سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

شب روشن...




تو جاده بودم که ماه طلوع کرد.
داشتم از شهرستانی که از صدقه سری دانشجوها شهرستان شده بر می گشتم شیراز.
ماه به حدی بزرگ بود که یه لحظه ترس برم داشت.
واقعا زیبا بود.
بعد از حدود یکساعت که ماه کاملا وسط آسمون بود تمام دشت و جاده روشن بود.

تو اتوبوس نشسته بودم و سرم رو به پنجره تکیه داده بودم و مهتاب رو نگاه می کردم.
فوق العاده بود
کاشکی همه شما ، اونجا کنارم بودین و با هم اون لحظه زیبا رو میدیدم.

میم مثل ...م

 

 

گویا کابوسی تلخ بود. انگار نه انگار که تا همین یکماه پیش همه در آن وضعیت بودند.

مرد روی صندلی راحتی نشسته بود. کنارش آتش بخاری خودنمایی می کرد. باران می بارید و بوی بهار ، پیچیده بود.

مرد پلکها را بست . حتی یادآوری اش نیز دشوار بود. خاطره ی یکماه پیش را با خود تکرار می کرد. 24 ساعت از زندگی سگی. روزها در پی دروغ و ریا. شبها در جستجوی خیانت و آزار. مردان خسته از شبهای تاریک روزهای خود را در خیابان می گزراندند. اگر نقابها را بر می داشتی همه حیوان بودند و شب که نقابی در کار نبود همه ، آسوده در خواب.

 

پلکها را گشود . باور نمی کرد همین یکماه پیش بود. گویی رنگ خاطرات را گذر هزاران قرن خاک گرفته بود. این چند تصویر را نیز به زحمت یاد آورد.

باورش برایش سخت بود که اینهمه شاد زیستن و مهربانانه فقط بخاطر سه حرف باشد. عدل. چیزی که تا یکماه پیش نامش را نمی دانست.

 

مرد روی صندلی راحتی لم داده بود. با خود هزارن سوال در ذهن می پرسید... چرا آنزمان اسم ظهور ، گردن زدن و خون را تداعی می کرد؟ ... چرا آنزمان همه به ابدی شدن غیبت در دل راضی بودند؟ .... اگر آنروزها نیز انسانیت خود را می پذیرفتیم شاید زندگیمان .... ؟ ...؟...؟...؟ و هزاران سوال بی پاسخ که در پس تاریک هیچکدامشان رنگی نبود...

 

مرد روی صندلی راحتی نشسته بود. چهره ظهور را به یاد می آورد... و آن لحظه ای را که آسمان نوشت «جاء الحق و زهق الباطل...» .

مرد خوشحال بود که ظهور را آمطور که بهشت را دیده بود ، دیده بود.

 

پلکها را دوباره بست . برخاست. احساس می کرد دیگر سه بعدی نیست گویی از شش جهت نیرو را احساس می کرد. زیر پای خود را نگریست. مردی را دید آرام ، پلکهایش بسته ، کنار شعله بخاری ، گرم به خواب شیرین ابدیت هجرت کرده.

 

به امید ظهور وعده داده شده.

یا علی (ع) مدد

حق یارویاور 313 یار موعود.

با تقدیم احترام به آنان که ظهور را نخواهند دید...

 

ا... ـمـ...ـا...م ... مثل امام..........

...ادامه...
ندارد 

الف مثل ...ا...


 

ریحانه می گوید: ... وقتی به فاجعه هایی چون پاکدشت و هزار و یک جرم دیگر نگاه دقیقی می اندازیم ریشه این فاجعه ها خودنمایی می کند. ریشه هایی نهفته در کودکی عوامل این حوادث.

و می گوید : رنج های کودکی ، بزرگسالی نا به هنجار را رقم می زند.

و قصه ای می گوید از مرکز نگهداری کودکان در دروازه غار و میدان شوش.

 

اما من می گویم چه زود همه بیجه و جنایتش را یادمان رفت همانطورکه خفاش شب را و ...
...ادامه ...
ندارد

میم مثل ...مـ...



صدایش در نمی آمد. تا به حال چنین جایی ندیده بود . فکر می کرد به آینده سفر کرده یا شاید رویایی عجیب. تا به حال از دروازه غار آنسوتر نیامده بود.

پسرک مبهوت بود.
از اینهمه کاخ و زیبایی و شکوه و برج و ... باز زیبایی. به خانه بازگشت. به پشت دروازه غار . به زیر سقفی که همیشه مرد معتادی را تحمل می کرد و زنی که همیشه زجر می کشید....

...ادامه...
ندارد

الف مثل ا...



دختر جوان از درس خواندن خسته شده بود ، پای تلوزیون نشست تا استراحتی بعد از ۱۲ ساعت تلاش مداوم برای فهم دروس کنکور داشته باشد.

شبکه ۱ : خبر کشته شدن دهها انسان در عراق...
شبکه ۲: خبر کشته شدن دزد بانک مــ...
شبکه ۳ : خبر کشته شدن ۵ تماشاچی بازی ایـــ...
شبکه ۴ : یادواره مرحوم بـــ...
شبکه ۵ : خبر تصادف خونبار یک پـــ...
شبکه خبر : خبر سقوط یک فروند ایـــ...

با خود فکر کرد مگر بجز خبر مرگ و غارت و جنایت در جهان خبری نیست؟
خبر رویشی؟ خبر عفو محکومی پای دار ؟ خبر دردی که دزدی نکرد؟ خبر حذف کنکور؟ خبر...؟

باز با خود فکر کرد مگر دین ، کسب علم و دانش را برای همه اقشار مردم نخواسته؟ چرا تنها پــ...؟
با خود باز فکر کرد .... مگر ما انسان ......... چرا پول باید ....... و........و......و...... و خسته شد. خسته تر از قبل.
تلوزیون را خاموش کرد...


...ادامه...
ندارد