سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

آسمان خراش

 

واقعا چه اسم جالبی. آسمان خراش. یعنی خراشی بر دل تکه تکه ی آسمان. مثل دلخراش. آسمان خراش.

انگشتی که هر لحظه آسمان را می خراشد. خراشی بر آسمان و ابر و مه و باد و... .

دلم گرفت.

لبانم لرزیدند.

سخنم خشکید.

دلم پر پر شد.

زبانم تکه سنگ.

حرفم ناتمام.

و ...

... و دلم باز هم گرفت.

 

دوستی نیز گلی است ... مثله نیلوفر و یاس....

توضیح واضحات:
-----------------

سلام دوستای عزیزم. خوبین؟ امیدوارم موفق باشین.
این پست را فرستادم تا از همتون در مورد یادداشت قبلی و این همه ابراز احساسات و محبت تشکر کنم.
میدونم که همتون عشق رو می شناسید.
باور کنید نباید ادامه بدم.
راستی همونطور که قول داده بودم باید این دو یادداشت اخیر رو حذف کنم. البته به همراه پیامهای پر مهرتون برای خودم روی کامپیوترم ذخیره می کنم. اما بخاطر مسائلی باید از رو وبلاگ برش دارم.

همتون رو دوست دارم.
همه ی اون عزیزایی هم که دستور لینک داده بودن اطاعت می کنم. در اولین فرصت ان شا الله.

یا علی مدد
حق یارویاورتون
با تقدیم احترام به همه ی دوستای گلم و شما نو دوستانم

دو نظر

سلام دوستای خوبم. این متن اصلی که می خواستم بفرستم نیست. اما دیدم پیامهای زیبای شما رو نمی شه به بقیه نگفت.
همه ی پیامها پر از مهربانی و صفا بود .
این دو پیغام منو خیلی تکون داد.

امیدوارم شما رو هم دچار حس خوب شفافیت کنه.
یا علی مدد.
بازم از همتون ممنونم.
خیلی ممنون.
---
شوالیه:

شهر تابلوی رنگارنگ زندگی است تابلویی از دردها و لبخندها....لبخندهایش زود محو می شود و چون بخاری در اسمان محو...و غمهایش بر پیشانی رهگذران نقش می بندد ...شهر را روزها نور فرا می گیرد و شبها سیاهیهای زندگی که روشنی روز مانع دیدن انها بود ....مردان و زنان اواره ...مسافران خسته....یا عاشقی دلشکسته

---
همسفر مهتاب:

مگر خدا کمک کند که شب دوباره بشکند/
وبغض خشک ائینه به یک اشاره بشکند/
مگر خدا کمک کند که خلوت غریب دل/
در ازدحام اشکهای چون ستاره بشکند/
تمام هستی ام شده غروب سرخ یک خلیج/
شاید تمام هیبتش بی استخاره بشکند/
و وصله های سرد شب دوباره جان گرفته اند/
مگر خدا کمک کند که شب دوباره بشکند/
** نرگس‌**

شهر سکوت

شهر سکوت
ساکت بود و آرام.

شهر را می گویم. بزرگشهری که تاریخ کمتر به یاد دارد.

البته تا قبل از اینکه تهی دست مردم بی ادعا ، آرام و ساکت جان خود را به معبودشان تسلیم کنند.

شب یلدا بود و همه مردم شهر به فکر سور و ساتشان بودند. به دنبال جایی که آجیل را بتوانند ارزان تر بخرند ، هندوانه را و انار را و ... . و باز گرد هم جمع شوند و قهقه ها به آسمان بلند شود. موسقی و فریاد و فال حافظ و ... شادی و تبریک یلدا.

شب یلدا بود و تهی دست مردم بی ادعا ، به دنبال جای گرمی که اگر می یافتند مجبور نبودند بی صبح ترین شب سال را روی کارتن های خشک و سرد و در کنار خیابانها بخوابند و دیگر بیدار نشوند.

شب یلدا بود و دانشجوی خسته از دانش یافته نشده اش به شهر ، باز می گشت. رادیوی تاکسی صدا می کرد و می گفت اینجا رادیو فردا . مردم ایران شب یلدا را .... . دانشجوی خسته از دانش یافته نشده مردی را دید که زیر پل هوایی آرام روی پلاس کهنه و مندرسش خفته بود. پسر بچه ای را دید که در شلوغی بی انتهای عابران و رهگذران با دستان یخ زده به دنبال عابری که « آقا کفشاتون رو واکس بزنم؟» .

شب یلدا بود . صبح شد و مردمی که تا صبح بیدار بودند و گرم می و معشوق و فال و... به خواب رفتند.

شب یلدا بود. صبح شد و تهی دست مردم بی ادعایی که شب را روی کارتن های خشک یخ زده خوابیده بودند دیگر بیدار نشدند.

یادم می آید  کسی بود که می گفت : « مردم زاغه نشین و مستضعفین جامعه ، ولی نعمتان مایند » . خدا رحمتش کند. کاش بود و میدید که با ولی نعمتانمان چه می کنیم.

حق یارویاور تهی دست مردم بی ادعا.

با تقدیم احترام به مارمولک پیر و شب یلدایش.

یا علی مدد.

واژه ی تلخ...

واژه ی تلخ...

 

از حقیقت حرف زدن سخته. خیلی سخته.

شاید باید بگم هیچ عشقی نبوده. نه.

شاید باید بگم یه حس بچه گونه بوده. نه.

من دوستش داشتم. عاشقش بودم.

...

با خودم گفتم باید همشو تموم کنم.

الان دیگه عاشقش نیستم.

براش دعا می کنم خوشبخت بشه.

و نجات پیدا کنه.

---

خدایا منو ببخش که عاشق موجودی فناپذیر شدم.

منو ببخش که دنبال عشق توی زمین گشتم.

این واژه تا عمر دارم پشت منو میلرزونه.