سرخ

صلح تنها راه نجاته

سرخ

صلح تنها راه نجاته

ببخشید ! این کوچه ، بنبسته؟؟؟

سلام.
شما نمی دونید چرا اینقدر اینجا خلوته؟
نکنه اینجا بنبسته و من خودم بی خبرم؟؟؟؟؟؟؟؟

تبادل لینک

همونطور که خودتون از طرز قالب و نوع وبلاگ من متوجه شده اید من اصلا آدم تازه کاری نیستم. اما چیزی که هست و باعث شده من به نسبت تعداد بازدیدکننده هام تعداد پیغام گذارنده هام کم باشه اینه که شاید خودم رو از همه گروهها مستقل میدونم و فقط برای خودم مینویسم. مینویسم که نوشته باشم و روزی روزگاری خدا بخاطر ننوشتنم از من بازخواست نکند.

 

راستی بغیر از رنگ وبلگم که مورد سرزنش خیلی ها قرار گرفته به نظر شما چه چیز دیگه ای باید توی وبلاگم تغییر کنه تا از نظر شما بهبود وضعیت داشته باشم.

 

در مورد تبادل لینک با من هم فکر کنید. اگر مایل بودید منم در خدمت هستم.

 

با احترام به همه ی نوشته هایم.

حق یارویاورتون یا علی مدد

گاهی شاد ، گاهی غمگین.




سلام.

قدیمی ترین دوستم هم خداحافظی کرد.

دوستی که  همیشه به یک علت به من لینک نمی داد.

و یادش بخیر.

هیچوقت بهم لینک نداد.

اما من هر کجا که رفتم ، بهش لینک دادم.

سلام به دوستم که 17 اسفند خداحافظی کرد و من تازه متوجه شدم.

چقدر منتظر پیغام من بوده ، خدا میدونه.

چون دلیل قانع کننده ای برای خداحافظیش داره امید وارم دیگه به پرشین بلاگ بر نگرده.

روزی که من از پرشین بلاگ با یه دل خسته اسباب هام رو جمع کردم و تمومش که به اندازه ی یه قطره اشک و یه چکه خون دل هم نمی شد ریختم تو ی دنیای مجازی بلاگ اسکای تنها او بود که من رو میشناخت و برام آرزوی موفقیت کرد.

 

تنها او بود که هیچوقت به من لینک نداد اما همیشه برام از همه عزیز تر بود.

چراش رو نمی دونم. شاید بخاطر اینکه شبیه مادر خودم بود.

شاید بخاطر اینکه تنها کسی بود که من همیشه همراهش بودم.

شاید....

نمی دونم .

اما

اما

اما

 

 

...

 

آسمان چشم او آیینه کیست؟

آنکه چون آیینه با من ، روبرو بود

درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود.

گریه مکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهای ما ، با غم هم آشنا کرد.

...

درد و نفرین بر سفر

این گناه از دست او بود.

 

برای دیدن کلیپ این آهنگ اینجا رو کلیک کنید.

 

حق یارویاور همه ی مسافر ها.

با تقدیم احترام به گاهی شاد ، گاهی غمگین . پروانه و پرستو

یا علی مدد

تیم ملی ایران با هفت گل لائوس را پشت سرگذاشت

مسابقات مقدماتی جام جهانی فوتبال 2006 آلمان؛
تیم ملی ایران با هفت گل لائوس را پشت سرگذاشت


خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس ورزشی - فوتبال
تیم ملی فوتبال بزرگسالان کشورمان لائوس را با هفت گل مغلوب کرد.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، تیم ملی کشورمان که در پایان نیمه نخست با چهار گل لائوس را پشت سرگذاشته بود، در نیمه دوم ابتدا در دقیقه 55 و به‌دلیل اشتباه مدافعان حریف، به گل پنجم خود دست یافت. در ادامه بازی و در دقیقه‌70 ابراهیم تقی‌پور توپ ارسالی از ناحیه‌ی چپ دروازه‌ لائوس را به دروازه این تیم وارد کرد و گل ششم ایران را به ثمر رساند.
در اواخر نیمه‌ی دوم که تنها با یک تغییر در ترکیب تیم فوتبال کشورمان همراه بود (جایگزین شدن محرم نویدکیا به‌جای علیرضا نیکبخت واحدی)، تقی‌پور بار دیگر با ضربه‌ای دیدنی از پشت محوطه‌ جریمه‌ی حریف، گل هفتم تیم را به ثمر رساند تا این مسابقه با حساب هفت بر صفر به سود ایران پایان یابد.
علی دایی (دو گل)، رضا عنایتی (دو گل)، چهار گل کشورمان را در نیمه نخست به ثمر رسانده بودند.
به این ترتیب با توجه به پیروزی سه بر یک ایران در اولین بازی خود در برابر قطر، در حال حاضر تیم کشورمان با شش امتیاز در صدر تیم‌های گروه A قرار دارد و دیدار آینده‌ی خود را برابر اردن برگزار خواهد کرد.
انتهای پیام

