شهادت امام محمد بن علی (ع) ،جواد الائمه بر همه ی عالمیان تسلیت عرض می کنیم.
.jpg)
- کاظمین - حرم مطهر حضرت امام موسی بن جعفر (ع) و امام محمد بن علی (ع)
اسماعیل بن عباس هاشمی می گوید : در روز عیدی به خدمت حضرت جواد (ع) رفتم، از تنگدستی به آن حضرت شکایت کردم . حضرت سجاده خود را بلند کرد، از خاک قطعه ای از طلا گرفت. یعنی خاک به برکت دست حضرت به پاره ای طلای گداخته مبدل شد . آن را به من عطا کرد. من آنرا به بازار بردم شانزده مثقال بود .
اثبات الهداة ،ج3 ،ص 338 - بحارالانوار ،ج 50 ،ص 49 - مدینة المعاجز ،ج 7 ،ص373 - موسوعة الامام الجواد (ع)،ج 1 ،ص 253
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی ، به ما کنند
حرکت فرهنگی و سیاسی امام جواد (ع)
نضج گیری نحله ها و فرقه های گوناگون در عصر امام جواد(ع) ، فرایند عوامل گوناگونی چون گسترش جهان اسلام و ورود اعتقادات و باورهای مذاهب و ادیان دیگر ، ترجمه آثار فلاسفه یونان و درگیریها جناح بندیها و بلوک بندی قدرت بود .
امام جواد (ع) همانند پدر بزرگوارشان در دو جبههُ سیاست و فکر و فرهنگ قرار داشت .موضعگیرها و شبهه افکنی های فرقه هایی چون زیدیه ، واقفیه ، غلات مجسمه، امام را بر آن داشت تا در حوزه فرهنگ تشیع در برابر آنان موضعی شفاف اتخاذ کند .
امام در موضعگیری در برابر فرقه زیدیه که امامت را پس از علی بن حسین زین العابدین (ع) از آن زید می پندارند .. در تفسیر آیه " وجوه یومئذ خاشعة عاملة ناصبة " آنها را در ردیف ناصبی ها خواندند. رجال کشی ،ص 319 - مسند الامام جواد (ع)، ص 150
حضرت در برابر فرقه واقفیه که قائل به غیبت امام موسی کاظم(ع) بوده و بدین بهانه وجوهات بسیاری را مصادره کرده بودند . آنان را نیز مصداق آیه " وجوه یومئذ خاشعة عاملة ناصبة " به شمار آورده و در بیانی فرمودند : شیعیان نباید پشت سر آنها نماز بخوانند. رجال کشی ،ص391 - مسند عطاردی ، ص 150
حضرت در برابر غلات زمان خویش به رهبری ابوالخطاب که حضرت علی(ع) را تا مرز الوهیت و ربوبیت بالا برده بودند، فرمودند : لعنت خدا بر ابوالخطاب و اصحاب او و کسانی که درباره لعن او توقف کرده یا تردید کنند. رجال کشی ،ص 444
موضعگیری تند حضرت درباره این فرقه تا بدانجا بود که حضرت در روایتی به اسحاق انباری می فرمایند: " ابوالمهری و ابن ابی الرزقاء به هر طریقی باید کشته شوند ". مسندالامام جواد ، ص298
حضرت در برابر فرقه مجسمه که برداشتهای غلط آنان ازآیاتی چون " یدالله فوق ایدیهم " و " ان الله علی العرش استوی " خداوند سبحان را جسم می پنداشتند، فرمودند: " شیعیان نباید پشت سر کسی که خدا را جسم می پندارد نماز گذارده و به او زکات بپردازند. تهذیب،ج3،ص283
فرقه کلامی معتزله که پس از به قدرت رسیدن عباسیون به میدان آمد و در سده نخست خلافت عباسی به اوج خود رسید یکی دیگر از جریانهای فکری و کلامی عصر امام جواد (ع) است .موضعگیری حضرت امام جواد (ع) چون پدر بزرگوارشان در این برهه و در مقابل این جریان کلامی از جایگاه ویژه ای برخوردار است تا آنجا که مناظرات حضرت جواد(ع) با یحیی بن اکثم که از بزرگترین فقهای این دوره به شمار می رفت ، را می توان رویارویی تفکر ناب تشیع با منادیان معتزله به تحلیل نهاد که همواره پیروزی باامام جواد (ع) بوده است .
