عید قربان رو با اینکه ازش چند روزی گذشته خدمت همتون تبریک می گم.
و پیشاپیش عید غدیر خم ، عید ولایت و امامت را تبریک میگم.
امیدوارم همه اونایی که به من سر میزنن از آزادمردمانی باشند که حتی اگر عضو هر گروه و مذهب دیگه ای هستند تن و ذهنشون رو به اسارت ندهند.
تا اول محرم روز آزادگی و قیام ، بدرود
-----------------------------------------
زیرورقی: بدلیل امتحانات قادر به آپدیت کردن نیستم پس تا روز آزادگی و قیام...
مثله هر ترم برای گرفتن کارت ورود به جلسه باید تسویه حساب مالی کنی.
حالا تو هستی و کفگیر ته دیگ و فردا امتحانه.
هر چی طبقه داشت ساختمان اداری رو بالا پایین کردم تا یه وام ۲۰۰ تومنی گرفتم.
بازم خدا رو شکر.
دیروز تمام جزوه هام که توی کلاسورم بوده با کلاسورم گم شده بود.
دیروز سوادم گم شده بود.
داشتم از غصه گم شدن سوادم دق می کردم که یهو همه سوادم با هم پیدا شد. خدا رو شکر کردم که برای پایانترم سوادم برگشته.
این یک مقاله سیاسی نیست.
یک مقاله دینی هم نیست (قابل توجه سحر)
حرف من اینه که چرا باید دین رو از دانش و سیاست جدا کنیم؟
مروجین فلسفه جدایی دین و سیاست چه کسانی هستند؟
مگر جز اینست که امیرالمومنین (ع) پنج سال حکومت دینی خود را با سیاستی انکار ناشدنی اداره می کردند. سیاستی که سیاستمداران نامدار انگلیسی نیز آنرا تمجید می کنند.
مگر جز اینست که صلح امام حسن (ع) با سیاست بوده است؟
نمی خواهم بحث را به دین و مذهب بکشم. چرا که دوستان ما زیاد از این حرفهای نیشدار (!!!) خوششون نمی یاد.
بگذریم
دلم تنگه . خیلی زیاد هیچ کسی نیست که منو بفهمه.
نمی دونم شاید واقعا کارام خیلی غیر قابل فهمه.
نمی دونم شاید باید دوباره برگردم به خودم.
و مثه همیشه ، برم تو غار تنهایی و روی دیوارهای اون یادگاری بنویسم.
نمی تونی بفهمی چقدر سخته که هیچکسی رو نداشته باشی که براش حرف بزنی. حتی یه دلخوشی ساده. حتی یه لبخند. حتی یه قلب... .
دل تنگم. دل تنگ.
دلتنگی هامو به کی بگم خدایا. خدایا...
سبز بود و لاجوردی
صبح جمعه ای را می گویم که قرار بود تو با خوشید طلوع کنی.
البته تا قبل از اینکه زمین قربانی هایش را بگیرد.
ناگهان جهان تاریک شد.
ایران در ماتم فرو رفت. چشمها باریدند.
سیل ها جاری شدند.
اما هیچکس ندیدشان.
جهان به چند گروه تقسیم شد.
اولین گروه افرادی بودند که به کمک قربانیان زمین رفتند.
گروه دوم به بررسی علل خشم زمین پرداختند و به هیچ جا نریسند جز اینکه ( خانه هایمان سست بنیاد است)
گروه سوم به دشمنی و کینه با زمین و زمان پرداختند و خود را با نوشته ها و گفته هایشان خوار کردند.
گروه چهارم ترسیدند که برای خودشان چنین اتفاقی بیفتد و به فکر چاره افتادند و راهکار نشان دادند.
پنجمین گروه خون دادند.
گروه ششم گریستند و خون گریه کردند.
گروه هفتم نان دادند اما...
اما دیگر شعارشان بابا آب داد - بابا نان داد نبود
یک صدا در دل فریاد میزدند بابا جان داد. در زیر آوار های زمین.
