سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

حق

حق با سکوت بود

صدا در گلو شکست

بسم الله الرحمن الرحیم

(به یاد ۱۸ آذر ۸۲)

sorkh.blogsky.com 2 sale shod

بعد از 35 روز که از همه چیز گذشته بود ، تصمیم گرفتم، دوباره وبلاگ نویسی ، اما اینبار همه چیز بجز سیاست.

ورزش ، رستم ، بم ، مرگ ، جاده ، بهشت ، خودم و این اواخر حتی مناقصه هم گذاشتم. درست است که مناقصه خوب نگرفت اما تجربه جالبی بود.

اولین روزی که در شهریور ماه 81 با پرشین بلاگ اشنا شدم احساس غرور داشتم. احساس جهانی شدن. و هزاران تصمیم بزرگ. به بسیاری از مقاصدم رسیدم و امروز که خوشحالم سرخ و من با هم دوساله شدیم، باز همان حس خوب جهانی شدن و ماندن.

دوستانم را ، خورشید و نسیم ، چه زیبا روزهایی بود ، نوشتن برای هم. جواب و جوابیه.

می دانم خیلی ها امروز بعد از دوسال مرا می شناسند. خیلی ها بعد از دو سال مرا یادشان رفته.

الان یادم به سحر افتاد . که می گوید چون مذهبی می نوسی به تو سر نمیزنم. و این جرم جدیدی است بر جرم های گذشته ام. روزی سیاسی نوشتن ، روزی از حق و عدالت امام علی (ع) حرف زدن ، روزی از خون ناحق ریختن ، و امروز اگر بخواهی عقیده ات را زمزمه کنی ، اسلام را یاد کنی، و امامانی که مظلومتر از آنان نبوده اند را به نامردم زوال پرست بشناسانی ، مجرمی.

امروز نه جشن تولدی داریم برای وبلاگی که دوساله شده و نه پایکوبی برای نویسنده ای که با زخمهایش کنار آمده. امروز حرف دلم را می خواهم بزنم.

گفته بودم عشق را می شناسم ، گفته بودم دوری را ، مرگ را ، شکست را و پیروزی را . گفته بودم یا علی (ع) شرمنده ام که من زنده باشم و حریم شما حتک حرمت شود. گفته بودم ...

همه حرفهایم مانده و منِ آنروزها رفته.

همه احساساتم رفته اند و بستری خالی از رودخانه در جان من.

امروز ، با این احساس هر صبح بیدار می شوم که آری از صبح پیشین تا کنون 120 جفت چشم ، بیننده وبلاگم بوده.

نوشتخانه ای برای ساعتهای دلتنگی و ... مرگ. مرگ فکر و اندیشه. مرگ صبر.

از همه نوشتم و امروز که پشت سرم را نگاه میکنم خودم را کم می بینم.

امروز روز من است. روز تولد دو سالگی وبلاگ ، روز تولد دوباره خودم. خودی که پس از 13 آبان 82 هیچ از آن باقی نمانده بود. و چه سخت بود شروع از نقطه صفر. و سختتر آغاز از عدم.

محبت های شما ، بی تابم می کرد برای آمدن ، برای نوشتن ، برای خوانده شدن.

خودم را پشت نوشته هایم پنهان کرده بودم تا کسی مرا نشناسد. تا بمانم پشت حدس ها و گمانه ها ، تا بمانم پشت نقاب فسفر مانیتور.

سخت بود اما ، شد. و امروز می خواهم نقاب از چهره بردارم. خودم باشم. خودی که برای رسیدن به این نقطه ، دوسال که چیزی کمتر از دو قرن بود تلاش کردم. می خواهم خودم را معرفی کنم. برای تو سحر که مرا متهم می کنی به چیزی که افتخار منست.

من مهدی متولدبیست و سومین روز تابستان گرم چهارمین سال جنگ هستم . جنگی که کودکی ام را شکل داد.

در خانواده ای شیعه تربیت شدم. همیشه آرزویم همین بوده و خدا را شکر کردم چون اگر جای دیگری بدنیا آمده بودم هر کجا ، شاید امروز برای شما نمی گفتم. ناگفته ها را.

امروز بعد از دو سال ، احساس پایان ندارم. احساس خستگی ندارم . احساس لذت از زندگی ، از حوادث ، احساس شادی دارم.

