تیره بود و سیاه
زمین و زمان را می گویم
البته تا قبل از اینکه عینک آفتابی را بردارد
بعد از آن روشن شد و سبز
چشم و دلش را می گویم.
------
سالها روزها ساعت ها به دنبال خورشید گشته بود . بدون آنکه ذره ای به چشمانش شک کند. چشمانی که روی آنها را با عینک آفتابی پوشانده بود . ناگهان روزی ، یادم می آید در حال جستوجوی خورشید بود که پایش به ریشه ی جا مانده بر روی زمین درختی گیر کرد و محکم با صورت به زمین خورد .
سالها ، روزها ، ساعت ها گذشت تا به هوش آمد .
چشمانش را که باز کرد خورشید را مستقیم روبروی خود دید . خورشید را تا به حال ندیده بود . نمی شناختش.
با او ، با خورشید غریبه بود .
ساعت ها بدون پلک زدن ، به خورشید خیره ماند . تا آنکه غروب کرد و شب شد .
روز ها کارش همین بود .
زیر درخت نشسته بود و به طلوع و غروب خورشید نگاه می کرد.
گوئی جوابی داشت بی سوال .
هر چه فکر کرد سوالی به ذهنش نرسید .
تا آنکه شبی بعد از سالها خسته شد و خواست برخیزد .
ایستاد و ناگهان صدای چرق چرقی شنید.
پایش را بلند کرد .
عینک سیاهی را له شده دید.
همه چیز یادش آمد . و سوالش را اما
خورشید دیگر طلوع نکرد.
حق یارویاور همه مهربانان
با تقدیم احترام به « یکی بود یکی ... »
یا علی مدد