هشتمین گروه میگفتند نباید فراموش کرد چرا که ۱۴ سال پیش هم در رودبار زمین قربانی گرفته بود.
نهمین گروه از کشور های بیگانه آمده بودند و برای کمک.
دهمین گروه هیچ نمی گفتند. هیچ نمی گریستند و می گفتند (با خود) این فاجعه نباید دوباره رخ دهد.
چند روز گذشت. قربانیان زمین همه دفن شدند و مجروحان بهبود جسمی یافتند. امدادگران به خانه هاشان بازگشتند. و شهر زیر آوار.
و زمین به دنبال فرصت دیگری برای گرفتن قربانی بود.
هنوز دو سال از فاجعه انسانی که هزاران هزار نفر را بی خانمان کرده بود و کشته های بیشماری بر جا گذاشته بود و مجروحین دل شکسته نگذشته بود که همه ی آن ده گروه (مگر آنان که سرخی خون دیده ی بازماندگان را دیده بودند) همه چیز را به فراموشی سپردند.
فراموش کردند دست کودکی را که جان داده بود اما از خاک بیرون مانده بود.
فراموش کردند آن مادری را که بر روی تلی از خاک نشسته بود.
فراموش کردند آن زنجیر ی را که روزی برای امام حسین به کتف ها می خورد و در طاغچه ای که همه اطرافش را خاک گرفته بود آرام و بی خویشتن نشسته .
فراموش کردند خودشان را .
و زمین فراموش نکرد.
زمین ، به دنبال شهر بعدی و مقصد آینده خود روان بود............
اما آنان که سرخی خون دیدگان بازماندگان را دیده بودند هیچگاه زمین را فراموش نکردند.
حق یاور همه ی چشمهای خونبار بازماندگان
به امید آنکه روزی دیگر ، هیچکجای این کشور و جهان ، شاهد بم دیگری نباشیم.
با تقدیم تسلیت به بازماندگان بم و مردم ایران.
زمستان آمد. با یلدا. مثه هر سال.
فکر میکنی زمستون امسال چه فرقی با سالهای دیگه داره؟
شاید فکر میکنی دیگه کسی از سرما زیر کارتون کنار خیابونا زیر پلها یخ نمی زنه.
شاید فکر میکنی اون خونه ای که پارسال بخاری نداشت ، امسال بخاری داره؟
شاید فکر میکنی اون چاقوی بی دسته از تو پشتم در اومده؟
شاید...
-----------
حق یارویاور همه کارتون خوابها
با تقدیم احترام به یلدا
یا علی مدد

بعد از 35 روز که از همه چیز گذشته بود ، تصمیم گرفتم، دوباره وبلاگ نویسی ، اما اینبار همه چیز بجز سیاست.
ورزش ، رستم ، بم ، مرگ ، جاده ، بهشت ، خودم و این اواخر حتی مناقصه هم گذاشتم. درست است که مناقصه خوب نگرفت اما تجربه جالبی بود.
اولین روزی که در شهریور ماه 81 با پرشین بلاگ اشنا شدم احساس غرور داشتم. احساس جهانی شدن. و هزاران تصمیم بزرگ. به بسیاری از مقاصدم رسیدم و امروز که خوشحالم سرخ و من با هم دوساله شدیم، باز همان حس خوب جهانی شدن و ماندن.
دوستانم را ، خورشید و نسیم ، چه زیبا روزهایی بود ، نوشتن برای هم. جواب و جوابیه.
می دانم خیلی ها امروز بعد از دوسال مرا می شناسند. خیلی ها بعد از دو سال مرا یادشان رفته.
الان یادم به سحر افتاد . که می گوید چون مذهبی می نوسی به تو سر نمیزنم. و این جرم جدیدی است بر جرم های گذشته ام. روزی سیاسی نوشتن ، روزی از حق و عدالت امام علی (ع) حرف زدن ، روزی از خون ناحق ریختن ، و امروز اگر بخواهی عقیده ات را زمزمه کنی ، اسلام را یاد کنی، و امامانی که مظلومتر از آنان نبوده اند را به نامردم زوال پرست بشناسانی ، مجرمی.
