-
پرنده در چوب گیر کرده بود...
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1384 00:27
پرنده ای در چوب گیر کرده. اینرا مرد تنها به چوپانی گفت که از او سوال کرده بود این کنده بزرگ را کجا می بری. روزها برای نجات پرنده و آزاد کردنش تلاش کرد. پرنده آزاد شده بود اما دیگر جان پرواز نداشت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 شهریورماه سال 1384 23:01
...بدون شرح...
-
پانته آ
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 14:57
میبخشید، من دیگه نمیدونم چیکار کنم... چه جوری به شما حالی کنم که نمیخوام برام مرتب ایمیل بفرستید و خبر از آپدیت شدن وبلاگتون بدید! ازتون عاجزانه خواهش میکنم دست از سر کچل من و صندوق پستیم بردارید. آخه من اگه نخوام وبلاگ شما رو بخونم، باید به کی پناه ببرم؟ مگه وبلاگ خوندن هم زورکیه؟! ----------........------..- واقعا...
-
۱۷ شهریور
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1384 17:20
8 September جوی خون راه افتاده بود. همه جا بوی درنده خویی پیچیده بود. گرگهای گرسنه در شهر می گشتند و مردم را تکه تکه می کردند. شهر سرخ فام بود و زمین گویی بر دشتی از جنازه استوار گشته بود. ساعتی گذشت. آرامشی نفرت انگیز. ۴۰ روز گذشت قیام جان دوباره گرفت و گویی خون های جویباران درخت غیرت را آب داده بود. پیروزی آمد اما...
-
بسم الله الرحمن الرحیم
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 21:49
Calling for Tenders آگهی مناقصه عمومی ( الف – م – و / 84 ) نوبت دوم: ۱۴/6/ 84 وبلاگ سرخ در نظر دارد نسبت به طراحی قالبی اختصاصی و لوگو با حفظ حق تکثیر ( کپی رایت ) به آدرس www.sorkh.blogsky.com با قیمت پیشنهادی 250.000 ریال و بر اساس کمترین قیمت پیشنهادی و برترین طراحی قالب از طریق مناقصه عمومی اقدام نماید . لذا از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 18:50
کلاغ Raven ...و آنگاه که کلاغ پر های زیبای خود را در آب برکه می شست ، میدانست که هیچگاه سفید نخواهد شد. اما او برای چه پرهایش را به آب سرخ حوض رنگین کمان نیالود تا من در این سرخی تنها نباشم. ...
-
نیما
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 17:48
سلام... ۱ خودساری شخصی.. ۲ - رواج اخلاق نیکو ... ۳ - ذکر صلوت... ۴ - چشم پوشی از خطای دیگران نیما جان ممنون از نظر پر ارزشت.
-
چکار می توان کرد ...
شنبه 12 شهریورماه سال 1384 18:51
برای نجات افراد... نظر یکی از بازدیدکنندگان برایم جالب بود. «...می شه دست رو دست گذاشتو گفت جامعه رو فساد گرفته و عصبانی شد ولی آیا راهی نیست؟ نمی شه در هر مقامی حتی یک نفر رو به هر وسیله غیر خشونت بار از فساد نجات داد؟...» اینبار از تو دوست و هموطن و همزبان خوبم می خواهم برایم بنویس . لطفا همگی نظر بگذارید و در نظرات...
-
همسایه ای به نام فساد...
شنبه 12 شهریورماه سال 1384 01:19
فساد همسایه مون شده. قبول داری یا نه ؟ فساد رو میگم. همسایه بسیار آرومی که حضورش رو نمی تونی حس کنی. معنویت قصه شده. بهش می گم چرا لینک منو نمی ذاری تو وبلاگت . میگه آخه مذهبی می نویسی!!! واقعا عجیب نیست؟ یه زمانی دینداری شجاعت بود و حالا خفت!!! یه زمانی بچه مسلمون بودن تازگی داشت و حالا تحجر!!! یه زمانی بچه نمازخونا...
-
یاد گل آقا...
پنجشنبه 10 شهریورماه سال 1384 14:45
KIUMARS SABERY FUMANY «مسئولان ایرانخودرو می خواهند خودرویی را که در کشور انگلستان تولید شده ، با تغییراتی به نام خودرو ملی عرضه کنند» - یک نماینده مجلس خودرو میلی! به بادی جمله ی اعضاش بند است همان خودرو که نام آن «سمند» است به تبلیغات «ملی» نام دارد ولی در اصل Made in England است! «زرشک» هفته نامه گل آقا - پنجشنبه ۲...
