قاصدک
ندایی از حق
قاصدک آرام آرام ، در فضا می گشت.
منتظر بود تا خدا او را به یکی از بندگانش برساند.
تازه فهمیده بود انتظار چقدر سخت است.
با خود فکر می کرد خدا او را به عاشقی خسته می رساند.
یا به یک رزمنده دور از وطن.
یا به مجروحی در بیمارستان .
یا به مردی معتکف در حرمش .
یا..........
اما خدا او را برد.
برد و برد و برد به خانه ای که صدای نفس نفس زدن می آمد.
آرام سرک کشیده. سایه های گنگی دید .
و متوجه شد اینجا چه خبر است.
از خدا پرسید : چرا مرا به اینجا که خلوت گاه گناهکاران است آورده ای؟
خدا پاسخ داد : من چیزی میدانم که تو نمی دانی.
قاصدک ساکت شد و منتظر.
---
مرد از خانه خارج شد .
سوار بر خودروی زیبایش.
خسته می زد و راضی.
خدا قاصدک را به ماشین رساند و او را به داخل پرتاب کرد.
مرد با دیدن قاصدک تعجب کرد.
قاصدک را بوسید اما قاصدک بدش آمد.
قاصدک را به گوش خود چسباند...
صدایی نیامد.
خدا به قاصد دستور داد : به طرف قلبش برو.
قاصدک بر سینه ی مرد آرام گرفت.
مرد لرزید. لرزشی سخت و سیاه.
قاصدک را به طرف دهان خود برد و گفت: خدایا دوستت دارم . خیلی خیلی زیاد. منو ببخش منو ببخش........
وصدای گریه اش بلند شد. گویی نوزادی تازه متولد شده.
قاصدک حرکت کرد.
از خدا پرسید : چه به آن مرد گفتی که گریست؟
خدا پاسخ داد: گفتم آیا وقت آن نرسیده که رو به خدا کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حق یارویاور همه گنهکارا « مخصوصا خودم »
با تقدیم احترام به مومنین و جای سیبزمینی داع بر پیشانی
یا علی مدد.....