شهر سکوت
ساکت بود و آرام.
شهر را می گویم. بزرگشهری که تاریخ کمتر به یاد دارد.
البته تا قبل از اینکه تهی دست مردم بی ادعا ، آرام و ساکت جان خود را به معبودشان تسلیم کنند.
شب یلدا بود و همه مردم شهر به فکر سور و ساتشان بودند. به دنبال جایی که آجیل را بتوانند ارزان تر بخرند ، هندوانه را و انار را و ... . و باز گرد هم جمع شوند و قهقه ها به آسمان بلند شود. موسقی و فریاد و فال حافظ و ... شادی و تبریک یلدا.
شب یلدا بود و تهی دست مردم بی ادعا ، به دنبال جای گرمی که اگر می یافتند مجبور نبودند بی صبح ترین شب سال را روی کارتن های خشک و سرد و در کنار خیابانها بخوابند و دیگر بیدار نشوند.
شب یلدا بود و دانشجوی خسته از دانش یافته نشده اش به شهر ، باز می گشت. رادیوی تاکسی صدا می کرد و می گفت اینجا رادیو فردا . مردم ایران شب یلدا را .... . دانشجوی خسته از دانش یافته نشده مردی را دید که زیر پل هوایی آرام روی پلاس کهنه و مندرسش خفته بود. پسر بچه ای را دید که در شلوغی بی انتهای عابران و رهگذران با دستان یخ زده به دنبال عابری که « آقا کفشاتون رو واکس بزنم؟» .
شب یلدا بود . صبح شد و مردمی که تا صبح بیدار بودند و گرم می و معشوق و فال و... به خواب رفتند.
شب یلدا بود. صبح شد و تهی دست مردم بی ادعایی که شب را روی کارتن های خشک یخ زده خوابیده بودند دیگر بیدار نشدند.
یادم می آید کسی بود که می گفت : « مردم زاغه نشین و مستضعفین جامعه ، ولی نعمتان مایند » . خدا رحمتش کند. کاش بود و میدید که با ولی نعمتانمان چه می کنیم.
حق یارویاور تهی دست مردم بی ادعا.
با تقدیم احترام به مارمولک پیر و شب یلدایش.
یا علی مدد.
واژه ی تلخ...
از حقیقت حرف زدن سخته. خیلی سخته.
شاید باید بگم هیچ عشقی نبوده. نه.
شاید باید بگم یه حس بچه گونه بوده. نه.
من دوستش داشتم. عاشقش بودم.
...
با خودم گفتم باید همشو تموم کنم.
الان دیگه عاشقش نیستم.
براش دعا می کنم خوشبخت بشه.
و نجات پیدا کنه.
---
خدایا منو ببخش که عاشق موجودی فناپذیر شدم.
منو ببخش که دنبال عشق توی زمین گشتم.
این واژه تا عمر دارم پشت منو میلرزونه.
سالها ساعت ها روزها
سلام خدای خوبم. وقتی با تو حرف میزنم آرومم. دیگه برای آروم شدن نه نیازی به کدئین دارم نه موسیقی و نه هیچ چیز دیگه.
خسته شدم . خیلی خسته. خسته از جنگیدن. خسته از دفاع کردن . خسته از زیستن (نه زندگی کردن) . خسته از حیات خاکی و مات.
خسته ام از دیدن همه چیز. از دیدن آفتاب از دیدن باران و از دیدن ...
حس دن کیشوت رو دارم وقتی که می فهمه داره اشتباه میکنه.
حس بدیه . یه حس پر از شک.
دلم می خواد سالها ساعتها روزها به عقب برگردم و باز همون کودکی بشم که وقتی به خدا فکر میکرد دلش غنج میرفت .
وقتی به آسمون نگاه می کرد صدای جیرجیرکها رو صدای ستاره ها میدونست.
وقتی به زمین نگاه می کرد باورش نمیشد که واقعا گرد باشه.
وقتی خورشید طلوع میکرد زودتر بیدار شده بود که طلوعش رو ببینه.
خسته ام از بزرگ شدن.
و چه آروزی اشتباهی . زمانی که بچه بودیم و آرزو می کردیم خدایا زود بزرگ شویم.
و چه زود بزرگ شدیم. چه زود.
