ها و گفته هایشان خوار کردند.
گروه چهارم ترسیدند که برای خودشان چنین اتفاقی بیفتد و به فکر چاره افتادند و راهکار نشان دادند.
پنجمین گروه خون دادند.
گروه ششم گریستند و خون گریه کردند.
گروه هفتم نان دادند اما...
اما دیگر شعارشان بابا آب داد - بابا نان داد نبود
یک صدا در دل فریاد میزدند بابا جان داد. در زیر آوار های زمین.
هشتمین گروه میگفتند نباید فراموش کرد چرا که ۱۴ سال پیش هم در رودبار زمین قربانی گرفته بود.
نهمین گروه از کشور های بیگانه آمده بودند و برای کمک.
دهمین گروه هیچ نمی گفتند. هیچ نمی گریستند و می گفتند (با خود) این فاجعه نباید دباره رخ دهد.
چند روز گذشت. قربانیان زمین همه دفن شدند و مجروحان بهبود جسمی یافتند. امدادگران به خانه هاشان بازگشتند. و زمین به دنبال فرصت دیگری برای گرفتن قربانی بود.
هنوز بیست روز از فاجعه انسانی که هزاران هزار نفر را بی خانمان کرده بود و کشته های بیشماری بر جا گذاشته بود و مجروحین دل شکسته نگذشته بود که همه ی آن ده گروه (مگر آنان که سرخی خون دیده ی بازماندگان را دیده بودند) همه چیز را به فراموشی سپردند.
فراموش کردند دست کودکی را که جان داده بود اما از خاک بیرون مانده بود.
فراموش کردند آن مادری را که بر روی تلی از خاک نشسته بود.
فراموش کردند آن زنجیر ی را که روزی برای امام حسین به کتف ها می خورد و در طاغچه ای که همه اطرافش را خاک گرفته بود.
فراموش کردند خودشان را .
و زمین فراموش نکرد.
به دنبال شهر بعدی و مقصد آینده خود روان بود............
اما آنان که سرخی خون دیدگان بازماندگان را دیده بودند هر جمعه همانگونه منتظر مصلح خود بودند به یاد قربانیان جمعه خونین می گریستند و هیچگاه زمین فراموششان نکرد.
حق یاور همه ی چشمهای خونبار بازماندگان ( با احترام به بانوی آبی)