-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبانماه سال 1383 16:29
دریچه دیروز رفتم یه سری به پیش دانشگاهی سابقم زدم. دلم بدجوری گرفت. بچه هایی رو دیدم که دو به دو سه به سه و... با هم گپ میزدن ، قصه می گفتن ، و... یادم افتاد سه سال پیش همین موقع ها بود که تو پیش دانشگاهی تیممون تکمیل شد. من بودم و اصلان و حنیف. یه چند هفته ای اینجوری گذشت تا اینکه صادق ما رو پیدا کرد. از بچه های دوره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبانماه سال 1383 17:04
نام قشنگ زندگی دلم می خواهد فریاد بزنم. بگویم خدایا – ای که مرا اینهمه بی دلیل دوست می داری- خدایا خدایا... . تلخی مرگ را بوئیدم برای گنهکاری چون من سخت ترسیده بودم همه ی حرف هایم یادم رفته بود. گفته هایم « خدایا مرا ببر.» «خدایا مرا بمیران» «و ...» همه را از یاد برده بودم و برای لحظه ای اضافی زندگی کردن فریاد میزدم....
-
خورشید و نسیم.
یکشنبه 10 آبانماه سال 1383 13:19
سلام دوستای خوبم. چند روزیه که تلفنمون قطعه و نمی تونم بیام و بنویسم. ان شا الله به زودی با دست پر میام. تا بعد یا علی مدد --- این منو..جرم منو..خطای من..خدای من...این تو!!!!( از وبلاگ یکی بود یکی [خورشید و نسیم] درد من .. طبیب من ... دوای من ... خدای من بر در خانه تو... هدیه ... ناقابل من ذکر من ... ناله من ... دعای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهرماه سال 1383 16:19
قلب خورشید گرم بود و آتشین قلب خورشید را می گویم البته تا قبل از اینکه ماه به پشت زمین خاکی برود. بعد از آن بود که دردی تمام وجود خورشید را سوزاند. قلبش بود که تیر می کشید. خورشید گمان می کرد که دیگر ماه را نمی بیند. ناله ای سرد سر داد و ... زمین به ناگاه تاریک شد. مردم ترسیدند. زمین پرسید چه شده . چرا خورشید خاموش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهرماه سال 1383 11:27
سلام دوستان خوبم. ممنون که منو مورد لطف خودتون قرار دادید و از وبلاگم تعریف کردید. مرسی. منم قول میدم وقتی بیام وبلاگتون ازتون تعریف کنم. سعی می کنم پیشنهادهاتون رو حتما عملی کنم. بازم ممنون. حق یارویاورتون. یا علی مدد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مهرماه سال 1383 00:17
دلایل تغییر قالب وبلاگ سلام. سلام به همه ی دوستان. امیدوارم همتون خوب و خوش باشید. بعد از قریب به یکسال تصمیم گرفتم به درخواستها ی شما خوانندگان عزیز مبنی بر تغییر رنگ وبلاگ ( به علت آزار چشم) عمل کنم. اما با عقاید خودم هم نتونستم مقابله کنم . پس تصمیم گرفتم فقط بکگراند متن و لینک ها ی سمت راست رو عوض کنم. امیدوارم...
-
بسم الله
سهشنبه 21 مهرماه سال 1383 00:05
مژده مژده قالب وبلاگ عوض شد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مهرماه سال 1383 11:41
دیوانه ، کسی بود که عاقل باشد ... ---- دلم تنگه دلم برای از تو خواندن تنگه خدایا چقدر مرگ (این دشمن بهتر از دوست) را دوست دارم. آنزمان که این پایانبخش رنج دنیا مرا در کام تلخ شیرینش غرق کند و آیا ، خدایا ، ای عزیز تنهایم ، زندگی بدون تو ؟ هرگز. خدایا! من گنهکارم. و از تو دور. بسیار دور. خدایا این متن را تنها برای تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1383 22:10
سر کوه بلند ، آهوی خسته شکسته دست و پا ، غمگین نشسته -×-×-×- شکستِ دست و پا درد است ، اما نه چون درد دلش کز غم شکسته ------ سلام به همه ی دوستان خوبم. آقا این بلاگ اسکای عجب مرامی گذاشتا ما یک کلمه گفتیم از ۳ تا ۱۰ مهر روزه وبنویسی بگیریم این بلاگ اسکای اومد همه رو ، روزه اجباری داد. خیلی حال کردم. ولی خلاصه دارم بار...
