سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

سالها ساعت ها روزها

سالها ساعت ها روزها

 

سلام خدای خوبم. وقتی با تو حرف میزنم آرومم. دیگه برای آروم شدن نه نیازی به کدئین دارم نه موسیقی و نه هیچ چیز دیگه.

خسته شدم . خیلی خسته. خسته از جنگیدن. خسته از دفاع کردن . خسته از زیستن (نه زندگی کردن) . خسته از حیات خاکی و مات.

خسته ام از دیدن همه چیز. از دیدن آفتاب از دیدن باران و از دیدن ...

حس دن کیشوت رو دارم وقتی که می فهمه داره اشتباه میکنه.

حس بدیه . یه حس پر از شک.

دلم می خواد سالها ساعتها روزها به عقب برگردم و باز همون کودکی بشم که وقتی به خدا فکر میکرد دلش غنج میرفت .

وقتی به آسمون نگاه می کرد صدای جیرجیرکها رو صدای ستاره ها میدونست.

وقتی به زمین نگاه می کرد باورش نمیشد که واقعا گرد باشه.

وقتی خورشید طلوع میکرد زودتر بیدار شده بود که طلوعش رو ببینه.

خسته ام از بزرگ شدن.

و چه آروزی اشتباهی . زمانی که بچه بودیم و آرزو می کردیم خدایا زود بزرگ شویم.

و چه زود بزرگ شدیم. چه زود.

گزینه دو

گزینه دو

هیچ حرفی برا گفتن ندارم.

تمام حرفهایم برای نگفتن است. و نشنیدن.

دلم برای حرف زدن تنگ است. اما تمام حرفهایم نگفتنی ست.

حرفها در مغزم راه می روند.

زبانم به گردش در می آید اما صدایی نیست.

هیچ صدایی نمانده است.

صداهایم را جایی پنهان کرده ام.

اما جای آنرا گم کرده ام.

و هر چه می گردم پیدایش نمی کنم.

 

حق یارویاور حرفهای نگفته ام.

با تقدیم احترام به بی حرف ترین دنیا.

یا علی مدد.

برای ۱۸ آذر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکسال گذشت.


تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی 

یکسال پر از نشیب و فراز های وبلاگی و یکسال پر از دغدغه ی خاطر.

دغدغه ی خاطر از اینکه باز باید به دادگاه بروم. باز باید پای میز قاضی بنشینم و باز باید حقایقی را بازگو کنم که تلخ ترین خاطراتم را یاد آور می شد.

دغدغه خاطر اینکه باز اول برج می شود و قسط بانک اقتصاد نوین را باید بپردازیم و چه وام سنگینی. 570 هزار تومن. هر ماه . و گویی پایانی ندارد.

دغدغه ی خاطر اینکه برای فردا در وبلاگم که متوسط روزانه 22 نفر بازدید کننده ثابت دارد چه بنویسم که قابل نظر دادن باشد.

سالی پر از دغده های قابل گفتن و نگفتن. سالی پر از التهاب و دلهره .

آذر 82 یا بهتر آنست که بگویم 18 اذر 82 پا در این خانه گذاشتم. روز اول به این شکل نبود. ساعتها ، روزها و ماهها وقت و فکر صرف کردم تا آنکه به تنهایی و به کمک الله ، سرخ را به شکل امروز در آوردم.

یکسال دلم را از نفرت ، پر و خالی کردم. یکسال حرفهایم را ، حرفهایی که حتی برای دوستانم نمی زدم برای شما گفتم.

برای شما ، مهربانترین دوستانم ، شعر گفتم ، از خیابان یخ زده گفتم ، از مردی گفتم که هر جمعه قرار بود بیاید و نمی آمد. از سکوت نفرت بار گفتم ، از ... همه چیز گفتم. همانطور که روز اول قول داده بودم. روز 18 آذر 82

« سه شنبه 18 آذر 1382

 

سلام به همه رفقای گل خودم که تو پرشین بلاگ میومدن و منو با اومدنشون شاد میکردند. من اینجا می خوام از همه چیز و برای همه بنویسم.
ورزش
عشق
سیاه ست (ببخشید سیاست)

وطن عزیزم ایران
دین بر حق اسلام
ظلم
مردم
عدالت
بیداد
دانشجو
موش و گربه
سگ و گربه
گربه سگ
و...
می نویسم از همه برای همه.