هیچ حرفی برا گفتن ندارم.
تمام حرفهایم برای نگفتن است. و نشنیدن.
دلم برای حرف زدن تنگ است. اما تمام حرفهایم نگفتنی ست.
حرفها در مغزم راه می روند.
زبانم به گردش در می آید اما صدایی نیست.
هیچ صدایی نمانده است.
صداهایم را جایی پنهان کرده ام.
اما جای آنرا گم کرده ام.
و هر چه می گردم پیدایش نمی کنم.
حق یارویاور حرفهای نگفته ام.
با تقدیم احترام به بی حرف ترین دنیا.
یا علی مدد.
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسال گذشت.
یکسال پر از نشیب و فراز های وبلاگی و یکسال پر از دغدغه ی خاطر.
دغدغه ی خاطر از اینکه باز باید به دادگاه بروم. باز باید پای میز قاضی بنشینم و باز باید حقایقی را بازگو کنم که تلخ ترین خاطراتم را یاد آور می شد.
دغدغه خاطر اینکه باز اول برج می شود و قسط بانک اقتصاد نوین را باید بپردازیم و چه وام سنگینی. 570 هزار تومن. هر ماه . و گویی پایانی ندارد.
دغدغه ی خاطر اینکه برای فردا در وبلاگم که متوسط روزانه 22 نفر بازدید کننده ثابت دارد چه بنویسم که قابل نظر دادن باشد.
سالی پر از دغده های قابل گفتن و نگفتن. سالی پر از التهاب و دلهره .
آذر 82 یا بهتر آنست که بگویم 18 اذر 82 پا در این خانه گذاشتم. روز اول به این شکل نبود. ساعتها ، روزها و ماهها وقت و فکر صرف کردم تا آنکه به تنهایی و به کمک الله ، سرخ را به شکل امروز در آوردم.
یکسال دلم را از نفرت ، پر و خالی کردم. یکسال حرفهایم را ، حرفهایی که حتی برای دوستانم نمی زدم برای شما گفتم.
برای شما ، مهربانترین دوستانم ، شعر گفتم ، از خیابان یخ زده گفتم ، از مردی گفتم که هر جمعه قرار بود بیاید و نمی آمد. از سکوت نفرت بار گفتم ، از ... همه چیز گفتم. همانطور که روز اول قول داده بودم. روز 18 آذر 82
« سه شنبه 18 آذر 1382
سلام به همه رفقای گل خودم که تو پرشین بلاگ میومدن و منو با اومدنشون شاد میکردند. من اینجا می خوام از همه چیز و برای همه بنویسم.
ورزش
عشق
سیاه ست (ببخشید سیاست)
وطن عزیزم ایران
دین بر حق اسلام
ظلم
مردم
عدالت
بیداد
دانشجو
موش و گربه
سگ و گربه
گربه سگ
و...
می نویسم از همه برای همه.
حق یاور حقگویان
یا علی مدد»
از همه چیز گفتم، حتی از عشق – این نام مقدسی که بی وضو نباید برد – حتی از دوستم حنیف که دلم برایش پر میزند به آنسوی زمین . آنسویی که هرگاه من بیدارم می شوم می خوابند . و چه سوی بدی است آنسوی مخالف.
از ورزش فوتبال گفتم و موجب ناراحتی دوستم خورشید ( و نسیم ) شدم و دیگر نگفتم.
از نگفتن ها گفتم اما نگفتنی های بسیاری را گذاشتم برای نگفتن.
اینجا را با کمک خدا نگهداشتم. با خون دل و با قهر و آشتی.
قهر برای آنکه در بحبوحه مسابقات وبلاگ نویسی ، بلاگ اسکای خاموش شد و همه ی بلاگر ها را آواره دیار غربت کرده بود.
در این زمان بود که دو وبلاگ سرخ (دات) بلاگ درایو و سرخ (دات) بلاگ اسپات را روشن کردم. و زمانی که باز با آسمان وبلاگها آشتی کردم ، آن دو گرامی فروغ خود را از دست دادند.
اینجا آمدم . از اینجا قهر کردم . با اینجا آشتی کردم . و در این آسمان کوچک وبلاگ نویسی ، با سرخ عزیزم یکساله شدم.