-
شهادت حضرت امام موسی بن جعفز (علیه السلام) تسلیت باد
چهارشنبه 9 شهریورماه سال 1384 00:36
آسمان غروب کرد. اندوه بود که می بارید. ابرها تاریک پوشیده بودند . صدای امیرالمومنین(ع) جاری بود: [فزت و رب الکعبه] . بغداد - شهر زندانهای سخت - در سکوت شیطان می سوخت ... آسمان غروب کرد. بارش اندو پایاین ناپذیر بود . ابرهای تاریک فتنه و کینه بر فراز شهر می چرخیدند . و باز صدای امام علی (ع) در گوش باد می پیچید: [فزت و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1384 02:17
کلبه آبی هم رفت. تنهای تنها شدم. احساس سرما می کنم. و تنهایی... ----------- آگهی مناقصه عمومی طراحی قالب
-
دانشجو ی مسافرکش
جمعه 4 شهریورماه سال 1384 17:18
امروز با پولی که از مسافرکشی جمع شده بود رفتم و نان خریدم . البته چیزی نزدیک به ۱۵ هزار تومان کار کرده بودم. طی سه روز و روزی ۴ ساعت. این اولین باری بود که با پول خودم نان می خریدم و بطور رسمی نان آور خانه شدم. حق یارویاور همه مسافرکش ها با تقدیم احترام به دانشجویان عزیز. یا علی مدد --- آگهی مناقصه عمومی طراحی قالب
-
یک مادر آشنا
سهشنبه 1 شهریورماه سال 1384 04:52
می دونم خیلی ها نوشی و جوجه هایش را می شناسند. اینبار احتمال جداییشان بالاگرفته و دل دهها وبلاگنویس برایشان می تپد. به امید موفقیت همه مادرها یا علی مدد با تقدیم احترام به نامرد های مذکر ---- آگهی مناقصه عمومی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 مردادماه سال 1384 18:38
بسم الله الرحمن الرحیم خ ت ب ت آگهی مناقصه عمومی ( الف – م – و / 84 ) نوبت اول : 1/6/ 84 وبلاگ سرخ در نظر دارد نسبت به طراحی قالبی اختصاصی و لوگو با حفظ حق تکثیر ( کپی رایت ) به آدرس www.sorkh.blogsky.com با قیمت پیشنهادی 250.000 ریال و بر اساس کمترین قیمت پیشنهادی و برترین طراحی قالب از طریق مناقصه عمومی اقدام نماید...
-
در عید مولود کعبه ... ( از مشهد مقدس)
جمعه 28 مردادماه سال 1384 02:36
عید بزرگ میلاد امیرالمومنین امام علی (ع) بر همه شما محبان حضرتش مبارک و فرخنده باد بدون مقدمه می گویم . روی سخنم با شما مداح عزیز و عاشق است . در روز میلاد به این فرخنده ای به چه منظور روضه می خوانی ؟ مگر تولی و تبری را نمی شناسی؟ مگر نه اینکه در شادی ائمه باید شاد بود و در اندوهشان اندوهگین؟ پس چرا شادی جشن و سرور را...
-
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1384 20:19
امام رضا (ع) طلبید . ما هم از خدا خواسته اومدیم مشهد. شب میلاد حضرت جواد (ع) تو حرم امام رضا .... جشن و مولودی و شادی و سرور ... مداحی و لطف و صفا و ... امام رضا (ع) جای همتون خالی....
-
مناقصه بزودی ...
پنجشنبه 20 مردادماه سال 1384 18:10
بعلت برگذاری مناقصه ، قالب وبلاگ تا اطلاع ثانوی همینه... تمامی لینک ها ی دوستان بزودی در همینجا قرار خواهد گرفت . (انشاء الله)
-
اندر حکایات رد پیشنهاد و عصبانیت کفار!!!
چهارشنبه 19 مردادماه سال 1384 07:21
شیخ ما ابوسعید روزی بر تختی مرصع تکیه زده و نبشته ها همی خواندی. تا رسید به درد دل یک وطن پرست آزاده که همی گفتی ملولم از کردار کفار ذمی که ما را همیشه همی خار پندارند و ... و چون نامه تمام گشت سیلاب جان از مژگان براند که ای لعنت خدا بر شمایان باد ای کفار ذمی . اگر مذاکره کردندی چرا پیشنهاد دادندی و اگر پیشنهاد دادندی...
