
بهشت آنجاست که آزاری نباشد
...
کسی را با کسی کاری نباشد
---------
یا علی مدد
سلام به همه. حتی به اونایی که امروز برای اولین بار به اینجا سر میزنند و از هیچی خبر ندارند. (اگه بار اولتونه یه سری به یادداشتهای قبلی ما بزنید.)
راستی خیلی دلم براتون تنگ شده .
سحر برام پیغام گذاشته بود که آپدیت نکردن وبلاگ توی امتحانات شوگون نداره و ....
و همینطور هم شد . با اینکه میدونم چقدر امتحاناتم رو گند زدم اما یه شعف عجیبی تو وجودم سر باز کرده که می خوام اینو با همتون تقسیم کنم.
پس به افتخار شما ......
امشب در سر شوری دارم.
امشب در دل......
یا اینکه
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی ماند ........تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست.
به علت شروع امتحانات پایانترم
(مثلا دانشجوام)

آفتاب بر مزارم سایه افکنده بود. گویی می خواست جسد مرا پر از نور کند تا در آن تاریک قبر , تنها و خاموش نباشد.
درخت خشکیده ای هم که در کنار مزارم بود ریشه هایش را برای مکیدن آخرین شیره های جانم به من نزدیک می کرد تا شاید قوتی بگیرد و سبز شود اما نمی دانست جان من پر از گناه است و او بیشتر خشک می شود.
روحم بالای سر قبرم نشسته بود و به همان درخت خشکیده تکیه زده بود و منتظر بود تا ملکی که قرار است سوال و جواب بپرسد بیاید و برود.
هنوز شب نشده بود که موجودی سراپا سیاه پوش به کنارم آمد. چهره اش را نمی دیدم اما می دانستم نکیر و منکر نیست. چرا که از قدیم شنیده بودم آنها شب می آیند و هنگام تاریکی.
خیلی محترمانه از من خواست تا همراهش بروم. توقع این همه احترام را نداشتم. آخر من خیلی گنهکار بودم و حالا منتظر عذاب.
کمی خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم با من هستید آقا؟
گفت همراهم بیا.
و من ناگهان خودم را در صفی طولانی دیدم.
در صحرایی بزرگ و وسیع که تا چشم کار می کرد انوار فلق گونه و شفق گونه بود که در افق جاری می شد و از تلاقیشان خون از آسمان می چکید.
آسمان که نبود . شاید وجودی بود که بر آن صحرا سایه افکنده بود. نمیدانم چه بود.
آنجا تاریک نبود اما سیاه بود . روشن بود اما هیچ نوری در کار نبود.
در آن صحرای تاریک با آن آسمان عجیبش سه صف ایستاده بودند .
یکی صفی بود که من در آن بودم و طولانی تر و فشرده تر بود. و همه منتظر بودیم تا تکلیف برزخیمان روشن شود. گویا تنها یکنفر بود که باید این همه روح را راه می انداخت.
صف دیگر که وست قرار داشت صف آنهایی بود که تکلیفشان معلوم شده بود و کمتر کسی خوشحال بود. معمولا جوانتر ها خوشحالتر بودند.
صف دیگر صفی بود که تماشاچیان – یا آنها که قبلا مرده بودند- به تماشا ایستاده بودند. گویی به دنبال آشنایان و کسان خود می گشتند. و شاید به نوعی به اسقبال آمده بودند.
همان صف بود که بیشتر نظم حاکم بر صحرا را به هم میریخت.
من که پدرم را از دست داده بودم مدام سرک می کشیدم تا او را پیدا کنم و سلام و علیکی یا اگر می تواند پارتی بازی کند تا کمی زودتر تکلیفم روشن شود.
هیچ امیدی برای نجات و یا رهایی نداشتم. گویی تمام بار سنگین کیفر سالها را حمل می کردم . بی آنکه بتوانم از کسی یاری بخواهم.
ناگهان پدرم را یافتم . او مرا بیرون کشید و گفت همراهم بیا. این صف خیلی دردسر داره.
خیلی خوشحال شدم که بعد از سالها پدرم را میبینم. گرفته بودمش توی بغلم.
گفت بیا.
و مرا به همراه خود به اتاقی پر رفت و آمدی برد که مردی با ابهت آنجا نشسته بود و دفتری سیاه جلوی رویش.
مرد رو به من گفت : حالا که اینجا اومدی باید یک شفیع برای خودت انتخاب کنی که تو رو شفاعت کنه.