-
سالگرد پدرم. برایش فاتحه ای بخوانید. ممنون
پنجشنبه 2 مهرماه سال 1383 10:14
به یاد دوم مهر 71- به یاد پدرم... روز نیمه گرمی بود. 8 سال بیشتر نداشتم. توی ماشین عمو حسن نشسته بودم. پنجشنبه بود و روز عمل قلب پدرم. منتظر خبر بودم. آخه منو تو بیمارستان راه نمی دادند. دلم نمی خواست هیچ خبر بدی بشنوم. آخه از خدا خواسته بودم خوبش بشه . و توقع داشتم خدا هم به حرف من گوش بده. چه توقع زیادی. طاهره خانم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1383 07:19
خداحافظیی سلام. امروز می خوام از خدافظی بنویسم. از خدافظی وبنویسی که دیر شناختم. از خدافظی قرمزته ۳ . از خدافظی وبنویسی که ۷۴۵ روز برای اعتقادش جنگید. و چه کم شناخته شد. و چه دیر. آری عابدزاده=عقاب آسیا یا همان قرمزته ۳ می گوید: من روزه ی وبنویسی گرفتم. می بینم حق دارد. چقدر آدم جای خالی بهترین ها را در بهترین تیم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1383 18:56
مثه بقیه: « عیدتون مبارک » سلام. عیدتون مبارک. خوبین؟ صد سال به این سالها امروز پیامبری مبعوث شد تا بشارت دهد ظهور آخرین منجی را و آخرین مرد خدا را... امروز پیامبری مبعوث شد تا دخترش ، اولین شهید راه ولایت با شد. امروز پیامبری مبعوث شد تا مردم جهان جشن بگیرند سقوط طاغوت را و سقوط جهل را. اما مردم! با شمایم . آیا دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریورماه سال 1383 11:01
جمعه غمگین ( جمعه ها خون جای بارون می چکه) با تقدیم فاتحه به روح همه ی شهدای وطن در 17 شهریور 57....... خدایا... ما را و کشورمان را ایران از هر نوع آسیبی مصون بدار..... حق یارویاور ایران همیشه اسلامی... یا علی مدد......
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1383 07:25
قاصدک ندایی از حق قاصدک آرام آرام ، در فضا می گشت. منتظر بود تا خدا او را به یکی از بندگانش برساند. تازه فهمیده بود انتظار چقدر سخت است. با خود فکر می کرد خدا او را به عاشقی خسته می رساند. یا به یک رزمنده دور از وطن. یا به مجروحی در بیمارستان . یا به مردی معتکف در حرمش . یا.......... اما خدا او را برد. برد و برد و برد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1383 18:11
مترسک می دانست که هیچ کلاغ و پرنده ای از او نمی ترسد ، اما خوش داشت اینطور فکر کند. می دانست نمی تواند قدم بردارد اما خوش داشت پرندگان فکر کنند او دونده است. می دانست که هیچ چیز نمی داند اما دوست داشت همه او را انسانی فهمیده ببینند. در این خیالات بود که گروهی کلاغ به مزعه حمله کردند و داد میزند : “ آهای مترسک نترس، ما...