امروز نه جشن تولدی داریم برای وبلاگی که دوساله شده و نه پایکوبی برای نویسنده ای که با زخمهایش کنار آمده. امروز حرف دلم را می خواهم بزنم.
گفته بودم عشق را می شناسم ، گفته بودم دوری را ، مرگ را ، شکست را و پیروزی را . گفته بودم یا علی (ع) شرمنده ام که من زنده باشم و حریم شما حتک حرمت شود. گفته بودم ...
همه حرفهایم مانده و منِ آنروزها رفته.
همه احساساتم رفته اند و بستری خالی از رودخانه در جان من.
امروز ، با این احساس هر صبح بیدار می شوم که آری از صبح پیشین تا کنون 120 جفت چشم ، بیننده وبلاگم بوده.
نوشتخانه ای برای ساعتهای دلتنگی و ... مرگ. مرگ فکر و اندیشه. مرگ صبر.
از همه نوشتم و امروز که پشت سرم را نگاه میکنم خودم را کم می بینم.
امروز روز من است. روز تولد دو سالگی وبلاگ ، روز تولد دوباره خودم. خودی که پس از 13 آبان 82 هیچ از آن باقی نمانده بود. و چه سخت بود شروع از نقطه صفر. و سختتر آغاز از عدم.
محبت های شما ، بی تابم می کرد برای آمدن ، برای نوشتن ، برای خوانده شدن.
خودم را پشت نوشته هایم پنهان کرده بودم تا کسی مرا نشناسد. تا بمانم پشت حدس ها و گمانه ها ، تا بمانم پشت نقاب فسفر مانیتور.
سخت بود اما ، شد. و امروز می خواهم نقاب از چهره بردارم. خودم باشم. خودی که برای رسیدن به این نقطه ، دوسال که چیزی کمتر از دو قرن بود تلاش کردم. می خواهم خودم را معرفی کنم. برای تو سحر که مرا متهم می کنی به چیزی که افتخار منست.
من مهدی متولدبیست و سومین روز تابستان گرم چهارمین سال جنگ هستم . جنگی که کودکی ام را شکل داد.
در خانواده ای شیعه تربیت شدم. همیشه آرزویم همین بوده و خدا را شکر کردم چون اگر جای دیگری بدنیا آمده بودم هر کجا ، شاید امروز برای شما نمی گفتم. ناگفته ها را.
امروز بعد از دو سال ، احساس پایان ندارم. احساس خستگی ندارم . احساس لذت از زندگی ، از حوادث ، احساس شادی دارم.
معتقدم و ایمان دارم و شهادت می دم که خدای من تنها ی تنهاست. و پیامبرم محمد (ص) است و جانشین او که غاصبان و حسودان و طمع ورزان نتوانستند تحمل کنند امام علی (ع) امیرالمومنین است. و فرزندان او تا حضرت مهدی (عج) که می دانم می آید و چند روزیست که اتهام جدیدم اینست که چرا فکر می کنی می آید و من می گویم نه تنها او که تمام اهل بیت (ع) رجعت می کنند و حکومت عدل الهی ، که جهان از آغاز تشنه آن بوده است را و بجز چند سال ، بیشتر تجربه نکرده باز می آید.
وکتاب و قبله ام مشترک با مسلمانان. و خدای مهربان و عادلم خالق مطلق.
و برادران قابیلی ام را دعوت می کنم به اتحاد و تحقیق که خود با منطق (اگر دارند ) و روح حقیقت جو ، به سراغ تشیع آیند.
بیشتر سخنانم شبیه وصیت نامه شد اما بگذار بشود . شاید فرصتی دیگر برای زندگی و حرف زدن نباشد.
بگذار امروز همه چیز را بگویم. از امام زمان (عج) که منتظر تنها 313 یار است. تا بیاید و اگر 313 تن آماده باشند ، امام را می توان دید و حس کرد.
