قلبم آنچنان له شده که نمی تونم حتی یک کلمه هم حرف بزنم.
حرفهای این چند روزه همه و همه پیرامون زلزله و کمک است.
اما من هر کمکی را به هر قیمتی نمی پسندم.
به قیمت له شدن قلب انسانها نه..
در این چند روزه تصاویر بسیاری از کمک هموطنان خوبمان دیدیم اما یک تصویر چنان قلبم را لگد کوب کرد که دیگر از آن چیزی باقی نماند.
تصویر مجری برنامه در حسینیه ارشاد و کودکانی که پست یر او ایستاده بودند و پولهایشان را بالا گرفته بودند تا به همنوعانشان منت بگذارند که این چرکهای کف دست برای شماست.....
حرفهای این چند روزه همه و همه پیرامون زلزله و کمک است.
اما من هر تصویری را دیدم قلبم بیشتر له شد.
تصویر آن دستی از که بی جان از خاک بیرون مانده بود.....
تصویر آن پایی که بین بیل مکانیکی گیر کرده بود....
تصویر آن دختر بچه ای که بی جان بر کف خیابان خوابیده بود.
تصویر آن پسر بچه ی ۶ ساله ای که با زبان زیبایش از همه مردم ایران برای کمکشان (که وظیفه انسانیمان بود) تشکر کرد.
و...
... و تصویر مادری را که بر تپه ای از خاک کاشانه اش نشسته بود و هیچ نمی گفت.
در این روزهای اخیر آمار ها حکومت می کردند.
۲۵ هزار کشته
۴۰ هزار مجروح
و زیباتر ۲ هزار نفر زنده ای که از زیر آوارها بیرون آمدند.
در این چند روزه مرگ ، زیباترین تصویری بود که دیدیم.
و دلهایی را که برای ما تپیدند در آغوش میکشیم.
از هر رنگ و از هر مکان
از هر جنس و از هر ملیت.
دلها را باید شست
حق یاور همه عاشقان و سرخ جانهایی که سپیده صبح را ندیدند.
فردا را چگونه صبح کنیم بدون هموطنانمان.
از این پس هر روز جمعه ها برای آنکه بم یادمان نرود از آن بنویسیم.
دوستی برایم پیغام گذاشته بود که نباید اجازه دهیم بم دیگری رخ دهد و اگر چنین شد همه مقصریم. همه...
سرخ بود و سوزنده .
حقیقت را می گویم.
البته تا قبل از اینکه واقعیت پا به جهان بگذارد.
و سبز بود و بهاری.
واقعیت را می گویم.
البته تا قبل از اینکه با حقیقت آشنا شود.
ناگهان سپید و پاک شد.
جهان را می گویم.
البته بعد از آنکه حقیقت عاشق واقعیت شد.
و حقیقت چشمانش را بر روی سرخی خود بست.
و دیگر سوزنده نبود. چرا که هیچکس نمی دیدش.
از آن روز که عاشق واقعیت شده بود سعی می کرد همه کارهایی را انجام دهد که واقعیت دوست دارد. و دیگر خودش نبود.
خودش را ، خود حقیقی اش را گم کرده بود.
یادش رفته بود که روزی سرخ تر از او در جهان نبوده است.
و او با این واقعیت خو گرفته بود که عشق حقیقت همه هستی است.
دوستان خوب من، از سرخی وبلاگ من ناراحت نشین.
این سرخی با اینکه چشم آزار هست اما می تونه نفوذپذیر باشه. این سرخی حقیقت بود که به قلب من رخنه کرد و تمام هستی ام را هیچ دانست.
حقیقت عشق همان واقعیتیست که از او فرار می کنیم.
سرخ.....
همچون خون شهیدان وطن.......
سفید..........
همچون بوی خاک بارون خرده.......
سبز......
همچون سبزه ای که به پای لاله می افتد.........
و ایران.......
همچون شکوه تاریخ بشریت........
حق یاور سرخ ترین خاک زمین. ایران من...(با تقدیم احترام به علی انصاری «موشکی نظامی»)