امام جواد (ع) در راستای بسط و گسترش فرهنگ ناب تشیع کارگزاران و وکلایی در مناطق گوناگون و قلمرو بزرگ عباسیان تعیین و یا اعزام نمود . به گونه ای که امام در مناطقی چون اهواز ، همدان ، ری ، سیستان ، بغداد ، واسط ، سبط ، بصره و نیز مناطق شیعه نشینی چون کوفه و قم دارای وکلایی کارآمد بود .
امام جواد (ع) در راستای نفوذ نیروهای شیعی در ساختار حکومتی بنی عباس برای یاری شیعیان در مناطق گوناگون به افرادی چون" احمد بن حمزه قمی "اجازه پذیرفتن مناصب دولتی داد، تا جایی که افرادی چون " نوح بن دراج " که چندی قاضی بغداد و سپس قاضی کوفه بود، از یاران حضرت(ع) به شمار می رفتند کسانی از بزرگان و ثقات شیعه چون محمد بن اسماعیل بن بزیع ( نیشابوری ) که از وزرای خلفای عباسی به شمار می رفت به گونه ای با حضرت در ارتباط بودند که وی از حضرت جواد (ع) پیراهنی درخواست کرد که به هنگام مرگ به جای کفن بپوشد و حضرت خواست او را اجابت و برای وی پیراهن خویش را فرستاد .
حرکت امام جواد (ع) در چینش نیروهای فکری و سیاسی، خود حرکتی کاملاً محرمانه بود، تا جایی که وقتی به ابراهیم بن محمد نامه می نویسد به او امر می کند که تا وقتی " یحیی بن ابی عمران" ( از اصحاب حضرت ) زنده است نامه را نگشاید . پس از چند سال که یحیی از دنیا می رود ابراهیم بن محمد نامه را می گشاید که حضرت در آن به او خطاب کرده : مسئولیتها و کارهایی که به عهده ( یحیی بن ابی عمران ) بوده از این پس بر عهده توست . بحارالانوار، ج 50،ص 37
این نشانگر آن است که حضرت در جو اختناق حکومت بنی عباس مواظبت و عنایت داشت، تا کسی از جانشینی نمایندگان وی اطلاعی حاصل ننماید.
دوران دشوار امام جواد (ع) در نقش و تبلیغ شیعی را باید در هم عصر بودن وی با دو خلیفه عباسی نگریست خصوصا مامون عباسی که به گفته ابن ندیم "اعلم تر از همه خلفا نسبت به فقه وکلام بوده است. "
دوران هفده ساله امامت حضرت جواد (ع) همزمان با دو خلیفه بنی عباسی مامون و معتصم بود ، 15 سال در دوره مامون -ازسال 203 ق سال شهادت حضرت رضا (ع) تا مرگ مامون در 218 - و دو سال در دوره معتصم - (سال مرگ ما مون 218 تا 220) شرایط دوره 15 ساله نخست حضرت درست همان شرایط پدر بزرگوارش بود که در مقابل زیرکترین و عالم ترین خلیفه عباسی قرار داشت .
مامون که در سال 204 هجری وارد بغداد شد امام جواد (ع) را که بنا بر برخی از روایات سن مبارکشان در این دوران10 سال بیش نبود از مدینه به بغداد فرا خواند و سیاست پیشین خویش را در محدود ساختن امام رضا (ع) در خصوص امام جواد (ع) نیز استمرار داد .
ترس از علویان و محبت اهل بیت در دل مسلمانان از یک سو و متهم بودن وی در به شهادت رساندن امام رضا (ع) در جهان اسلام از سوی دیگر، وی را بر آن داشت تا با به تزویج در آوردن دختر خویش ام الفضل، ضمن تبرئه خویش و استمرار حرکت عوامفریبانه در دوست داشتن اهل بیت، پایه های حکومت خویش را مستحکم سازد .