-
وطن
سهشنبه 27 مردادماه سال 1383 07:49
واقعا وطن ما کجاست؟ آیا وطن ما عراق و افغانستان است؟ یا آذربایجان و ترکمنستان و... ؟ وطن ما کجاست؟ اصلا وطن چیه؟ سوال من اینه: وقتی آمریکا با صدها هزار سرباز آماده ، مقابل حرم حضرت علی علیه السلام ، برای کشتار صف کشیده اند ، تنها شعار و راهپیمایی می تواند این محاصره را بشکند؟ یا نه باید از راه دیپلماتیک و سیاست وارد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1383 19:11
جاده میروی تا ته آن جاده که هرگز نرسی و برای نرسیدن دلیلی ندهی و برای دلیلت دروغی ننویسی می روی تا ته آن جاده که مسلمانی دور میزند می روی تا ته آن جاده که به مسجد می رسد در مسجد بسته خانه ات تعطیل است و نمازت دیر است با خدایت از در بسته خانه ش گویی با خدایت از ته این جاده که هرگز نرسی می پرسی و جوابی نشنوی که تو را...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مردادماه سال 1383 15:02
اتوبوس وصدایست در این نزدیکی که مرا می خواند و نوای ست در آن گام سی اه و گرد ، که بر محور غلطان زمان می چرخد و صدا ، خاطره بود خاطره ای از عمق عبور اتوبوس که به آرامی اعصاب قدم بر می داشت و به سوی ای ستگاه بعدی فرا می خواند مردم را که آی مردم ما ز پشت تل غی رت از کنار جوی شهوت از پس بازار ناموس می روی م تا ای ستگاه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1383 23:52
در نقطه ی صفر – 0 – چند روزیست که حسابی در نقطه ی صفر گیر کردم و قدرت انجام هیچ کاری رو هم ندارم. آخه چرا؟ دلایل حظور در نقطه ی صفر: طلاق – بدهکاری - کار زیاد - شکست عاطفی - نبود همدل - ... ...و مهمتراز همه دوری سه غم آمد به جانان هر سه یکبار ...... غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره داره ......... غم یارو غم...
-
می تراود مهتاب...
پنجشنبه 8 مردادماه سال 1383 15:12
مهتاب بالا آمده بود تا بر گناهان آن قوم تاریک پسند ، سایه ای نباشد و پرده درانه در این پهن دشت بتابد. ناگاه دستی پرده را کشید و دستی دیگردر جای دیگر شهر و دیگری و دیگری و همه جا پرده ها را کشیدند تا مهتاب نتابد. پسر بچه ای که تنها در اتاقش خوابیده بود آرام پرده را کنار زد و گفت « امشب دیر کردی! » مهتاب جواب داد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مردادماه سال 1383 22:41
و آنگاه که کلاغ پر های زیبای خود را در آب برکه می شست ، میدانست که هیچگاه سفید نخواهد شد. اما او برای چه پرهایش را به آب سرخ حوض رنگین کمان نیالود تا من در این سرخی تنها نباشم.
-
...وقتی کتری آب جوش می گریست ، من آنجا بودم
چهارشنبه 31 تیرماه سال 1383 07:51
این داستان واقعی است. از خاطرات یکی از هموطنان زلزله زده. -------- ... توی آشپزخانه کار می کردم معمولا برای کمک به صاحب مجلس و خرج اون 8 ماهه ای که توی شکم داشتم. همسرم رو و 4 تا پسرم رو توی زلزله از دست داده بودم. قبل از زلزله زندگی فوق العاده ای داشتیم. کمترین ماشینمون زانتیا بود. اما بعد از اون زلزله ی لعنتی دیگه...
-
تاخیر 11 روزه من فقط بخاطر ...
شنبه 27 تیرماه سال 1383 16:47
سلام به همه دوستان عزیز. پیغامهای پر مهرتون رو خوندم و واقعا شاد شدم که در نبود من به این خونه ی گرد و خاک گرفته سر میزدید. ببخشید اگه 11 روز هیچ خبری از من نشد. باور کنید تنهای دلیلی که من این 11 روز نتونستم بنویسم مشکل مالی بود. باور کنید ننوشتن من هیچ ربطی به بازداشت و این جور حرفا نداشت فقط یکی دو بار مجبور شدم...
