سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

خداحافظیی

سلام. امروز می خوام از خدافظی بنویسم.
از خدافظی وبنویسی که دیر شناختم.
از خدافظی قرمزته ۳ .
از خدافظی وبنویسی که ۷۴۵ روز برای اعتقادش جنگید.
و چه کم شناخته شد.
و چه دیر.
آری عابدزاده=عقاب آسیا  یا همان قرمزته ۳ می گوید:
من روزه ی وبنویسی گرفتم.
می بینم حق دارد.
چقدر آدم جای خالی بهترین ها را در بهترین تیم آسیا ببیند؟
چقدر آدم می تواند تحمل کند که قهرمان کشی شود.
قهرمانان ملبورن.
قهرمانان یک غرور ملی.
و مگر چقدر آدم تحمل شکست در مبارزه را دارد.
این وبنویس قصه ما هنوز مبارزه می کند.
و با روزه وبنویسی کماکان به مبارزه خود ادامه می دهد.
مبارزه سکوت در برابر فریاد.
و چه مبارزه ی سختی.
که همه چیز را بدانی و ببینی و حرفی نزنی؟
و چه تحملی می خواهد.
نمی دانم.
شاید اگر همه ی وبنویسان به احترام او یک هفته سکوت کنند چشمها باز تر شود و سکوت معنا پیدا کند و بشود با سکوت هم حرفی زد.
اگر همه با هم سکوت کنیم، بی صدایی گوشها را کر می کند.
گوشهایی که پر از آلودگی صوتی است...
پس بیایید به احترام دوستمان از ۳ مهر ماه تا ۱۰ مهرماه ( جمعه تا جمعه ) روزه وبنویسی بگیریم.
میدانم که خیلی از دوستان از لحاظ دیدگاه با من هماهنگ نیستند ( وچرا باید باشند؟) اما بیایید با هماهنگی روز ۳ مهر تا ۱۰ مهر را همه با هم سکوت کنیم.

از همه دوستانی که به اینجا سر زدند خواهش می کنم به هر کجا که رفتند پیغام مرا ( روزه ی سکوت را) ببرند.

حق یارویاور همه ی وبنویسان
با تقدیم احترام به قرمزته
یا علی مدد

-------------
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت پات آب نمیریزم
که نبینمت عزیزم

مثه بقیه: « عیدتون مبارک »

سلام. عیدتون مبارک.
خوبین؟
صد سال به این سالها
امروز پیامبری مبعوث شد تا بشارت دهد  ظهور آخرین منجی را و آخرین مرد خدا را...

امروز پیامبری مبعوث شد تا دخترش ، اولین شهید راه ولایت  با شد.

امروز پیامبری مبعوث شد تا مردم جهان جشن بگیرند سقوط طاغوت را و سقوط جهل را.

اما مردم! با شمایم . آیا دیگر جهلی نمانده؟
وقتی برای ....
بی خیال.
مثه بقیه: « عیدتون مبارک »

جمعه غمگین ( جمعه ها خون جای بارون می چکه)


 

با تقدیم فاتحه به روح همه ی شهدای وطن در 17 شهریور 57.......

خدایا... ما را و کشورمان را ایران از هر نوع آسیبی مصون بدار.....

حق یارویاور ایران همیشه اسلامی...

یا علی مدد......

قاصدک

ندایی از حق

 

قاصدک آرام آرام ، در فضا می گشت.

 منتظر بود تا خدا او را به یکی از بندگانش برساند.

تازه فهمیده بود انتظار چقدر سخت است.

با خود فکر می کرد خدا او را به عاشقی خسته می رساند.

یا به یک رزمنده دور از وطن.

یا به مجروحی در بیمارستان .

یا به مردی معتکف در حرمش .

یا..........

اما خدا او را برد.

برد و برد و برد به خانه ای که صدای نفس نفس زدن می آمد.

آرام سرک کشیده. سایه های گنگی دید .

و متوجه شد اینجا چه خبر است.

از خدا پرسید : چرا مرا به اینجا که خلوت گاه گناهکاران است آورده ای؟

خدا پاسخ داد : من چیزی میدانم که تو نمی دانی.

قاصدک ساکت شد و منتظر.

---

مرد از خانه خارج شد .

سوار بر خودروی زیبایش.

خسته می زد و راضی.

خدا قاصدک را به ماشین رساند و او را به داخل پرتاب کرد.

مرد با دیدن قاصدک تعجب کرد.

قاصدک را بوسید اما قاصدک بدش آمد.

قاصدک را به گوش خود چسباند...

صدایی نیامد.

خدا به قاصد دستور داد : به طرف قلبش برو.

قاصدک بر سینه ی مرد آرام گرفت.

مرد لرزید. لرزشی سخت و سیاه.

قاصدک را به طرف دهان خود برد و گفت: خدایا دوستت دارم . خیلی خیلی زیاد. منو ببخش منو ببخش........

وصدای گریه اش بلند شد. گویی نوزادی تازه متولد شده.

قاصدک حرکت کرد.

از خدا پرسید : چه به آن مرد گفتی که گریست؟

خدا پاسخ داد: گفتم آیا وقت آن نرسیده که رو به خدا کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

حق یارویاور همه گنهکارا « مخصوصا خودم »

با تقدیم احترام به مومنین و جای سیبزمینی داع بر پیشانی

یا علی مدد.....