می دانم که می دانید که هیچکس منتظر امام نیست. می دانم که می دانی که اینها همه تبلیغات ...
نمی شود. مثله اینکه سیاست کهربایی دارد و نمی گذارد دور باشم.
بگذریم.
عاشقان ، این همه حرف زدم اما باز دلم تنگ است. نمی دانم شاید منتظر شمایم .
با تقدیم احترام به عدالت جویان.
حق یارویاور همه قلم به دستان.
یا علی (ع) مدد

بازم روی نیمکت دانشگاه نشسته بودم. بازم تو فکر بودم. بازم ساکت.
اومد کنارم نشست. مثه دفعه قبل.
گفت = هنوز توی سکوتی؟
نگاهش کردم و گفتم – آره. چطور مگه؟
= دلت نمی خواد بازم حرف بزنی؟ حرفای خودتو؟
- چرا دلم می خواد اما هیچ گوشی، حوصله شنیدن نداره.
سرش رو به طرف آسمون گرفت مثه کسی که داره به بارون نگاه می کنه.
=بخوان .
منظورش رو نفهمیدم.
- چی رو؟
= بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب. که فکرها همه بیدار و بارور گردند.
سرم رو انداختم پایین .
- نمی تونم. من با خودم عهد بستم تا ...
دوباره شعرش رو ادامه داد.
=بخوان ، دوباره بخوان تا سرود های سپید . به حنجران بریده دوباره برگردند.
مثه این بود که این شعر رو آماده کرده بود برای جوابهای من .
- سکوت خودش نوعی اعتراضه. من اعتراضم رو با سکوت بیان می کنم.
= بخوان به نام گل سرخ در سرای سکوت. که موج آب به روی لبان تشنه زند.
سرم رو بلند کردم تا مطمئن بشم از رو نمی خونه. نگاهش کردم. مطمئن و مصمم بود. مثه این بود که حرفای دفعه قبل خیلی روش تاثیر گذاشته بود. ادامه داد
=پیام روشن انسان ز روز آغازین . شکستن بت و طاغوت ظلم و نفرت بود.
- منم این رو می دونم. برای همینم منتظرم. منتظرم بیاد و ...
حرفم رو ناتموم گذاشت. انگار انتظار همه ی این صحبتها رو داشت. نگاهم کرد. نگاهش کردم. برای اولین بار بود چشمانش را می دیدم. سبز. و نافذ. پشتم تیر کشید.
=ز انتظار چه ترسی؟ امام ما آید . و در برابر ظلم و ستم بپاخیزد و همرهان با او .
یاد غزل پرویز پرستویی افتادم.
- در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست. خوشا ، به حال کلاغان قیل و قال پرست. عادت کردم به سکوت. دیگه حتی تو فکرم هم با خودم حرف نمی زنم.
بلند شد ایستاد. رو به من . عینک دودی اش رو به چشم زد و گفت
= در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست . کلاغهای سیه به قهقهه سر مست. تو خامشی که بخواند . به قار قار بلند. تو می روی ، که بماند . به روی شاخه خشک.
نگاهم همینطوری بهش خیره مونده بود. زبونم قفل شده بود. احساس کردم یخ ذهنم داره کم کم آب میشه. توی زبونم خون به جریان افتاده بود. مغزم دوباره شروع به فعالیت کرد. دلم برای نوشته های قبلیم لرزید. همینطور ایستاده بود. با وقار . کیف و جزوه هاش رو از روی نیمکت برداشت .
= من کلاس دارم باید برم. تو نمی خوای بری؟
اینبار من گیج شده بودم
- هان؟ نه . کلاس؟ نه . من ... من تازه اومدم. گفتی کجا برم؟
لبخندی زد و رفت.
----------------
به یاد اولین روز زندگی در (آسمان بلاگ).
18 آذر، سالگرد بازگشت من به جهان بلاگستان ، مبارک باد.
امروز کنکوری دادم 
خیلی خراب شد. گند زدم. ...( یه کاره بد ) . خیییییییییییییلللللللللیییییی خراب شد.