-
برای مادرم
چهارشنبه 17 تیرماه سال 1383 16:03
برای مادرم حرف میزنم برای مادری که تمام زندگی اش را و روح و روان و جسمش را وقف ما فرزندان نادانش کرد و من و خواهرانم چه ناسپاسانه از کنار آنهمه محبت بی دلیل اش گذشتیم و چه خطایی و چه گناهی بالاتر از این؟ و خدایا آیا مادر من نباید بعد از اینهمه سال رنج و زحمت ما را قدرشناس خود ببیند؟ چرا که او برای ما ۱۲ سال هم پدر بود...
-
فاطمه فاطمه است
چهارشنبه 10 تیرماه سال 1383 18:11
... زنانی که در قالبهای سنتی قدیم مانده اند ، مساله ای برایشان مطرح نیست ، و زنانی که قالبهای وارداتی جدید را پذیرفته اند مساله برایشان حل شده است. اما، در میان این دو نوع « زنان قالبی » ، آنها که نه متوانند آن شکل قدیم موروثی را تحمل کنند و نه به این شکل تحمیلی تسلیم شوند چه باید بکنند؟ اینان می خواهند خود را انتخاب...
-
خاکی
یکشنبه 7 تیرماه سال 1383 00:21
چند روزیست که صبحها وقتی بیدار می شم خورشید خودش رو از من قایم می کنه و به پشت ابر سنگینی که نمیدونم از کجا آورده پنهان می شه. شما نمی دونید چرا خورشید با من قهر کرده؟ نکنه دیگه این زمین خاکی رو لایق نور گرم خودش نمیدونه؟ و بعضی وقتها که ابر خیلی سنگینی می کنه باورم می شه که هیچ خورشیدی در پسش نیست.... و دلم به شک...
-
ای عاشقان...
شنبه 6 تیرماه سال 1383 22:55
سلام. ببخشید یه مدت آپدیت نکردم آخه سیستمم داغون شده بود ولی حالا یه جورایی روبراهش کردم تا یه نفسی بکشه. چون مسنجرم هم داغون شده خواهشمندم اگه پیغومی چیزی دارین همینجا بگین. ممنون یا علی مدد
-
رستم زمان....
سهشنبه 2 تیرماه سال 1383 15:18
سلام. میدونید که هر زمانی برای خودش یه رستمی داره , یه رخشی و یه آرشی. من اون روزا نبودم. آخه می گن چمران سال 60 شهید شده. اما قصه ی زندگیش همیشه موقع بیداری لالایی چشمهای خسته و ترم بوده. مردی که بتونه همه ی دنیا رو فدای خاک پاک میهنش کنه.... مردی که بتونه اونهمه امکانات تو امریکا رو با جنگیدن تو ایران طاق بزنه........
-
سیاه , سپید , خاکستری...
دوشنبه 1 تیرماه سال 1383 22:27
تا حالا خودتونو تو آینه نگاه کردین؟ نه از این آیینه های شیشه ای که زودی میشکنه. نه تو آیینه ی آسمون. من امروز خودم رو تو آینه ی آسمون دیدم. سیاه سیاه. مثه یه سایه. اما اونجا خورشید سفید سفید بود. اونقدر که چشمام سیاهی می رفت . از اینهمه سیاهی دلم گرفت . اما خوشحالم. چون به خودم قول دادم همیشه شاد باشم. یا علی مدد
-
کریم شفائی
دوشنبه 1 تیرماه سال 1383 17:19
سلام. امروز که پس از روزها رفتم و ایمیلم رو چک کردم دیدم یکی از دوستای خیلی خوبم برام کلی ایمیل فرستاده. آقای کریم شفائی ( www.jahanshahr.persianblog.com ) برای من چند تا از زیباترین قطعات شعرشونو فرستاده که حتما توی وبلاگم میذارمشون. دلم نمی یاد همه رو با هم بفرستم رو وبلاگ . امیدوارم شما هم از خوندن اونها لذت ببرید....