من خواستم بگم امام حسین که پدرم آروم با آرنج بهم زد و گفت :
بگو حضرت زهرا......
حق یارویاور همه ی رفتگان
با تقدیم احترام به همه ی مردگان متحرک
یا زهرا مدد
چند سالی از آخرین باری که یه دل سیر خندیدم می گذره.
اصلا یادم نمی یاد کی بوده . کجا بوده و با کی بوده.
فکر کنم من تنها اینجوری نباشم. خیلی از ما ها خندیدن رو فراموش کردیم. یادمون رفته که میشه به راحتی (مثه دوره دبیرستان ) به ترک دیوار هم بخندیم.
باور کن خندیدن سن نداره. جنس نمیشناسه
رقصیدن کمر نمی خواد . باور کن می تونی شاد باشی.
یادم اومد آخرین باری که از ته دل خندیدم روزی بود که دوستم داشت میرفت ترکیه و من می دونستم هیچوقت دیگه نمی بینمش.
روز نبود. شب بود.
توی فرودگاه شیراز. اون می خواست زود بره تا اشکش رو کسی نبینه. من بهش قول داده بودم برم بدرقه اش.
عجب شبی بود. تا ساعت یک نیمه شب پروازش تاخیر داشت و من و باقی دوستام دورش رو گرفته بودیم و تا میتونستیم شوخی می کردیم و می خندیدیم.
تا اینکه شماره پروازش رو پشت بلندگو خوندند. همه تک تک گرفتیمش تو بغل و با خوشحالی باهاش خدافظی کردیم . نو بت به من رسید. من آخرین نفر بودم. اول گفتم : رفتی اونطرف ما جهان سومی ها رو یادت نره داداش. و کلی خندید گرفتمش تو بغلم. بوسیدمش. توی گوشش دعا خوندم. دعای سفر. به چشمای هم نگاه کردیم. بغضش ترکید و گفت: مهدی امشب آخر گریم انداختی.
هر دومون افتادیم رو گریه.
اون رفت و من موندم با یه دنیا خاطره از دوره ی دبیرستان. و از خنده ها.
دیگه نه خنده های من خنده بود نه اون.
ولی شما چرا؟ شما چرا خنده رو فراموش کردین.
امشب از ته دل بخندید. بخاطر این جوک بی مزه ای که می خوام بگم.
ممنون
یه روز یه اصفهانیه موز میخوره معدش تعجب میکنه!!!!!!!
(خورشید خانم قبلا بخاطر این جک بی مزه معذرت)
حق یارویاور همه خوشال ها
با تقدیم احترام به غم دنیا
یا علی مخلصتیم
من كيمين قاپي سين دويوم؟
نويسنده :
كريم
نمي دانم چرا همه رودهاي جهان به قلب من مي ريزند
و همه پرنده هاي عالم در قفسه سينه من به پرواز در مي آيند!
چشمان من آيا قدرت باريدن اين همه آب را خواهند داشت؟
آرواره هاي خسته من خواهند توانست آواز اين همه پرنده را از ميان لب ها فرياد كنند؟
خدايا اينجا چه خبر است،
هزاران كودك ترسيده در كنج دلم كز كرده اند!
آخر مردمكان خون گرفته ديده گانم را چقدر به چرخش درآورم
تا نگراني آنها را باز تابم؟
اينجا زيارتگاه كدام امامزاده است
كه اين همه آشفته دل بر آن دخيل بسته اند؟
اين پارچه هاي سبز، آبي، زرد، قرمز،
اين دردهاي رنگارنگ!
آن دست هاي مهرباني كه
اين همه زخم را مرهم خواهد نهاد،
كجاست؟
دستان من كه حتي نتوانستند لرزش لب هايم را بگيرند!
من به كجا پناه برم؟
چرا هر رهگذري كه از كوچه ما مي گذرد
در خانه مرا به صدا در مي آورد؟
كسي به من بگويد:
من كيمين قاپي سين دويوم؟
آفتاب اين نيزه دار خسته

آفتاب اين نيزه
دار خسته ، آخرين نيزه هايش را به سوی تاريکی شب پرتاب می کرد و به
سرعت در حال عقب نشينی بود . ام همچنان مقاومت ميکرد و سنانهايش را يکی پس از
ديگری پرتاب می نمود . ولی از آنجا که شب راهی جز آمدن نداشت پيشروی ميکرد تا
خورشيد
را به بند در آورد ليکن او به آن سو تر می رفت تا در بند نيايد.
