دور از وطن (شیراز) برای تحصیل
با اینکه دو روزه اومدم تهران و ترم قبل هم همینجای لعنتی بودم. اما نمی دونم شاید طاقت نیارم تنهایی رو
امروز فیلم روز سوم رو دیدم.
امروز فقط فیلمش رو دیدم
اولین باری بود که جلوی جمع اشک ریختم.
برای خاک و خون و ناموس.
نامم را بگیر ، ناموسم را نه .
« چهارشنبه توی یکی از میدان های شیراز ۳ نفر همزمان حلق آویز شدند. در ملا عام و جلوی چشمان تشنه ی مرگ صدها نفر ، زن و مرد و بچه . »
پسر بچه خیره به اجساد آویزان بود . نگاهی ترس آلود به پدرش انداخت و گفت بابا اینا آدم هستن یا عروسکن؟
پدر که رنگ از رخش پریده بود گفت اینا آدمن.
پسر بچه دوباره پرسید بابا الان دارن میمیرن؟
پدر گفت آره باباجون نگاه کن پاهای اون یکی هنوز جون داره ( و فکر کرد پسرش با دیدن این صحنه شجاعت پیدا میکنه) .
پسر بچه گفت برای چی اونا رو دارن میمیرونن.
پدر جواب داد کار بد کردن.
پسر گفت چه کاری؟
پدر گفت تجاوز.
پسر گفت نمیشد اون کارو نکنن که الان نمیروننشون؟
پدر نگاهی از روی ترحم به پسر انداخت و گفت باباجون شاید اگه میدونستن اون کاره بدشون به این طناب دار ختم میشه هیچوقت اون کارو نمی کردن.
--------------
امروز جمعه است . باز هم جمعه و غروب و نیامدن های تو. وقتی می شنیدم که می آیی و خیمه های آموزش دین برپا می کنی نمی دانستم چرا اما امروز می فهمم اگر همه می دانستند چرا دیگر طنابی انتظار حلق بی هوایی را نمی کشید.
حق بارویاور سربداران
با تقدیم احترام
یا حجت (عج)
پیرمرد قصه گوی هزار ساله ، کنار کوچه باغی نشسته بود. بچه ها دور و برش را گرفته بودند و او برایشان قصه نقل می کرد.
بچه های من یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکی شایسته ی بودن نبود. تقریبا هزار سال پیش که منم مثل شما ها بچه بودم توی همین شهر یه مردی بود که ...
( می خواست بگه رئیس جمهور بود اما دید بچه ها معنی جمهوری را نمی دانند ، می خواست بگه حاکم بود اما باز دید حکومتی وجود نداره که بچه ها بفهمند حاکم یعنی چه و ادامه داد... )
آره بچه های من مردی بود که خیلی زورش زیاد شده بود.
یکی از بچه ها پرسید یعنی زورش از خدا هم زیادتر شده بود ؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت نه دخترم ، زور هیچکی از خدا بیشتر نیست.
یکی دیگه گفت خب بعدش رو بگین آقاجون.
پیرمرد هزارساله گفت وقتی دید زورش خیلی زیاد شده فکر کرد دیگه هیچکی از اون قوی تر نیست تصمیم گرفت که ...
( پیرمرد خواست بگه تصمیم گرفت بجنگه اما دید این بچه ها اصلا معنی این کلمه رو نمی تونن درک کنند خواست بگه دعوا راه بندازه اما باز هم دید این بچه ها دعوا رو هم نمی شناسند پس گفت ... )
تصمیم گرفت زورش رو به دیگران هم نشون بده . هر روز یه دستور عجیب غریب می داد . یه روز می گفت باید ...
( خواست بگه بنزین اما دید اینها از بنزینی که سالهاست استفاده نمی شه چیزی نمی دونند . خواست بگه سوخت اما دید کلمه معنی دیگری داره پس گفت ... )
آره یه روز مثلا می گفت باید انرژی رو جیره بندی کنیم . یه روز می گفت روزنامه ها رو باید بندی کنیم . یه روز می گفت امنیت رو باید جدی کنیم . آره بچه ها انقدر زورش رو به این و اون نشون داد که خیلی زود همه فهمیدن چقدر زورش زیاده .
یه مدت مردم تحمل کردند فایده نداشت . بعد تصمیم گرفتن صبر کنند. چیزی بعد از تصمیمشون طول نکشید که خدا یه خورده کوچولو از زور خودش رو به مردم داد . مردم هم که حالا زور خدا توی دستای متحدشون بود دست به دست هم دادن و تمام زور اون رو ازش گرفتن و یه گوشه کنار شهر بی محل ولش کردند.
