سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

قلب له شده

قلبم آنچنان له شده که نمی تونم حتی یک کلمه هم حرف بزنم.

حرفهای این چند روزه همه و همه پیرامون زلزله و کمک است.
اما من هر کمکی را به هر قیمتی نمی پسندم.
به قیمت له شدن قلب انسانها نه..

در این چند روزه تصاویر بسیاری از کمک هموطنان خوبمان دیدیم اما یک تصویر چنان قلبم را لگد کوب کرد که دیگر از آن چیزی باقی نماند.
تصویر مجری برنامه در حسینیه ارشاد و کودکانی که پست یر او ایستاده بودند و پولهایشان را بالا گرفته بودند تا به همنوعانشان منت بگذارند که این چرکهای کف دست برای شماست.....

حرفهای این چند روزه همه و همه پیرامون زلزله و کمک است.
اما من هر تصویری را دیدم قلبم بیشتر له شد.
تصویر آن دستی از که بی جان از خاک بیرون مانده بود.....
تصویر آن پایی که بین بیل مکانیکی گیر کرده بود....
تصویر آن دختر بچه ای که بی جان بر کف خیابان خوابیده بود.
تصویر آن پسر بچه ی ۶ ساله ای که با زبان زیبایش از همه مردم ایران برای کمکشان (که وظیفه انسانیمان بود) تشکر کرد.
و...
... و تصویر مادری را که بر تپه ای از خاک کاشانه اش نشسته بود و هیچ نمی گفت.
در این روزهای اخیر آمار ها حکومت می کردند.
۲۵ هزار کشته
۴۰ هزار مجروح
و زیباتر ۲ هزار نفر زنده ای که از زیر آوارها بیرون آمدند.

در این چند روزه مرگ ، زیباترین تصویری بود که دیدیم.
و دلهایی را که برای ما تپیدند در آغوش میکشیم.
از هر رنگ و از هر مکان
از هر جنس و از هر ملیت.

دلها را باید شست
حق یاور همه عاشقان و سرخ جانهایی که سپیده صبح را ندیدند.
فردا را چگونه صبح کنیم بدون هموطنانمان.
از این پس هر روز جمعه ها برای آنکه بم یادمان نرود از آن بنویسیم.
دوستی برایم پیغام گذاشته بود که نباید اجازه دهیم بم دیگری رخ دهد و اگر چنین شد همه مقصریم. همه...


پانوشت: این مطلب را با احترام به همه ایرانیان به سرخ دلان بم تقدیم می کنم.

پانوشت ۲: همه در بیان نظر آزادند اما هیچکس حق توهین به کسی را ندارد.
این رو به اون بازدیدکننده ی محترمی می گم که در یادداشت قبل برای من ناسزا نوشته بود...

سبز بود و لاجوردی
صبحی را می گویم که قرار بود تو با خوشید طلوع کنی.
البته تا قبل از اینکه زمین قربانی هایش را بگیرد.
ناگهان جهان تاریک شد.
ایران در ماتم فرو رفت. چشمها باریدند.
سیل ها جاری شدند.
اما هیچکس ندیدشان.
جهان به چند گروه تقسیم شد.
اولین گروه افرادی بودند که به کمک قربانیان زمین رفتند.
گروه دوم به بررسی علل خشم زمین پرداختند و به هیچ جا نریسند جز اینکه ( خانه هایمان سست بنیاد است)
گروه سوم به دشمنی و کینه با زمین و زمان پرداختند و خود را با نوشته ها و گفته هایشان خوار کردند.
گروه چهارم ترسیدند که برای خودشان چنین اتفاقی بیفتد و به فکر چاره افتادند و راهکار نشان دادند.
پنجمین گروه خون دادند.
گروه ششم گریستند و خون گریه کردند.
گروه هفتم نان دادند اما...
اما دیگر شعارشان بابا آب داد - بابا نان داد نبود
یک صدا در دل فریاد میزدند بابا جان داد. در زیر آوار های زمین.
هشتمین گروه میگفتند نباید فراموش کرد چرا که ۱۴ سال پیش هم در رودبار زمین قربانی گرفته بود.
نهمین گروه از کشور های بیگانه آمده بودند و برای کمک.
دهمین گروه هیچ نمی گفتند. هیچ نمی گریستند و می گفتند (با خود) این فاجعه نباید دباره رخ دهد.
چند روز گذشت. قربانیان زمین همه دفن شدند و مجروحان بهبود جسمی یافتند. امدادگران به خانه هاشان بازگشتند. و زمین به دنبال فرصت دیگری برای گرفتن قربانی بود.

هنوز بیست روز از فاجعه انسانی که هزاران هزار نفر را بی خانمان کرده بود و کشته های بیشماری بر جا گذاشته بود و مجروحین دل شکسته نگذشته بود که همه ی آن ده گروه (مگر آنان که سرخی خون دیده ی بازماندگان را دیده بودند) همه چیز را به فراموشی سپردند.

فراموش کردند دست کودکی را که جان داده بود اما از خاک بیرون مانده بود.
فراموش کردند آن مادری را که بر روی تلی از خاک نشسته بود.
فراموش کردند آن زنجیر ی را که روزی برای امام حسین به کتف ها می خورد و در طاغچه ای که همه اطرافش را خاک گرفته بود.
فراموش کردند خودشان را .
و زمین فراموش نکرد.
به دنبال شهر بعدی و مقصد آینده خود روان بود............

اما آنان که سرخی خون دیدگان بازماندگان را دیده بودند هر جمعه همانگونه منتظر مصلح خود بودند به یاد قربانیان جمعه خونین می گریستند و هیچگاه زمین فراموششان نکرد.

حق یاور همه ی چشمهای خونبار بازماندگان ( با احترام به بانوی آبی)

عشق....... و ایران..........

سرخ بود و سوزنده .

حقیقت را می گویم.

البته تا قبل از اینکه واقعیت پا به جهان بگذارد.

و سبز بود و بهاری.

واقعیت را می گویم.

البته تا قبل از اینکه با حقیقت آشنا شود.

ناگهان سپید و پاک شد.

جهان را می گویم.

البته بعد از آنکه حقیقت عاشق واقعیت شد.

و حقیقت چشمانش را بر روی سرخی خود بست.

و دیگر سوزنده نبود. چرا که هیچکس نمی دیدش.

از آن روز که عاشق واقعیت شده بود سعی می کرد همه کارهایی را انجام دهد که واقعیت دوست دارد. و دیگر خودش نبود.

خودش را ، خود حقیقی اش را گم کرده بود.

یادش رفته بود که روزی سرخ تر از او در جهان نبوده است.

و او با این واقعیت خو گرفته بود که عشق حقیقت همه هستی است.

 

دوستان خوب من، از سرخی وبلاگ من ناراحت نشین.

این سرخی با اینکه چشم آزار هست اما می تونه نفوذپذیر باشه. این سرخی حقیقت بود که به قلب من رخنه کرد و تمام هستی ام را هیچ دانست.

حقیقت عشق همان واقعیتیست که از او فرار می کنیم.

سرخ.....

همچون خون شهیدان وطن.......

سفید..........

همچون بوی خاک بارون خرده.......

سبز......

همچون سبزه ای که به پای لاله می افتد.........

و ایران.......

همچون شکوه تاریخ بشریت........

 

حق یاور سرخ ترین خاک زمین. ایران من...(با تقدیم احترام به علی انصاری «موشکی نظامی»)