آفتاب قلب من نيز همينکار را می کرد و جای روشن خود را به تيرگی های ترديد و بی
اعتمادی
و خيانت ميداد.
آفتاب قلبم آخرين پرنده های خيال را به پرواز در مي آورد تا همچو پيکی بادپا به
ديدار يار
روند و از او نيروی کمکی بخواهند .
...ولی اگر کودکی با تير کمان سنگی اش آن پرنده ها را هدف قرار دهد يا ديگری با آن
تفنگ
بادی اش يکی را بزند .......
ديگر آفتاب ، اميدی به بازگشت نخواهد داشت.
پس ای خدا پرنده های خيالم را به تو ميسپارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا ديگر شب را با همه ی وجودم حس ميکنم. و خون آفتاب که به روی دامن شب ريخته شده
بود را ديدم.ديگر اميدها نوميد شدند و بيداران به خواب رفتند . شايد پرنده ها کشته
شده باشند
شايد کودکان آنها را سر بريده باشند.
کلاغهای زيبا و همرنگ قلبم باز هم پيغامهای نوميدی می آورند .
اما... چيزی طلوع کرد .
روشنای است؟؟؟ نميدانم!!!
خورشيد است؟؟؟؟؟نه از مغرب است. پس چيست آنکه ميگويی؟
مثل رخ اوست!
مثل رخ دوست!!
اين شايد ماه است!!!!
ماه؟؟؟
آری همان ماهی که روشنايش دليل زنده بودن آفتاب است .
چه ميخواهی بگويی؟
خودم ديدم که شب ،آفتاب را کشت.
پس ماه ،از خود ،نور می دهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شايد آفتاب پر سيمرغ را آتش زده باشد و از او کمک خواسته باشد .
شايد آفتاب به جادوی سيمرغ حالش دگرگون شده باشد.
شايد آفتاب حال به دنبال تير گزی است که سيمرغ نشانش را به او داده تا در آب رز
بپرورد و به
سوی چشمان سفيد شب،اين نقاط نورانی دامن سياهی هدف بگيرد و «آن تير گز را که
يکانش را داده بود آب رز» به چشمان روشن شب بزند و آنها را تاريک کند. و خود جانشين
آن
سياهی ها شود .آری ای کاش چنين باشد و با طلوعش حکومت عقربها را بر قلبم پايان بخشد
پس به خود ميگويم:«به پيغام کلاغای سياه شک کن»
و نور ماه رو دليل آفتاب بدان.آری آفتاب زنده است. و شايد پرنده های خيالم پيغام
دوستی
را ،رسانده باشند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس به انتظار آفتاب ، شب را بيدار می مانم تا چشمان روشن تاريکی را تاريک کند و
خود،جای
خود بنشيند.
و آنگاه که مطمئن شدم به خواب خواهم رفت.
جغد را دوست می دارم برای آنکه چون من نگران طلوع نکردن است و تا صبح
خواب به چشم خود راه نميدهد. جيرجيرکها بايد باشند تا صدای آنها که همچون صدای
خوانندگان شبشكن به انسان اميد دهد که طلوع می کند.
اما اگر شب به روی چشمان روشن خود نقاب ابر بزند آفتاب نميتواند ببيندشان و
تير گز در دستانش خشک می شود.............
خورشيد اما بدون نور!!!!
روشن بود و نوراني ، البته خودش نمي دانست.
سوزنده بود و پاك ، البته خودش را قبول نداشت.
هميشه يك چراي بزرگ در ذهنش بود بدون آنكه به دنبال جوابش باشد.
هميشه فكر مي كرد بين او و نورش جدايي افتاده
هميشه دنبال نور خود مي گشت.
ماه را ، و روشنايي ماه را با چشمان خود ميديد و باز به دنبال نور خود مي گشت.
سالها ، روزها ، ساعت ها....
روزي مردي را ديد كه همه چيز ميدانست.
همه چيز از همه جا
خورشيد به مرد گفت: ( من مدتهاست به دنبال نور خود مي گردم . اما نور خود را پيدا نمي كنم. كمكم كن تا نور خود را بيابم)
مرد با تعجب پرسيد : ( به دنبال نور خود مي گردي؟ )
خورشيد پاسخ داد : ( آري اما تا كنون پيدايش نكردم. ديگر دارم نا اميد مي شوم)
مر گفت : ( چطور نور خود را نمي بيني . ؟ من طاقت نگاه كردن به نور تو را ندارم. مگر نمي بيني كائنات را كه روشني اش از توست ؟ مگر ماه را اين دليل محكم را نمي بيني؟ )
خورشيد گفت: ( نور اينها از من نيست. من مي خواهم نور خود را ببينم. كمكم كن. خواهش مي كنم؟)
سالها با مرد سخن گفت و مرد با او اما نه خورشيد قانع مي شد و نه مرد از جوابدادن خسته .