یکی از بچه ها که زورش از بقیه بیشتر بود گفت آقاجون آدم عاقل نباید کاری کنه که زورش براش دردسر بشه .
یکی دیگه از بچه ها هم که زورش از بقیه کمتر بود گفت آقا جون همیشه هم زور زیاد به درد آدم نمی خوره .
یکی دیگه گفت آقا جون زور زیادش باعث شد که دنیای اون بشه جهنم براش
و یکی دیگه گفت وقتی که خودش رو توی بهشت زور و قدرتش پنهان می کرده حتما یادش رفته که اونی که این زور رو بهش داده می تونه ازش به راحتی بگیره.
بچه ها نشسته بودند و حرف می زدند و قصه ی پیرمرد هزار ساله رو مرور می کردند .
پیرمرد هزار ساله لبخندی زد و گفت بچه ها سال داره تحویل میشه بیایید اینم عیدی شما . و دست توی جیبش کرد و قطعات کوچکی از نور رو درآور و بین همه ی اونها عادلانه و محبت آمیز تقسیم کرد .
حق یارویاور مردم وطنم تا هزار سال دیگه
با تقدیم احترام به همه ی مردم تاریخ سرزمینم
یا علی (یا قاصم الجبارین) مدد
به همه چیزم افتخار می کنم .
به تک تک سنگ های تیپا خورده ی وطنم و آریانای بزرگ (۱) .
به قطره قطره ی خونهای ریخته شده ی وطنم .
به سوخت سوخت های گلوله و آتش عرب و مغول .
به جانهای از روح جامانده ی زنان و کودکان .
به همه چیز افتخار می کنم .

اما ، تو را به همه ی داشته ها و افتخاراتت قسم می دهم که از آزادی بیان حرف نزن.
سکوت کن .
لحظه ای تامل و سکوت .
و به یاد بیاور که مگر من چه ناحقی گفته بودم که هنوز شبها از درد کتف خواب ندارم.
-----------------
پ.ن.۱: آریانای بزرگ یعنی ایران در زمان اوج حکومت باستانی اش ( هخامنشیان - اشکانیان - ساسانیان )

دلم خیلی تنگه . برای یه عشق کاملا زمینی . برای یه لحظه گرمی آغوش فنا پذیر و طعم ماندگار خاطره ی شیرین یک بوسه ی پر دلهره .
دلم خیلی تنگه . برای یه همزبون زیبا . برای یه لحظه تماشای چشمای نازش میون بوسه های پی در پی . برای موهای آشفته ی آشفته کننده اش.
دلم خیلی تنگه . برای یه زیبای بی مانند . برای یه لبخند بی مثال برای یه دست نرم و داغ . برای یه تن حریر و یه قلب ناب.
دلم تنگه . خیلی تنگ . برای قلبم قبل از این مسافرخانه شدنش. برای لحظه های پر عطش ندیدن ها . دلم تنگه برای عاشق شدن دوباره روی زمینی به وسعت خاک خوب.

یادم میاد ......................... فراموشش کن. می خواستم از قلب کودکی ربوده شده ام بگم . اما چه فایده وقتی دزد قلبم هنوز زندگی کردن رو یادش نرفته . فراموشش کن اون عشقی رو که با نگفتنش از دست دادم . فراموشش کن اون عشقی رو که با گفتنش از دست دادم . و فراموش کن اون عشقی رو که با عقل کج اندیشم از دست دادم.
خوش به حال اونی که عاشقه
با تقدیم احترام به قلب تنهای پر امیدم
یا عشق

به نام خدا.
پایان رای گیری طبق برنامه اعلام شده در پایان ساعت ۱۱:۵۹ شب ۱۷ مهرماه ۸۶ انجام شد.
از تعداد ۲۴ رای معخوضه (میدونم ماخوذه درسته) که به نسبت تعداد بازدیدکنندگان این سه روز رای گیری تقریبا ۱۰٪ بازدید ها می باشد :
۱۶ نفر رای به تغییر رتگ وبلاگ به علت آذیت شدن چشم دادند که ۶۶.۶٪ کل آرای رو اخطثاث (میدونم اختصاص درسته) میده .
و ۸ نفر راه به مناسب بودن رنگ وبلاگ با موضوع و عنوان آن دادند که ۳۳.۴٪ کل آرا رو شامل میشه.
احتمال هر نوع سوء استفاده اکیدا تکذیب می شه. و برای نشان دادن حسن نیت همین الان (نه مثل دولت دوماه بعد از رای گیری) رنگ وبلاگ رو عوض می کنم.