دارم دق می کنم از قسه ( همون غصه است اما چون می دونم تو کنکور قبول نمی شم عمدا غلط نوشتم تا لج زبان فارسی رو در بیارم
)
دیگه نمی دونم باید چیکار کنم. آخه می دونین سراسری قبول شدن خیلی سختتره. می دونی چرا آخه برای رشته ما (عمران) تو سراسری کارشناسی ناپیوسته فقط ۶۰ نفر می گیره.
این یعنی شانس ۰.۵ درصد.
راستی از همه شما دوستای گلم که این مدت نبودم بهم سر زدین و پیغام گذاشتین ممنونم. عزیزانی که امر کرده بودند لینکشون رو بذارم حتما انجام میشه.
یکی از دوستان یه چیز خیلی خوشگل برام فرستاده که برای شما میذارمش اینه کاری از 3line:
----------.----.
------ _.'__ ---`.
--.--(#)(#)----/##
.' @------------/###
:------------,--#####
--`-..__.-'_.--###/
--------`;_:-- ---`"'
-------.'"""""`.
-----/, ------- ,
----//---------
----`-.______.-'
--- ___`. | .´'___
-(______|______)
خیلی باحاله ، نه؟
راستی نظر من ( به عنوان یه مرد) در مورد مردها همونه که گفتم. تغییر هم نمی کنه.
با عرض معذرت از عناصر ذکور بلاگخوان و بلاگنویس
راستی یه اعتراض نامه توپ هم درست کردیم برای بلاگ اسکای که اگه اینجا کلیک کنی و اعتراضنامه را امضا کنی خیلی مرام گذاشتی.
در آخر از همه مرسی.
بای
-----
پانوشت : این طرز نوشتن بخاطر همنیشینی با بگور بود ( یا بید ) که ان شا الله به زودی درست میشه.
+بخاطر عشق و اعتقاد ازدواج کرد
- بخاطر پول و طمع ارثیه پدرش ازدواج کرد
+فکر میکرد مرد زندگیشه
- از اول هم قصدش دختر خاله اش بود ولی طمع ارثه باباش کورش کرده بود
+وقتی دعوا راه می انداخت فکر می کرد از رو علاقه است و نمک زندگی و از این چرت و پرتا
- عمدا دعوا راه می انداخت که خونه و زندگی رو ترک کنه و ناشزه به حساب بیاد تا بتونه به دختر خاله اش برسه
+ شوری نمک زندگی دلش رو زد
- بالاخره طاقت نیاورد و خونه رو ترک کرد و اون تونست با دختر خاله اش ازدواج کنه
+دلش براش تنگ نشده بود عاشقش بود ازش متنفر شده بود براش بی اهمیت بود
- وقتی دید دختره از ارثه باباش نم پس نمیده بیخیال همه چیز شد.
=نتیجه اخلاقی: کاشکی مردا یکم جوانمردتر بودند تا اینهمه جدایی...
= نتیجه غیر اخلاقی: مردا سه نوعند اول خانوم باز . دوم خیانت کار . سوم کثافت
= دلم برای اون نامردی میسوزه که باید تو همین دنیا تقاص کاراشو پس بده
بی خیال همه چیز
یا علی (ع) مدد
حق یارویاور مظلومترین قشر جامعه. همسران و دختران و خواهران و مادران
با تقدیم احترام به « نر های » ایران
روی نیمکت دانشگاه نشسته بودم تک و تنها . زیر آلاچیق اومد کنار من نشست. مدتی گذشت . من ساکت اون ساکت. دیگه طاقت نیاورد.باهام سر صحبت رو اینجوری باز کرد. آقا پسر شما چه رشته ای هستید؟
- من ؟ عمران .
= منم معماری هستم.
باز سکوت ایجاد شد. اصلا حوصله حرف زدن نداشتم. حتی هنوز برنگشته بودم نگاهش کنم چه شکلیه. مثه اینکه از من نا امید شده بود. بلند شد بره.
- می ری؟
= بمونم؟
- میل خودت . من که موندم بد ندیدم.