معتقدم و ایمان دارم و شهادت می دم که خدای من تنها ی تنهاست. و پیامبرم محمد (ص) است و جانشین او که غاصبان و حسودان و طمع ورزان نتوانستند تحمل کنند امام علی (ع) امیرالمومنین است. و فرزندان او تا حضرت مهدی (عج) که می دانم می آید و چند روزیست که اتهام جدیدم اینست که چرا فکر می کنی می آید و من می گویم نه تنها او که تمام اهل بیت (ع) رجعت می کنند و حکومت عدل الهی ، که جهان از آغاز تشنه آن بوده است را و بجز چند سال ، بیشتر تجربه نکرده باز می آید.

 وکتاب و قبله ام مشترک با مسلمانان. و خدای مهربان و عادلم خالق مطلق.

و برادران قابیلی ام را دعوت می کنم به اتحاد و تحقیق که خود با منطق (اگر دارند ) و روح حقیقت جو ، به سراغ تشیع آیند.

بیشتر سخنانم شبیه وصیت نامه شد اما بگذار بشود . شاید فرصتی دیگر برای زندگی و حرف زدن نباشد.

بگذار امروز همه چیز را بگویم. از امام زمان (عج) که منتظر تنها 313 یار است. تا بیاید و اگر 313 تن آماده باشند ، امام را می توان دید و حس کرد.

می دانم که می دانید که هیچکس منتظر امام نیست. می دانم که می دانی که اینها همه تبلیغات ...

نمی شود. مثله اینکه سیاست کهربایی دارد و نمی گذارد دور باشم.

بگذریم.

عاشقان ، این همه حرف زدم اما باز دلم تنگ است. نمی دانم شاید منتظر شمایم .

 

با تقدیم احترام به عدالت جویان.

حق یارویاور همه قلم به دستان.

یا علی (ع) مدد

تو خامشی که بخواند؟

 

بازم روی نیمکت دانشگاه نشسته بودم. بازم تو فکر بودم. بازم ساکت.

اومد کنارم نشست. مثه دفعه قبل.

گفت = هنوز توی سکوتی؟

نگاهش کردم و گفتم – آره. چطور مگه؟

= دلت نمی خواد بازم حرف بزنی؟ حرفای خودتو؟

- چرا دلم می خواد اما هیچ گوشی، حوصله شنیدن نداره.

 

سرش رو به طرف آسمون گرفت مثه کسی که داره به بارون نگاه می کنه.

=بخوان .

 

منظورش رو نفهمیدم.

- چی رو؟

= بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب. که فکرها همه بیدار و بارور گردند.

 

سرم رو انداختم پایین .

- نمی تونم. من با خودم عهد بستم تا ...

 

دوباره شعرش رو ادامه داد.

=بخوان ، دوباره بخوان تا سرود های سپید . به حنجران بریده دوباره برگردند.

 

مثه این بود که این شعر رو آماده کرده بود برای جوابهای من .

- سکوت خودش نوعی اعتراضه. من اعتراضم رو با سکوت بیان می کنم.

= بخوان به نام گل سرخ در سرای سکوت. که موج آب به روی لبان تشنه زند.

 

سرم رو بلند کردم تا مطمئن بشم از رو نمی خونه. نگاهش کردم. مطمئن و مصمم بود. مثه این بود که حرفای دفعه قبل خیلی روش تاثیر گذاشته بود. ادامه داد

=پیام روشن انسان ز روز آغازین . شکستن بت و طاغوت ظلم و نفرت بود.

- منم این رو می دونم. برای همینم منتظرم. منتظرم بیاد و ...

 

حرفم رو ناتموم گذاشت. انگار انتظار همه ی این صحبتها رو داشت. نگاهم کرد. نگاهش کردم. برای اولین بار بود چشمانش را می دیدم. سبز. و نافذ. پشتم تیر کشید.

=ز انتظار چه ترسی؟ امام ما آید . و در برابر ظلم و ستم بپاخیزد و همرهان با او .

 

یاد غزل پرویز پرستویی افتادم.

- در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست. خوشا ، به حال کلاغان قیل و قال پرست. عادت کردم به سکوت. دیگه حتی تو فکرم هم با خودم حرف نمی زنم.

 

بلند شد ایستاد. رو به من . عینک دودی اش رو به چشم زد و گفت

= در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست . کلاغهای سیه به قهقهه سر مست. تو خامشی که بخواند . به قار قار بلند. تو می روی ، که بماند . به روی شاخه خشک.