البته منظور از عوض کردن رنگ وبلاگ تغییر تونالیته اون هست . نه اینکه مثلا با اسم سرخ رنگ آبی رو بذارم. در ضمن باید بگم خدمت همه ی دوستانی که اظهار لطف داشتن به من و رنگم عرض تشکر دارم. امیدوارم همیشه سرخ بمونم.
سرخ سرخ نه . فقط سرخ.
سلام دوستان ، بازدیدکنندگان و وبلاگ دوستان عزیز. توی این چند روز گذشته تعداد پیامها در مورد رنگ نامناسب وبلاگ زیاد شده . برای اینکه نظر کل بازدید کننده ها رو بدونم یک رفراندوم بر گزار کردم و تعهد می کنم به رای شما عمل کنم. برای همین خواهش می کنم از تمام شما عزیزان که توی این رفراندوم شرکت کنید. فقط تا ۱۷ مهر فرصت هست.
حق یارویاورتون .
با تقدیم احترام به رنگهای دیگر
یا علی مدد
کتاب های مقدس تمام زمین را پوشانده بود . مرد از اسب سفیدش پیاده شد. بر در دروازه ایستاد. نمی دانست چگونه راه رود که پا بر کتابها نگذارد . مردم شهر اما گویی احساس نمی کردند که بر روی چه قدم می گذارند.
برای آنها ، آنهمه کتاب با سنگ فرش خیابانها هیچ فرقی نداشت .
مرد که تازه وارد دروازه شهر شده بود ، نمی دانست چگونه راه رود که پا بر کتابهای مقدس نگذارد.
آن مرد می آید
آن مرد در باران می آید
آن مرد در باران با اسب می آید
چه تقابل معنا داری . شب شهادت امام علی (ع) همسر حضرت زهرا(س) کسی که سوره مبارکه قدر در شان ایشان نازل شده است ، شب قدر .
این چه تقارنی است که فقط خدا راز آنرا می داند و هزار سال در حسرت فهم آن احیا گرفته ایم.
چه شکوهی در میان است که شب مخصوص شناخت منزلت حضرت زهرا(س) را خدا باید به عنوان ساعت لقا الله امیر المومنین در نظر بگیرد.
شبی که خدا می گوید تو نمی دانی چه شبی است . این شب حضرت رهرا (س) است.
و تو خود معترفی به ندانستنت.
و شکوه امیرالمومنین باید در چنین شب با شکوهی به شکوه خدایی شکوهمند بپیوندد.
التماس دعا
سرخترین وبلاگ دنیا
سلام خداوند علی (ع) بر علی (ع) . سلام ما محبان علی(ع) بر علی (ع) . سلام علی (ع) بر علی(ع).
« بسم الله الرحمن الرحیم ، این وصیت علی بن ابی طاللب است ، وصیتش این است : شهادت می دهم که خدایی جز الله وجود ندارد ، یگانه است و شریک ندارد ، و محمد بنده و پیامبر اوست ، او را به هدایت و دین حقیقی فرستاده ، آن دین را بر همه دین ها برتری داده ، اگرچه مشرکان را خوش نیاید ، نماز ، عبادات ، زندگی و مرگم برای خداوند ، پروردگار جهان است که شریک ندارد . باین مطلب دستور داده شده ام و من از تسلیم شدگانم . ... »
ای تنهای شهید و ای مظلومترین تاریخ و ای ابو تراب . امشب خاک را به مهمانی خود دعوت می کنی و جهان را بدون عدل تنها می گذاری . یا مولای من .
سلام بر تو همانگونه که خورشید بر تو سلام کرد : سلام بر تو ای اول و ای آخر و ای ظاهر و ای باطن و ای آنکه بر همه چیز آگاهی.
وقتی پدر می میرد یعنی دیگر نمی توان او را دید . دلم خیلی می گیرد . دلم می خواهد او زنده شود . و دوباره او را ببینم. دلم می خواهد یک بار دیگر فقط یکبار دیگر با او صحبت کنم. به خدا هم گفته ام . هر شب می گویم . اما نمی دانم شاید خدا صدای کودک هشت ساله را نمی شنود. یا دلش می خواهد بیشتر التماسش کنم. بیشتر التماسش می کنم.
خواب پدر را می بینم . او از من فرار می کند . وارد یک حرم می شود . نمی دانم کجاست . مردی جلوی مرا می گیرد . می گوید بابات خیلی از دستت نارحته . این حرفها چیه میزنی . تو باید بری. الان خیلی زوده که بمیری . خیلی کارا باید انجام بدی.
اما من نمی فهمم. مگر خواسته ی یک کودک هشت ساله چقدر سخت است.
----------
به یاد دوم مهر ۷۱ روزی که پدر مرد