-
خداحافظ خاتمی خدا حافظ مرد شور و عشق و شوق .. سلام مهندس منتخب
جمعه 14 مردادماه سال 1384 03:07
خداحافظی سخته. مخصوصا با کسی که ۸ سال با خنده هاش شاد شدی و با غصه هاش غمناک. اما رفتن حکمی ازلی بود و ما نادانسته خود را با غم و شادی ملت عادت داده بودیم. خداحافظ مرد حماسه ملی دوم خرداد. خداحافظ ای اسطوره صبر و حلم و بزرگواری. وقتی دستت را در دستان منتخب مردم دیدم یادم به ۸ سال پیش افتاد که تو خود منتخب مردم بودی و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1384 10:30
با عرض معذرت تا پایان امتحانات نمی تونم بیام. فعلا خودتونو با مطالب قبلی سرگرم کنید تا من بیام. لطفا نظراتتون رو هم همینجا بدین. ممنون حق یارویاور همه امتحان شوندگان با تقدیم احترام به مراقبین جلسه یا علی مدد
-
خون دل
دوشنبه 6 تیرماه سال 1384 12:31
سرخ رنگ خوب رویا ی منست... خون دلم...
-
سیاست منفی
شنبه 21 خردادماه سال 1384 14:20
با خودم عهد بسته بودم که از سیاست هیچی نگم. و نمی گم الان هم هیچی نمی گم. همتون هم میدونید بخاطر ۱۳ آبان ۸۲ این عهد رو با خودم بستم . و اتفاقاتی که برام رخدادوندند. بگذرییم... اومدم بگم من هم مثه همه ی عاشقای این خاک رای می دم. خاطره: یادم میاد دور اول خاتمی یک شعری برای تبلیغاتش سروده بودند که بیت اولش این بود: خاتمی...
-
آه و ... سکوت
سهشنبه 17 خردادماه سال 1384 17:49
دلم برای زندگی کردن تنگ شده ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 خردادماه سال 1384 14:27
پیغام یک رهگذر : عباس رضائی گاهی سری به وبلاگ های تازه ابدیت شده میزنم و یزهای می بینم شگفت انگیز نمونه اش این وبلاگـ در سال ۲۰۰۵ انسانهای یدا می شوند ه مغزهای دارند که از ان استفاده نمی کنند آقای محترم کدوم عید مبارک کدوم میلاد این همه بدبختی که اسلام بر سر مردم آورده است کافی نیست باز هنوز در فکر خر دجال و ظهور مهدی...
-
الله اکبر
سهشنبه 3 خردادماه سال 1384 16:51
خرمشهر آزاد شد بزرگترین عید ملی را به همه ی ایرانیان تبریک می گوییم. سوم خرداد ، روز بازگشت ایران به ایران مبارک باد.
-
آیه های زمینی ( از زنده یاد فروغ فرخزاد )
چهارشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1384 02:16
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند و ماهیان به دریا ها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامه خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشد دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر...
-
آغاز
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1384 21:23
آغاز یا شروع یا هر چیز دیگه ... نمی دونم اما برای بودن ، برای نشاندادن حضور ، باید حرکت کرد. نمی دانم کجا باید رفت رفت و زندگی را جا گذاشت شاید ...
-
نون و القلم ...
چهارشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1384 16:15
سلام. صدای گنجیشک ها داشت دیونم می کرد. آخه همشون داشتن با هم نماز می خوندن. ساعت هنوز ۵/۵ صبح نشده بود. دیدم نه . نمیذارن بخوابم. پاشدم از زور بیکاری اومدم پای اینترنت. دیگه موقعش بود که یه چیزی بنویسم. گفتم بذار اول پیغام ها رو بخونم. دیدم بعله مازیار و پروا شرمندم کردن. آره پروا این یه بحرانه و نمیذارم این چیزا بهم...
-
...
جمعه 9 اردیبهشتماه سال 1384 13:37
سلام. چه کسی می دونه؟ شاید این آخرین سلام من باشه. اما نمی خوام تا قطعی نشده حرف از رفتن بزنم. دوستای خوبم ! من اینجا اومده بود تا با شما و این سرخ کوچک که به اندازه ی دل کودکی ام است 120 ساله بشم. می دونم این یک بحرانه وبلاگنویسیه که همه دیر یا زود دچارش می شن. اما دلم نمی یاد خداحافظی کنم. شاید یه مدت نتونم زیاد قصه...