-----
لازم به ذکر است تیم عمان ( یا اردن-دقیق یادم نیست) سال گذشته همین تیم لائوس رو با نتیجه ی ۰-۲۰ مغلوب کرد.
--------
یا علی مدد

خیابان یخ زده

سلام.
خیابان یخ زده بود. نه بخاطر سرما که هوا بهاری و آفتابی بود.
بخاطر نبودن قدم ها ی رهگذری یا صدای دویدن های بچه ای . بخاطر این بود که خیابان یخ زده بود.
خیابان هنوز هم بعد از گذشت شش سال از عبور آخرین مسافر منتظر بود. منتظر قدمهایی گرم و سوزان. منتظر صدای بوق ماشین ها.
شش سال پیش وقتی آخرین مرد را مردم روی دوششان بدرقه می کردند خیابان تنها نظاره گری بود که از گریه ی مردم نگریست و به خاک سپردن مرد را با آن زجه ها به یاد داشت.
بهار آمده بود اما بدون حتی یک پرستوی مهاجر. خیابان با خود گفت : نکند من مرده باشم و خود از این ماجرا بی خبر.؟
برای همین تکان سختی خورد و در خود چند ترک ایجاد کرد. متوجه شد هنوز زنده است.
خیابان خیلی غصه می خورد. غصه اینکه دیگر بهار هم با او و شهرش قهر کرده.
ناگهان احساس عجیبی به او دست داد. تنش قلقلک شد. نگاهی به خود انداخت.
از لابلای ترک ها .....
از لابلای ترک ها یک جوانه ی سبز بیرون آمده بود .
یک جوانه ی جوان. چیزی نگذشت که تمام ترک ها و شکافهایش پر شد از جوانه های ریز و درشت.
اینها اولین پیغمبران زندگی بودند.
ناگهان عبور لطافتی را حس کرد.
سر گردانید.
پرستویی تنها ی تنهای تنها . گویی تنها برای بشارت دادن به او آمده بود. تنها آمده بود و بی همراه.
اما خیابان انتظار این همه عظمت تنهایی پرستو را نداشت. باری دیگر بر خود لرزید اما اینبار نه برای فهم زنده بودن. بلکه برای تنهایی پرستو.
پرستو آمد.
پرستو بر کنار خیابان نشست.
پرستو نوک هایش را وار شکافهای تازه کرد .
سر را بلند کرد. گویی دعایی در حق خیابان .
باز سر را به داخل شکاف برد.
و باز بلند کرد و گویی همان دعا برای خیابان بود که می خواند.
دقیقه ای نگذشته بود که پرستو پرواز کرد.
خیابان به خود آمد.
احساس ضعف غریبی داشت. گویی پرستو تمام قوتش را گرفته بود.
نگاهی به خود انداخت .
از جای نوک پرستو چشمه ی کوچکی بیدار شده بود.

بهشت گمشده

شب بود و تاریک. هوا زیاد سرد نبود اما باران چند ساعت پیش باعث می شد بخار از دهنش خارج بشه.
راهش رو تو ی اون تاریکی پر ابهت گم کرده بود.
برای خودش بهشت بود اما چه فایده. بهشت ای که نتونه راه خودش رو پیدا کنه به چه درد می خوره؟
توی اون تاریکی پر ابهت نفوذ کرد. از تمام قدرت خودش برای نور افشانی استفاده کرد اما نتونست خورشید رو بیاره. بس که برای نور افشانی به خودش فشار آورده بود زمین زیر پایش به لرزه در آمد و کوههایی چونان تیغ های بزرگ و افسانه ای چاه شغاد از زمین بیرون زد. و او را، همان بهشت گم شده را می گویم در حصارهای تیز خود زندانی کرد.
یک سال گذشت و عید آمد. تنها یک جوانه ی شقایق جرات روئیدن داشت. روئید و پژمرد.
دو سال گذشت ....
هزاران سال از زندانی شدن بهشت گم شده گذشته بود. حالا دیگر تنها نبود. خداوند گناه گم شدگی او را بخشیده بود . مردمان زیادی را قبل از قیامت در خود مهمان می کرد. او خوشحال بود که به مردمی خدمت می کند که امید دارند بهشت را ببینند و چه بهشتی بهتر از گمشده ی همیشگیشان.
حق یارو یاورتون 
با احترام  به تنگ بستانک
یا علی مدد