حق یاور حقگویان
یا علی مدد»

 

از همه چیز گفتم، حتی از عشق – این نام مقدسی که بی وضو نباید برد – حتی از دوستم حنیف که دلم برایش پر میزند به آنسوی زمین . آنسویی که هرگاه من بیدارم می شوم می خوابند . و چه سوی بدی است آنسوی مخالف.

از ورزش فوتبال گفتم و موجب ناراحتی دوستم خورشید ( و نسیم ) شدم و دیگر نگفتم.

از نگفتن ها گفتم اما نگفتنی های بسیاری را گذاشتم برای نگفتن.

اینجا را با کمک خدا نگهداشتم. با خون دل و با قهر و آشتی.

قهر برای آنکه در بحبوحه مسابقات وبلاگ نویسی ، بلاگ اسکای خاموش شد و همه ی  بلاگر ها را آواره دیار غربت کرده بود.

در این زمان بود که دو وبلاگ سرخ (دات) بلاگ درایو و سرخ (دات) بلاگ اسپات را روشن کردم. و زمانی که باز با آسمان وبلاگها آشتی کردم ، آن دو گرامی فروغ خود را از دست دادند.

 

اینجا آمدم . از اینجا قهر کردم . با اینجا آشتی کردم . و در این آسمان کوچک وبلاگ نویسی ، با سرخ عزیزم یکساله شدم.

باورم نمی شود . امروز حدودا 815 روز از آغاز وبلاگ نویسی ام می گذرد و هنوز راه بسیاری پیش رو دارم.

در اینجا حیف است اگر یادی از وبلاگهای گذشته ام نکنم. وبلاگهایی که نزدیک بودند مرا به کشتن دهند. وبلاگهای ورزشی ام . وبلاگهای سیاسی ام. وبلاگهای آموزشی ام. وبلاگهای گروهی ام . وبلاگهای دوستداشتنی ام.

 

و یادی از همه ی نوشته های عزیزم. گلهای باغ فکر و ذهن و تخیلم.

همه ی شما را دوست دارم مانند باغی که گلهایش را می بوید.

 

خداحافظ یکسالگی

--------

حق یارو یاور همه ی شما

با تقدیم احترام به سرخ

یا علی مدد

--------

 

دلم دوباره تا لب مرز اومده حسین جان

دلم برای دیدنت تنگ اومده حسین جان

 

 

پایان

 

پانوشت: « ضمنا می گویند هر وبلاگی عمری دارد. الهی سرخ عزیزم ، 120 ساله بشی . با من »

 

 

دقیقه های تنبل

 

زمین و آسمان " مکه " آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید

امید زندگی در جان موجودات می جوشید

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود


کند بود و کسالت بار

حرکت اسب زمان را می گویم.

البته تا قبل از اینکه زمین ، جا پای انسان را حس کند.

بعد از آن تند تر نشد . نه . تنها بر سرعت کارهای این قوم جادوگر ((انسانها)) افزوده شد.

جادوگرانی که در جایی نشسته اند و صداشان سالها دورتر یا مکانها دورتر رساتر از هر روز شنیده می شود.

جادوگرانی که به جادوهاشان ، اختراع و اکتشاف می گویند.

زمین دیگر به جرم و جنایت این قوم جادوگر عادت کرده بود.

هر روز مردمی را از این قوم ، در دل خود جای میداد که مردگانش می گفتند. و زمین – این سیری ناپذیر گرسنه از بلعیدن انسانها- به تمام جنایات مردم عادت کرده بود.

و خود نیز با این قوم جادوگر همراه شده بود .

وقتی به بالای سر خود نگاه می کرد و آسمان خراشها را میدید سرش گیج میزد و تند تر می چرخید.

اما بیهوده.

زمین دیگر یادش رفته بودکه همان دوران کندی زمان ، او عاشق شده بود. عاشق خورشید گرم و دلپذیری که این روزها بخاطر کثیفی هوا کمتر میدیدش و شاید دیگر آنچنان گرم نبود و شاید بود ، اما دل زمین از بلعیدن جانهای ناپاک و پاک دیگر عاشق نبود. زمین به خورشید هم عادت کرده بود. به دوری و نزدیکی اش که قوم جادو ، زمستان و تابستانش می نامیدند. زمین به همه چیز عادت کرده بود.

به جنایت ، به عشق ، به خورشید ، به نوروز ، به جشن ها ، به مردن ها به... به همه چیز عادت کرده بود.به ناپاکی .