این حرکت مامون چون سپردن ولایتعهدی به امام رضا (ع) 9 مورد اعتراض بزرگان بنی عباس قرار گرفت اما مشاهده علم و درایت حضرت جواد(ع) در همان سن آنانرا به قبول این ازدواج ترغیب ساخت. امام جواد (ع) شرایط خود را همان شرایط پدر خویش دید، از اینرو با پذیرش ازدواج با ام الفضل نقشه پلید مامون در به قتل رساندن وی و شیعیان را از صفحه ذهن مامون زدود.
حضرت(ع) که به خوبی از سیاستها و نقشه های مامون در بهره برداری از جایگاه دینی و اجتماعی خود باخبر بود، پس از ازدواج اقامت در بغداد را رد و به مدینه بازگشت و تا سال شهادت خویش در آنجا مقیم شد .
نامه های ام الفضل به پدر خویش مبنی بر عدم توجه امام جواد (ع) به وی، بیانگر اجباری بودن ازدواج وی با ام الفضل و نداشتن فرزندی از ام الفضل از امام جواد (ع) پرده از هوشمندی امام (ع) برمی دارد؛ چون که مامون بر آن بود تا با به دنیا آمدن فرزندی از ام الفضل وی را به عنوان یکی از فرزندان رسول خدا (ص) در بین شیعیان، محور حرکتهای آینده خود و بنی عباس قرار دهد. مامون در سال 218 ه .ق در مسیر حرکت به سوی جنگ تا روم درگذشت . علی رغم تمایل سپاه و سران بنی عباس به خلافت عباس فرزند مامون ، عباس بنا بر وصیت پدر با عمویش ابو اسحاق معتصم بیعت کرد .
معتصم هشتمین خلیفه عباسی پس از ورود به بغداد، امام جواد(ع) را از مدینه به بغداد فرا خواند .
حضرت در سال 218 پس از معرفی امام هادی(ع) به جانشینی خود به همراه ام الفضل به بغداد رفت .
در این سفر حضرت با شخصیتی متفاوت از مامون روبرو شد ، شخصیتی با روحیه نظامی گری و فاقد بینش علمی . معتصم که مایه های حیله گری و عوامفریبی های مامون را در خود نداشت ، موضعگیری متضاد با اهل بیت خود را در بین مردم آشکار ساخت .
امام علیه السلام در دو سال آخر عمر خویش تحت نظارت شدیدتر دستگاه امنیتی و نظامی معتصم قرار گرفت.
از اینرو شرایط امام جواد به گونه ای شد که حضرت توسط معجزات و کرامات و شرکت در جلسات علمی ، امامت خود را به دیگران به اثبات می رساند .
امام جواد (ع) در طول زندگی پربار اما کوتاه خویش بر آن بود تا ارتباط با مردم را حتی در سخت ترین شرایط حفظ کند و با بذل و بخشش به فقرا و مساکین کرامت اهل بیت را به اثبات رساند. وی این سیره خویش را به امر پدر بزرگوارش آغاز و به انجام رساند . امام رضا (ع) در یکی از نامه های خود به حضرت جواد (ع) می نویسد :
" به من خبر رسیده است که ملازمان تو ، هنگامی که سوار می شوی از روی بخل تو را از در کوچک بیرون می برند تا از تو خیری به کسی نرسد تو را به حق خودم بر تو، سوگند می دهم که از درب بزرگ بیرون آیی و به همراه خود زر و سیم داشته باش تا به نیازمندان و محتاجان عطا کنی. "
و این آغاز یک حرکت مردمی ، معنوی و انسانی بود که به استحکام پایگاه مردمی حضرت منجر شد و دستگاه بنی عباس را از نام " جواد " به معنای بخشنده به هراس وا داشت .
سرخ عزیزم ببخشید حتی من هم روز تولدت را فراموش کردم . سه ساله شدی. یادت میاد روز اول چی نوشتم؟
:::
| سه شنبه 18 آذر ماه سال 1382 | |
| سلام به همه رفقا | |
|
سلام به همه رفقای گل خودم که تو پرشین بلاگ میومدن و منو با اومدنشون شاد میکردند. من اینجا می خوام از همه چیز و برای همه بنویسم. |
:::
نمیدونم چقدر تونستم به اهدافی که داشتم برسم اما میدونم وقتی جوونتر بودی و آزادی و فیلترینگ بیشتر و کمتر بود ، حرفای زیادی واسه گفتن داشتی و حرف های بیشتری برای شنیدن.