باورم نمی شود . امروز حدودا 815 روز از آغاز وبلاگ نویسی ام می گذرد و هنوز راه بسیاری پیش رو دارم.
در اینجا حیف است اگر یادی از وبلاگهای گذشته ام نکنم. وبلاگهایی که نزدیک بودند مرا به کشتن دهند. وبلاگهای ورزشی ام . وبلاگهای سیاسی ام. وبلاگهای آموزشی ام. وبلاگهای گروهی ام . وبلاگهای دوستداشتنی ام.
و یادی از همه ی نوشته های عزیزم. گلهای باغ فکر و ذهن و تخیلم.
همه ی شما را دوست دارم مانند باغی که گلهایش را می بوید.
خداحافظ یکسالگی
--------
حق یارو یاور همه ی شما
با تقدیم احترام به سرخ
یا علی مدد
--------
دلم دوباره تا لب مرز اومده حسین جان
دلم برای دیدنت تنگ اومده حسین جان
پایان
پانوشت: « ضمنا می گویند هر وبلاگی عمری دارد. الهی سرخ عزیزم ، 120 ساله بشی . با من »
دقیقه های تنبل
زمین و آسمان " مکه " آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید
امید زندگی در جان موجودات می جوشید
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
کند بود و کسالت بار
حرکت اسب زمان را می گویم.
البته تا قبل از اینکه زمین ، جا پای انسان را حس کند.
بعد از آن تند تر نشد . نه . تنها بر سرعت کارهای این قوم جادوگر ((انسانها)) افزوده شد.
جادوگرانی که در جایی نشسته اند و صداشان سالها دورتر یا مکانها دورتر رساتر از هر روز شنیده می شود.
جادوگرانی که به جادوهاشان ، اختراع و اکتشاف می گویند.
زمین دیگر به جرم و جنایت این قوم جادوگر عادت کرده بود.
هر روز مردمی را از این قوم ، در دل خود جای میداد که مردگانش می گفتند. و زمین – این سیری ناپذیر گرسنه از بلعیدن انسانها- به تمام جنایات مردم عادت کرده بود.
و خود نیز با این قوم جادوگر همراه شده بود .
وقتی به بالای سر خود نگاه می کرد و آسمان خراشها را میدید سرش گیج میزد و تند تر می چرخید.
اما بیهوده.
زمین دیگر یادش رفته بودکه همان دوران کندی زمان ، او عاشق شده بود. عاشق خورشید گرم و دلپذیری که این روزها بخاطر کثیفی هوا کمتر میدیدش و شاید دیگر آنچنان گرم نبود و شاید بود ، اما دل زمین از بلعیدن جانهای ناپاک و پاک دیگر عاشق نبود. زمین به خورشید هم عادت کرده بود. به دوری و نزدیکی اش که قوم جادو ، زمستان و تابستانش می نامیدند. زمین به همه چیز عادت کرده بود.
به جنایت ، به عشق ، به خورشید ، به نوروز ، به جشن ها ، به مردن ها به... به همه چیز عادت کرده بود.به ناپاکی .
زمین ، دیگر امیدی به بهبود اوضاع نداشت و به گرم شدن دوباره وجودش از عشق.
ناگهان خورشیدی روی زمین طلوع کرد. از مغرب جانها. از خفتنگاه انسانها.
خورشیدی طلوع کرد با چهره ای هزار خورشیدی تر از مهر گردون. با دستانی سبز از آمدن . با پاهایی برکت رستن گیاهان. با دلی غرق در خون و عشق و انتظار و انتقام.
انتقام از قوم جادوگر جنایت کار . مردم همه گرد او جمع شده بودند بجز اندک جادوگرانی که طلوعش را پایان شب خود میدیدند. دیگر جادوها فایده ای نداشت و زمین ، لبخند میزد.
باز هم ثانیه ها و دقیقه ها با کندی لذتبخش و مطبوعی حرکت می کردند. مردم خوشحال بودند. خورشید آرایش کرده ، و زیبا هر روز صبح از مشرق بلند می شد و سر بر بالین خفتنگاه زمین می گذاشت.
مردانی از پارس به ثریا رسیده بودند و با همزبانان خود تجارت دانش می کردند.