 زمین ، دیگر امیدی به بهبود اوضاع نداشت و به گرم شدن دوباره وجودش از عشق.

ناگهان خورشیدی روی زمین طلوع کرد. از مغرب جانها. از خفتنگاه انسانها.

خورشیدی طلوع کرد با چهره ای هزار خورشیدی تر از مهر گردون. با دستانی سبز از آمدن . با پاهایی برکت رستن گیاهان. با دلی غرق در خون و عشق و انتظار و انتقام.

انتقام از قوم جادوگر جنایت کار . مردم همه گرد او جمع شده بودند بجز اندک جادوگرانی که طلوعش را پایان شب خود میدیدند. دیگر جادوها فایده ای نداشت و زمین ، لبخند میزد.

باز هم ثانیه ها و دقیقه ها با کندی لذتبخش و مطبوعی حرکت می کردند. مردم خوشحال بودند. خورشید آرایش کرده ، و زیبا هر روز صبح از مشرق بلند می شد و سر بر بالین خفتنگاه زمین می گذاشت.

مردانی از پارس به ثریا رسیده بودند و با همزبانان خود تجارت دانش می کردند.

جهان هر روز روشنتر از روز گذشته می شد. دیگر زمین ، جایگاه جادوگران نبود . هر روز چهارده خورشید با صدای آفتاب طلوع می کردند.

رجعت : بازگشت ستاره های زمینی

شکر تلخ

 

ای صبح، ای بشارت فریاد!

امشب، خروس را

در آستان آمدنت سر بریده اند


داشتم با خودم فکر می کردم. داشتم تنهایی با خودم فکر می کردم.

فکر می کردم که چه کار کنم. حوصله ام سر رفته بود. هیچ حرفی برای نوشتن نداشتم. اما هزاران هزاران قصه برای تعریف کردن داشتم. هیچ خریداری نداشتند.

منم همشونو ریختم تو دریا و کبریت کشیدم و یه سیگار روشن کردم و گذاشتم تو جاسیگاری و قلم و کاغذ رو برداشتم شروع کردم به شعر گفتن. شعر که نه حرفهایی به شکل غیر متعارف.

دلم می خواست بگم «برق آتش برق خون»

با از «انتظار میخ در » بگم

یا از مردی بگم که قراره هر جمعه بیاد و نمی یاد.

نه که نخواد بیاد. نه.

خیلی منتظره . منتظره که بیاد و حرف دلش رو بعد از هزار سال بزن.

می ترسم بیاد و من حرف دلش رو نشنوم.

---

پشت دیوار شهر سکوت

مهدی فاطمه مثل همیشه

 

منتظر صدای پای شب شکن ها میشینه

نه صدایی ، نه نوایی ، نه سکوت سبز و سرخی

 

سالها ، به سنگینی هر ثانیه اش عمری پیر

مهدی فاطمه مثل همیشه با دلی لبریز از عشق به نفرت

 

سر به دیوار تاریک سکوت شب نشینان ، خواب مردمی نفرت انگیز

می ساید

 

و با قهر نگاه خود بجز چندی سوار بی اسب چیزی نمی بیند.

 

نه اسبی ، نه صدای شیهه ای ، نه برق نعل اسبها بر سنگ

نه پیمانی نه عهدی نه صدایی نه دعایی از عمق وجود

 

و با قهر نگاه خود بر آسمان ساکت و بی محل

می گوید ای اسمان سربی خسته

 

چرا مردم همیشه فقط جمعه ها یاد منند و نه در هیچ زمانی

و نه در هیچ ثانیه

 

پشت کوه ، در جوار شهر سکوت ، پشت دروازه

مهدی فاطمه هر روز

 

بی خستگی از تکرار زمان

منتظر مانده به تعداد اصحاب

 

می نگرد و آه ...

۲۲۷۵۵ نفر تا این لحظه اعتراض نامه را امضا کرده اند

سلام دوستان عزیزم. در ادامه ی توهین به ملت همیشه قهرمان ایران و در پی ایجاد فشار برای خلع سلاح ایران باری دیگر شاهد بازیگری های روبه پیر و شیطان فتنه گر - انگستان استعمارگر- بودیم.
اینبار تغییر نام خلیج تا ابد فارس به خلیج عربی. آنهم در موسسه ی National Geography معتبر ترین موسسه ی جغرافیا شناسی جهان در انگلستان.

در اعتراض به این حرکت ناپسندیده و توهین آمیز این اعتراض نامه را امضا کنید.