دلم برای اون روزها که تعداد کامنت ها مساوی تعداد بازدید ها بود تنگ شده.
نمی دونم الان دیگه کسی نمی یاد
اما خودم می گم سرخ عزیزم تولد سه سالگیت مبارک الهی ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی نه ۱۲۰ سال کمه . همیشه زنده باشی
شب بود. پیامبر خدا ، به دیدار معبودش رفته بود . امام علی (ع) وصی و جانشین نبی در حال غسل آن بدن اطهر بود.
سیاهی های خبیث و منافقین لعنت لله - عمر بن خطاب و ابوبکر (لعنت لله علیهم اجمعین) - در محلی به نام سقیفه بنی ساعده در مدینه ، تنی چند از منافقین دیگر را جمع کرده بودند و...
صبح با روی خجل آمد . خجل از ندیدن نبی (ص) . آمد و آتش دید بر در خانه ی نبی . آمد و دختر رسول لله را پهلو شکسته دید و محسن اش را اولین شهید خاندان عصمت . آمد و ریسمان بر بازوی شیر خدا دید . آمد و دید هنوز نبی خدا دفن نشده و هنوز ....
... و هنوز منتقم ، منتظر است .
تقدیم به پیشگاه منتقم (عج)
با لعن بر غاصبین آل علی (ع)
حق یارویاور ۳۱۳ نفری که هنوز جمع نشده اند ( چه تاریخ فقیری داریم که ۳۱۳ مرد ندارد)
یا علی (ع) مدد
واقعا خسته شده وبلاگم. طفلی فکر می کنه هیچ خواننده ای نداره. نه که کسی کامنت نمی ذاره اینه که یکم غصه داره.
همین

سلام به همه.به خودم.به شما .به همه.
سبز بود و پاک
عشق آن دخترکی را میگویم که داشت می گریست.
البته تا قبل از اینکه نفرت تمام قلبش را پر کند.
نفرت برخواسته از عشق.
دختر ، روی نیمکت سرد و سیمانی پارک نشسته بود و با سیگاری که در دستش بود کلنجار می رفت.
اولین بارش بود.
نمی خواست سیگاری بشود
از سیگاری ها چیز های بدی آموخته بود.
چیزهایی مثل خیانت ، نفرت ، بوی بد ، و عشق.
اما عشق چیز بدی نبود.
سیگار را روشن کرد.
پک اولی که زد گلویش را سوزاند.
به سرفه افتاد .
اما باز هم پک زد.
شاید می خواست خودش را اینگونه عذاب دهد.
پک های تند و محکمی میزد.
مثل آدم در حال غرقی که برای آخرین بار به روی آب می آید و آخرین نفس را تا جایی که ریه هایش جا دارد پر می کند.
همانگونه به سیگار پک می زد.
چرا؟
اینهمه تنهایی حق او نبود.
حق هیچکس نبود.
حق هیچکس
یادش می آمد آخرین حرفهای معشوقه اش را.
« گم شو. دیگه نمی خوام ببینمت . گم شو کثافت. من دیگه نیازی نمی بینم با تو باشم . به اون چیزی که می خواستم رسیدم. دیگه کافیه»
و دختر در آن لحظه با دهان باز از تعجب فقط نگاه می کرد که معشوقه اش چه می گوید.
«آخه چرا ؟ ما که با هم تا دیروز خوب بودیم؟ چه اتفاقی افتاده حامد؟ چرا با من اینطوری برخود میکنی؟ مگه من همونی نیستم که تا دیروز می گفتی عشقمی؟ چی بود اون حرفا. همش دروغ بود.؟؟؟؟»
« کدوم عشق؟ ساده ای؟ یا خودت رو به خنگی زدی؟ آدم که چار بار به یه نفر گفت دوستت دارم عاشقش نمیشه!»