جهان هر روز روشنتر از روز گذشته می شد. دیگر زمین ، جایگاه جادوگران نبود . هر روز چهارده خورشید با صدای آفتاب طلوع می کردند.
رجعت : بازگشت ستاره های زمینی
شکر تلخ
ای صبح، ای بشارت فریاد!
امشب، خروس را
در آستان آمدنت سر بریده اند
داشتم با خودم فکر می کردم. داشتم تنهایی با خودم فکر می کردم.
فکر می کردم که چه کار کنم. حوصله ام سر رفته بود. هیچ حرفی برای نوشتن نداشتم. اما هزاران هزاران قصه برای تعریف کردن داشتم. هیچ خریداری نداشتند.
منم همشونو ریختم تو دریا و کبریت کشیدم و یه سیگار روشن کردم و گذاشتم تو جاسیگاری و قلم و کاغذ رو برداشتم شروع کردم به شعر گفتن. شعر که نه حرفهایی به شکل غیر متعارف.
دلم می خواست بگم «برق آتش برق خون»
با از «انتظار میخ در » بگم
یا از مردی بگم که قراره هر جمعه بیاد و نمی یاد.
نه که نخواد بیاد. نه.
خیلی منتظره . منتظره که بیاد و حرف دلش رو بعد از هزار سال بزن.
می ترسم بیاد و من حرف دلش رو نشنوم.
---
پشت دیوار شهر سکوت
مهدی فاطمه مثل همیشه
منتظر صدای پای شب شکن ها میشینه
نه صدایی ، نه نوایی ، نه سکوت سبز و سرخی
سالها ، به سنگینی هر ثانیه اش عمری پیر
مهدی فاطمه مثل همیشه با دلی لبریز از عشق به نفرت
سر به دیوار تاریک سکوت شب نشینان ، خواب مردمی نفرت انگیز
می ساید
و با قهر نگاه خود بجز چندی سوار بی اسب چیزی نمی بیند.
نه اسبی ، نه صدای شیهه ای ، نه برق نعل اسبها بر سنگ
نه پیمانی نه عهدی نه صدایی نه دعایی از عمق وجود
و با قهر نگاه خود بر آسمان ساکت و بی محل
می گوید ای اسمان سربی خسته
چرا مردم همیشه فقط جمعه ها یاد منند و نه در هیچ زمانی
و نه در هیچ ثانیه
پشت کوه ، در جوار شهر سکوت ، پشت دروازه
مهدی فاطمه هر روز
بی خستگی از تکرار زمان
منتظر مانده به تعداد اصحاب
می نگرد و آه ...
پلی به آسمان...
(به یاد ۱۳ آبان ۸۲)
سال قبل بود.
داشتم می مردم.
شاید تا مرگ فقط چند ضربه دیگه فاصله داشتم.
نمی دونم چرا نزد. نمی دونم؟
شاید ترسیده بود.
شاید...
قبل از تابستون بخاطر خوردن مشروب مسموم مرد.
نمی دونم چرا با من این کارو کرد.
نمی دونم چرا کتف منو ناقص کرد. نمی دونم چقدر گرفته بود.
امروز سالگرد مرگ منه.
اون روز من مرگ رو احساس کردم.
موقعی که با اون 7-6 نفر دیگه به من حمله کرد و منو می زدند نمی دونم چرا نمردم.
چرا باید زنده می موندم و بار گناهم رو سنگین می کردم.
نا شکری نمی کنم. اما خیلی گناهم از پارسال تا حالا سنگینتر شده.
خدا یا منو بیهوده نجات ندادی . اینو میدونم. خوب میدونم.
اما من مونده ام که چکار کنم. چرا موندم؟
اینهمه نشونه ، اینهمه لطف برای چی برای کی؟
مگه من کیم خدا؟ کیم؟
ای کاش زودتر کارام تو این دنیا تموم بشه.
دل تنگ دیدنتم.
دل تنگ...
---
خدایا منو عاشق خودت کن.
ممنون
دریچه
دیروز رفتم یه سری به پیش دانشگاهی سابقم زدم.
دلم بدجوری گرفت.
بچه هایی رو دیدم که دو به دو سه به سه و... با هم گپ میزدن ، قصه می گفتن ، و...
یادم افتاد سه سال پیش همین موقع ها بود که تو پیش دانشگاهی تیممون تکمیل شد.