 

نگاهم همینطوری بهش خیره مونده بود. زبونم قفل شده بود. احساس کردم یخ ذهنم داره کم کم آب میشه. توی زبونم خون به جریان افتاده بود. مغزم دوباره شروع به فعالیت کرد. دلم برای نوشته های قبلیم لرزید. همینطور ایستاده بود. با وقار . کیف و جزوه هاش رو از روی نیمکت برداشت .

= من کلاس دارم باید برم. تو نمی خوای بری؟

 

اینبار من گیج شده بودم

- هان؟ نه . کلاس؟ نه . من ... من تازه اومدم. گفتی کجا برم؟

 

لبخندی زد و رفت.

----------------

به یاد اولین روز زندگی در (آسمان بلاگ).

18 آذر، سالگرد بازگشت من به جهان بلاگستان ، مبارک باد.

کنکور کارشناسی ناپیوسته و ..

امروز کنکوری دادم

خیلی خراب شد. گند زدم. ...( یه کاره بد ) . خیییییییییییییلللللللللیییییی خراب شد.

دارم دق می کنم از قسه ( همون غصه است اما چون می دونم تو کنکور قبول نمی شم عمدا غلط نوشتم تا لج زبان فارسی رو در بیارم )

دیگه نمی دونم باید چیکار کنم. آخه می دونین سراسری قبول شدن خیلی سختتره. می دونی چرا آخه برای رشته ما (عمران) تو سراسری کارشناسی ناپیوسته فقط ۶۰ نفر می گیره.

این یعنی شانس ۰.۵ درصد.

راستی از همه شما دوستای گلم که این مدت نبودم بهم سر زدین و پیغام گذاشتین ممنونم. عزیزانی که امر کرده بودند لینکشون رو بذارم حتما انجام میشه.

یکی از دوستان یه  چیز خیلی خوشگل برام فرستاده که برای شما میذارمش اینه کاری از 3line:

----------.----.
------ _.'__ ---`.
--.--(#)(#)----/##
.' @------------/###
:------------,--#####
--`-..__.-'_.--###/
--------`;_:-- ---`"'
-------.'"""""`.
-----/, ------- ,
----//---------  
----`-.______.-'
--- ___`. | .´'___
-(______|______)

خیلی باحاله ، نه؟

راستی نظر من ( به عنوان یه مرد) در مورد مردها همونه که گفتم. تغییر هم نمی کنه.

با عرض معذرت از عناصر ذکور بلاگخوان و بلاگنویس

راستی یه اعتراض نامه توپ هم درست کردیم برای بلاگ اسکای که اگه اینجا کلیک کنی و اعتراضنامه را امضا کنی خیلی مرام گذاشتی.

در آخر از همه مرسی.

بای

-----

پانوشت : این طرز نوشتن بخاطر همنیشینی با بگور بود ( یا بید ) که ان شا الله به زودی درست میشه.

بخاطر عشق- بخاطر پول

+بخاطر عشق و اعتقاد ازدواج کرد

- بخاطر پول و طمع ارثیه پدرش ازدواج کرد

+فکر میکرد مرد زندگیشه

- از اول هم قصدش دختر خاله اش بود ولی طمع ارثه باباش کورش کرده بود

+وقتی دعوا راه می انداخت فکر می کرد از رو علاقه است و نمک زندگی و از این چرت و پرتا

- عمدا دعوا راه می انداخت که خونه و زندگی رو ترک کنه و ناشزه به حساب بیاد تا بتونه به دختر خاله اش برسه

+ شوری نمک زندگی دلش رو زد

- بالاخره طاقت نیاورد و خونه رو ترک کرد و اون تونست با دختر خاله اش ازدواج کنه

+دلش براش تنگ نشده بود عاشقش بود ازش متنفر شده بود براش بی اهمیت بود

- وقتی دید دختره از ارثه باباش نم پس نمیده بیخیال همه چیز شد.

=نتیجه اخلاقی: کاشکی مردا یکم جوانمردتر بودند تا اینهمه جدایی...

= نتیجه غیر اخلاقی: مردا سه نوعند اول خانوم باز . دوم خیانت کار . سوم کثافت

= دلم برای اون نامردی میسوزه که باید تو همین دنیا تقاص کاراشو پس بده

بی خیال همه چیز

یا علی (ع) مدد

حق یارویاور مظلومترین قشر جامعه. همسران و دختران و خواهران و مادران

با تقدیم احترام به « نر های » ایران