این وبلاگ شده مثه دفتر خاطرات.
هیچکی نمی خونه.
خودمم دارم خسته می شم.
اما سرخ، دلم نمیاد تعطیل بشه.
شاید یکم گرفتار تر که شدم اینجا هم به رونق بیفته.
تا ببینیم چی میشه
سلام رفقا.
سرخ از رونق افتاده . من از نفس . ابر از آسمون . مهربونی از دلها.
نمیدونم چقدر دیگه می تونم تحمل کنم و بیام.
ولی میام.
شنیدم وقتی میایین اینجا حسابی حوصلتون سر میره. یا میاد؟ نمیدونم یه همچی چیزی.
امروز تازه شروع کردم به دانشگاه رفتن. البته کم کم.
صدای قرچ قرج زمین هم بلند شده. اونم داره قلنج میشکونه.
مثله اینکه قلنجشم دقیقا روی ایرانه. آخه جدیدا شنیدم دوباره زلزله اومده. اینبار توی بندر لنگه.
روز از نو
روزی... آره باید به فکر روزی باشم.
فعلا یه چند هفته ای احتمالا خیلی گرفتارم.
خداحافظ
با نفس هایم خسته
با سکوتم،
سرشار
با دلی بی مهتاب
با سری بی فریاد
خاطرم آسوده
تکیه گاهم مرده
خواهشم،
رفت از یاد
آسمان
باران
آب؟
خشک و خسته
بی جانم
خاک و تشنه
بی نامم
غیرتم؟
آشفته
در وطن
«شب» خفته
خانه ام
پر نیرنگ
مادرم
در تاب و تب
نعشه و بی جان
افتان
از خیال هر انسان