تا اينكه روزي مرد گفت : ( من آيينه اي خواهم ساخت تا تو نور خود را در او ببيني ولي بدان كه تنها يكبار مي تواني آن نور را ببيني و ديگر پس از آن هيچ نخواهي ديد؟ آيا مي پذيري؟)
و خورشيد با لبخندي كه از براورده شدن آرزوي هزاران ساله اش بود گفت : ( مي پذيرم)
مرد گفت : ( اما خورشيد نابينا به چه درد مي خورد؟ )
خورشيد گفت : ( هيچ نابينايي بد تر از جهل نيست و هيچ دانايي بالاتر از يقين )
مرد با شنيدن اين كلمات ساختن آيينه را شروع كرد.
ساليان سال گذشت تا مرد آينه اي به اندازه ي هيبت خورشيد بسازد.
سالها پشت سر هم مي گذشت و خورشيد هر لحظه در تب ديدن نور خود مي سوخت.
تا روزي مرد كه بر جلوي ايينه اش پرده اي نسب كرده بود آمد و به خورشيد گفت : (حاظر است . آيا تو هنوز هم مصممي كه نور خود را ببيني؟ )
خورشيد گفت آري
و مرد گفت پس مرا ببخش
و پارچه را كشيد و نوري عظيم خيره كننده چشمان خورشيد را سوزاند.
و خورشيد تا پايان عمرش با خاطره ي زيباي آخرين نگاه به بهترين چيز زنده ماند و سوخت و با يقين مرد
حق ياروياور همه ي دوستان
با تقديم احترام به نيمي از جهان
يا علي هنوز شرمنده ايم
من از تمام آينه ها سرخترم
من از تمام بوسه ها گلگونترم
من از تمام عشق بازان گنهكار ترم
من از تمام گنهكاران رسواترم
من از تمام آزادگان اسيرترم
من از تمام سكوتها فرياد ترم
من از تمام طوفانها آرامترم
من از تمام آبی ها دريا ترم
من از تمام سرخ ها سرخ ترم
من از تمام ماهها طولانی ترم
من از تمام خودم دورترم
من از تمام دورها نزديك ترم
من از تمام باغچه ها خاك ترم
من از تمام دوست ها دشمنترم
من از تمام آينه ها سرخترم
دگر هرگز سکوتم از رضا نیست
سکوتم از لبان بسته با زنجیر هم نیست
سکوتم از سر دلمردگی ، تهمت
خیانت ، مرگ ...
و دیگر آخرین جانی برای آخرین
حرفم نمانده است.
--------
آنقدر ساکت و مودب در این جهان طویله مانند نشسته ایم که همه فکر می کنند ما مردگانیم.
آنقدر ساکت و مودب نشسته ایم که فکر می کنیم اگر روزی به خیابان بریزیم و ۴ تا فحش نثار آمریکا کنیم و نارنجکی پرتاب ، و... و دیگر هیچ مسولیتی نداریم.
آنقدر ساکتیم که مردگان از دست ما فریاد می کشند که ای زنده نما ها چرا اینهمه سکوت؟
پس شما با هزار و چهار صد سال پیش که در خانه ی دخت رسول الله را به آتش کشیدند چه تفاوتی دارید؟
حال هی دعای ندبه بگذارید و هی اشک بریزید .
دیگر آیا هیچ انسانی بعد از ما به بی عرضگی ما فحش نخواهد داد؟
چرا سکوت؟
امروز روز عزای جهان است.
دیگر سکوت جایز نیست.
آنقدر سکوت کردیم که از شیعه فردا در کتابهای تاریخ خواهند نوشت که « بعله در صد سال پیش مردمانی با فلان آیین و بهمان روش زندگی می کردند که ...»
امروز خجالت می کشم که بگویم شیعه ای آرام و منظبط و عابد هستم.
امروز باید جنگید.
امروز باید از شرم و خجالت مرد
حق یار و یاور همه ی عزاداران
با تقدیم بی احترامی به مردم
یا علی شرمنده ایم
زندگی را می گویم. می شناسی اش؟
همانکه روزگاری رفیقمان بود.
زندگی زندانی مرگ شده است.
برای آزادی اش دعا کنید