تنهایی دل پری داشت .
با دیوارها ، به غیبت نشسته بودند .
- تنهایی : باز ساعت ۶:۳۰ شد . الان از راه میرسه و شروع به غر زدن میکنه .
- دیوارها : حالا می خواد بیاد بشینه روبروی ما ، زل بزنه بهمون . اعصابمون رو خرد کرده صدامونم در نمیاد .
- تنهایی: نگاهش کن تو رو خدا ، با اون قیافش دوباره اومد .
- دیوارها : کاشکی تو ترافیک میموند یکم دیرتر میرسید خونه .
- تنهایی : نه این ماموریت داره زود بیاد کانال عوض کنه انگار به تلویزیون قول داده تو مسابقه ی سرعت کانال عوض کردن شرکت کنه
- دیوارها : ببین تلفنش زنگ خورد .
- تنهایی : آره خیلی عجیبه !!!
- من : سلام ... ، خوبی !!!
----
- تنهایی : هوم!!!