من بودم و اصلان و حنیف. یه چند هفته ای اینجوری گذشت تا اینکه صادق ما رو پیدا کرد. از بچه های دوره ی راهنمایی بود. مثه اصلان. اما حنیف رو تو دبیرستان شناختم.
خیلی بچه باحالی بود. مثه صادق . مثه اصلان.
حنیف همون سال 26 اسفند رفت.
رفت کانادا. من رفتم بدرقه اش.
کلی خوش گذشت . کلی خندیدیم و خندوندیمش.
فامیلاشم اومده بودن اما اون پیش ما نشسته بود.
موقع خداحافظی گرفتمش تو بغل.
دعا تو گوشش خوندم.
یهو هر دومون با هم فریاد زدیم و گریه.
ساعت 2 بود و فرودگاه خلوت.
پروازش به تهران تاخیر داشت.
دلم گرفته بود.
موقعی که رفت فهمیدم خیلی تنها شدیم.
دیگه از اون به بعد تیممون ناقص شد.
تو پیش دانشگاهی دیگه دلمون بند نمی شد.
هی میزدیم بیرون . اما نمی تونستیم دوریشو تحمل کنیم.
من خیلی پرخاشجو شده بودم.
یادمه سه چارتا درگیری با بچه های دیگه درست کردم .
خیلی سخته.
الانم که دارم از اون روزا می نویسم اشک تو چشام جمع شده.
...
حنیف هر جا هستی سالم باشی.
دلم برات تنگه. خیلی...
نام قشنگ زندگی
دلم می خواهد فریاد بزنم.
بگویم خدایا – ای که مرا اینهمه بی دلیل دوست می داری- خدایا خدایا... .
تلخی مرگ را بوئیدم
برای گنهکاری چون من
سخت ترسیده بودم
همه ی حرف هایم یادم رفته بود.
گفته هایم
« خدایا مرا ببر.»
«خدایا مرا بمیران»
«و ...»
همه را از یاد برده بودم و برای لحظه ای اضافی زندگی کردن فریاد میزدم.
کمک می خواستم از همه.
کنترل ماشین از دستم خارج شده بود.
با چرخ های تریلی فاصله ای نداشتم.
شایدم هم رفتم و زمان برگشت.
ماشین چرخشی کرد و ساکن شد.
صدایی شنیده بودم « یا امام زمان»
این را من گفته بودم؟
باورم نمی شد.
من – این بی معرفت گنهکار- از مرد مردان کمک خواسته بود . ناگاه و از پس ضمیر غبار آلودم.
نام قشنگ زندگی را دوباره تکرار می کنم.
مرگ تلخ است . برای من – این گنهکار عاصی- تلخ است. خدایا زندگی جاودانه نمی خواهم اما مرگم را شیرین کن. خیلی تلخ است... .
درد من.. طبیب من ...دوای من ...خدای من
بر در خانه تو... هدیه ...ناقابل من
ذکر من ...ناله من... دعای من ...خدای من
این تو... کرامت و بزرگی و عنایتت
این منو... جرم منو ....خطای من.... خدای من
(ادامه ....)
سر کوه بلند ، آهوی خسته
شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
-×-×-×-
شکستِ دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته
------
سلام به همه ی دوستان خوبم.
آقا این بلاگ اسکای عجب مرامی گذاشتا
ما یک کلمه گفتیم از ۳ تا ۱۰ مهر روزه وبنویسی بگیریم این بلاگ اسکای اومد همه رو ، روزه اجباری داد.
خیلی حال کردم.
ولی خلاصه دارم بار و بندیلم رو جمع می کنم برم دیگه.
دیگه حوصله وبلاگنویسی رو ندارم.
احتمالا تا چند روز آینده خداحافظی منو می خونید
(قیافه شما)
ولی شایدم نرفتم.
هنوز تصمیم قطعی نشده. ولی اگه رفتم می رم یه جای بهتر.
یه جایی مثه بلاگ اسپات مثلا. یا نه یه جای دیگه.
فعلا تا فردا خدافظ.
یا علی مدد
به یاد دوم مهر 71- به یاد پدرم...
روز نیمه گرمی بود.
8 سال بیشتر نداشتم.