« ولی من .من....»
و گریه نگذاشت آخرین کلمات را بر زبان بیاورد.
و حامد رفت.
دختر روی نیمکت سرد و سیمانی پارک نشسته بود.
به ساعتش نگاه کرد.
باورش نمی شد هنوز یک ساعت از رفتن حامد نگذشته باشه.
آخرین پک را به سیگار زد و زیر پا له کرد.
با خودش می گفت چرا؟ خدای من چرا.
کجای کارم اشتباه بود؟؟؟
کجای کارم.......
آه
دختر به خانه برگشت . به مادرش سلام کرد و رفت توی اتاق خودش.
مادر گفت بیا ناهار.
دختر گفت : باشه لباسام رو عوض کنم میام.
اما دختر هیچوقت از اتاقش بیرون نیامد
با پای خودش بیرون نیامد.........
حق یاور همه ی عاشقان.
تقدیم به عاشق ترین کسی که میشناسم.
یا علی مدد
روز جهانی مبارزه با ایدز . چه روزه خوبیه . البته فقط تااینجا . یعنی تا زمانی که مبتلا نشدی. این عکس ها واقعیست.
اینو اعتقاد داریم که خدا هر دردی رو داده ، درمانش رو هم داده . اما بهترین درمان همیشه پیشگیری هست.
بهترین راه پیشگیری هم میتونه انجام فرامین اسلامی باشه (لازم به ذکر هست که دین مبین اسلام هیچ ربطی به رژیم نداره و یک دین الهی هست نه یک دین حکومتی اینو برای اون دسته از دوستانی گفتم که تا از اسلام حرف میزنی میگن حکومت فلانه )
همین .
یا علی مدد
حق یارویاور همه واناخددو ها
با تقدیم احترام به اچ آی وی اند ایدز
...
زمین از شدت تشنگی خون می خورد .
آسمان آرزو می کرد کاش بار امانت را او برداشته بود .
فریاد کوهها هم در آمده بود .
فطرت ، این آخرین سردار دژ انسانیت نیز، در حال شکست بود .
فریاد های سرمستانه و پیروزمندانه غریزه بلند شده بود .
حرمت و انسانیت را جلوی چشمان سبز فطرت سر بریده بودند .
فطرت دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت ، جز خودش .
فطرت بی رمق زیر چکمه های سربازان غریزه افتاد . می دانست نباید بمیرد . میدانست .
چشمان خود را بست . صدای قلب خود را از لابلای صدای چکمه ها می شنید .
آخرین حرارت های وجودش را نثار زمین و اجساد زیر خود می کرد .
ناگهان شب ، قبل از غروب شدن آفتاب فرا رسید .
زمین ، سیراب شده یود . از خون .
دیکتاتوری ظلم ، سردار کشور غریزه به اوج رسیده بود .
آفتاب آمد . اما نتوانست بر سیاهی ظلم شب چیره شود . بازگشت .
قلب فطرت هنوز می تپید .
چشمانش را باز کرد . هنوز شب بود . و ظلم و ظلمت .
پرچمی سبز را افراشته دید و غباری از دور .
عدل را شناخت . پرچمدار خورشید . فطرت لبخندی زد .
اجساد پاره پاره را کنار زد .
با تنی خسته و زخمی چند قدمی را رفت اما افتاد .
از شدت شادی قلبش ایستاد .
عدل می آمد با پرچم خورشید .
خورشید ، آرام ، آرام ، ابرهای غفلت را کنار زد .
با دستان خود ، نوش داروی خون و عرق را به فطرت خوراند .
فطرت زنده شد .
به پا ایستاد ، سلام داد ، سلاح خود برداشت به استقبال ارتش عدل رفت .
خورشید آمده بود . ظلمت راهی جز رفتن نداشت .
پایان
سلام بچه ها . فردا صبح کنکور دارم . تو رو خدا تو هر حالتی که هستین برام دعا کنید.
کاردانی به کارشناسی . سال سومه که دارم کنکور میدم (تو آرشیوم نگاه کنید) . باید امسال قبول بشم ان شا الله.
برام دعا کنید.
ممنون