آنگاه
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
و راهها ادامه خود را
دیگر کسی به عشق نیندیشد
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
خون بوی بنگ و افیون می داد
و گاهواره ها از شرم
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
در دیدگان آینه ها گویی
و بر فراز سر دلقکان پست
مرداب های الکل
و موشهای موذی
خورشید مرده بود
مردم
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
آنها غریق وحشت خود بودند
پیوسته در مراسم اعدام
اما همیشه در حواشی میدانها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
آه ای صدای زندانی
آه ای صدای زندانی
سلام. چه کسی می دونه؟ شاید این آخرین سلام من باشه. اما نمی خوام تا قطعی نشده حرف از رفتن بزنم.
دوستای خوبم ! من اینجا اومده بود تا با شما و این سرخ کوچک که به اندازه ی دل کودکی ام است 120 ساله بشم.
می دونم این یک بحرانه وبلاگنویسیه که همه دیر یا زود دچارش می شن. اما دلم نمی یاد خداحافظی کنم.
شاید یه مدت نتونم زیاد قصه بگم. توی این مدتی که قصه کمتر می گم سعی می کنم بیشتر با شما و خودم آشنا بشم.
توی این مدت سعی می کنم حرف بزنم. مثله زمانی که شما توی یک تاکسی می نشینید و راننده پر حرفی قسمتتون میشه.
حق یارویاور همه حرفهام
با تقدیم احترام به قصه های ننوشه
یا علی مدد