توی ماشین عمو حسن نشسته بودم.
پنجشنبه بود و روز عمل قلب پدرم.
منتظر خبر بودم. آخه منو تو بیمارستان راه نمی دادند.
دلم نمی خواست هیچ خبر بدی بشنوم.
آخه از خدا خواسته بودم خوبش بشه .
و توقع داشتم خدا هم به حرف من گوش بده.
چه توقع زیادی.
طاهره خانم – زن عموم – با چشمان گریان آمد.
گفتم: چی شد بابام رو عمل کردن؟
در حالیکه اشک هاشو با چادرش پاک می کرد گفت:
آره عزیزم.
گفتم حالش خوبه؟
گفت: آره خوب خوب. دیگه هیچ دردی نداره.
گفتم چرا گریه می کنید؟
گفت اشک شوقه.
آفتاب داشت غروب می کرد .
به خانه رفتیم.
همه مشکی پوشیده بودند.
با هم قرار گذاشته بودند به من هیچ نگویند.
منهم خودم دلم نمی خواست چیزی بدانم.
دوست داشتم همه چیز خواب و خیال و کابوس باشد.
اما نبود.
لا اقل در این 12 سال نبود.....
----------------
سبز بود و لاجوردی
صبحی را می گویم که قرار بود تو با خوشید طلوع کنی.
البته تا قبل از اینکه زمین قربانی هایش را بگیرد.
ناگهان جهان تاریک شد.
ایران در ماتم فرو رفت. چشمها باریدند.
سیل ها جاری شدند.
اما هیچکس ندیدشان.
جهان به چند گروه تقسیم شد.
اولین گروه افرادی بودند که به کمک قربانیان زمین رفتند.
گروه دوم به بررسی علل خشم زمین پرداختند و به هیچ جا نریسند جز اینکه ( خانه هایمان سست بنیاد است)
گروه سوم به دشمنی و کینه با زمین و زمان پرداختند و خود را با نوشته ها و گفته هایشان خوار کردند.
گروه چهارم ترسیدند که برای خودشان چنین اتفاقی بیفتد و به فکر چاره افتادند و راهکار نشان دادند.
پنجمین گروه خون دادند.
گروه ششم گریستند و خون گریه کردند.
گروه هفتم نان دادند اما...
اما دیگر شعارشان بابا آب داد - بابا نان داد نبود
یک صدا در دل فریاد میزدند بابا جان داد. در زیر آوار های زمین.
هشتمین گروه میگفتند نباید فراموش کرد چرا که ۱۴ سال پیش هم در رودبار زمین قربانی گرفته بود.
نهمین گروه از کشور های بیگانه آمده بودند و برای کمک.
دهمین گروه هیچ نمی گفتند. هیچ نمی گریستند و می گفتند (با خود) این فاجعه نباید دباره رخ دهد.
چند روز گذشت. قربانیان زمین همه دفن شدند و مجروحان بهبود جسمی یافتند. امدادگران به خانه هاشان بازگشتند. و زمین به دنبال فرصت دیگری برای گرفتن قربانی بود.
هنوز بیست روز از فاجعه انسانی که هزاران هزار نفر را بی خانمان کرده بود و کشته های بیشماری بر جا گذاشته بود و مجروحین دل شکسته نگذشته بود که همه ی آن ده گروه (مگر آنان که سرخی خون دیده ی بازماندگان را دیده بودند) همه چیز را به فراموشی سپردند.
فراموش کردند دست کودکی را که جان داده بود اما از خاک بیرون مانده بود.
فراموش کردند آن مادری را که بر روی تلی از خاک نشسته بود.
فراموش کردند آن زنجیر ی را که روزی برای امام حسین به کتف ها می خورد و در طاغچه ای که همه اطرافش را خاک گرفته بود.
فراموش کردند خودشان را .
و زمین فراموش نکرد.
به دنبال شهر بعدی و مقصد آینده خود روان بود............
اما آنان که سرخی خون دیدگان بازماندگان را دیده بودند هر جمعه همانگونه منتظر مصلح خود بودند به یاد قربانیان جمعه خونین می گریستند و هیچگاه زمین فراموششان نکرد.
حق یاور همه ی چشمهای خونبار بازماندگان ( با احترام به بانوی آبی)