احساس بدی دارم. این احساس من یادآور لحظاتی است که مردم در یک شور و هیجان ، یک حرکت عجیب کردند . دلم می خواست معنی انقلاب رو بدونم . انقلاب چیه؟
مردمی به زور تفکر وارد یک جوب می شوند و از عقب با فشار به جلو رانده می شوند . راهی جز رفتن نمانده . با آنکه نمی دانند جلو چه خبر است. نه انقلاب باید با شکوه تر باشد . اما بود؟
فراموش کنید همه حرفهایم رو . به زودی می رم . می رم جایی که بخاطر عاشق شدن برای بار دوم و سوم و ... مواخذه نشم . می رم لبنان شاید . کنار مدیترانه ی خدا بشینم و ... می رم افغانستان شاید ... می رم پاکستان شاید ... همه جا باید برم . شاید یه روزی هم گذرم به کشوری در دوردست ذهنم به نام ایران بزرگ افتاد . ایرانی که پادشاهانی عادل داشت و خدا فروغ ایزدی اش را نگرفته بود .
دلم تنگه برای بوی بارون .
بیا ره توشه برگیریم . قدم در راه بی برگشت بگذاریم . ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
شاید روزی به شهری رسیدم به نام شیراز که غریبانه بر سر قبری تنها بنشینم و ... و شاید ... و شاید ...
باید بروم .
تولدم مبارک.