خنده اش رو به زور به خودش گرفت. نشست.
= چرا هیچ حرفی نمی زنی؟
- آخه ساکتم.
= هه . اینو میبینم ولی چرا.
- آزادی برای حرف زدن ندارم.
حالتش عوض شد.
= یعنی چی؟
- یکبار حرف زدم از عدالت از حقیقت از ...
باز هم سکوت
= خب...!!!
- هیچی آیدم نشد. جز یه بازوی شکسته و یه کتفه له شده و یه سره بخیه خورده و یه قلبه ...
=سیاسی می نوشتی؟
-خودم فکر می کردم نه. اما بعدا دیدم به اینا می گن سیاسی.
= خب این چه ربطی به الان داره؟
-نمی دونم. شاید می خوام ببینم تا کی می تونم طاقت بیارم و سکوت کنم و بی عدالتی و... بی خیال.
از روی نیمکت بلند شدم.
- من کلاسم شروع شده. تو نمی خوای بری؟
تو فکر فرو رفته بود.
=هوم با منی؟ من تازه اومدم. کجا برم ...
--------------------------------------------
این یادداشت به یاد ۱۳ آبان ۸۲ نوشته شده. امیدوارم یه روزی جرات پیدا کنم و بگم که کتک خوردم.
یا علی مدد.
یادداشت باز هم جمعه به دلایل بسیاری که خودتون هم میدونید و از قبل اعلام کرده بودم پاک شد. وقتی یک یادداشت رو پاک میکنم یعنی احساسم رو ، وقتم رو ، ذهنم رو ، همه رو می خوام پاک کنم اما اینبار فرق داره. یه فرق بزرگ. من اون یادداشت رو نوشتم مثه همه ی یادداشت ها به امید نظرات شما. و حالا پاکس می کنم اما بدون نظرات شما. برای اینکه نظراتتون رو داشته باشم تو این یادداشت سیوش می کنم.
دوستتون دارم. همتون رو
نخورشیدخانوم: لاف ز برتری کم زن، سنگ برابرت هستیم
تیر به ما چه می باری، نیمه ی دیگرت هستیم
م ی ث م: سلام .با تبادل لینک موافقی ؟
فرهاد: سلام خدمت شما دوست خوبم
از اینکه به دهکده عاشقان اومدید بسیار ممنونم.
گر یار بما رخ ننماید چه توان کرد؟
زانروی نقاب ارنگشاید چه توان کرد؟
پنهان ز نظرها اگر آید به تماشا
در دیده دل از ما بزدایدُ چه توان کرد؟
دیووووووونه:کاش می دانستی چقدر به یک لحظه لبخندت نیازمندم....
یکی از معایب قالب عوض کردن همیشه از بین رفتن لینک دوستان هست.
چه زمانی که خودمون قالب رو عوض می کنیم و چه زمانی که قالبمون رو عوض می کنندزج
به لینک یادداشت زیر بروید و در بزرگترین اعتراض تاریخ بلاگ اسکای همراه شوید.
یا علی مدد
در سالهای اخیر در هر کجای سرزمین مادریم پا گذاشتم تنها با تحقیر حجاب و بانوان محجبه روبرو شدم. در دانشگاهها با اجباری کردن چادر . در دادگاهها با سر کردن چادر برای متهمین و بزهکاران و در هزارویک جای دیگر. چرا؟ و امروز سایت بی بی سی با این تیتر : افزایش شکاف میان فقیر و غنی چه پیامدهایی دارد؟
چرا تنها لباس باقیمانده از دوران شکوهمند ایران باستان باید اینگونه خرد شود. اساتید برجسته تاریخ حتما واقف هستند که این لباس ، یک لباس هخامنشی بوده. و بعد از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان ، اعراب مسلمان از آن تقلید کرده اند.
حال با چه انگیزه ای سعی در از بین بردن تنها لباس باقیمانده از دوران ایران باستان وجود دارد؟
این سوال مدتهای مدیدی است که در ذهن من ایجاد شده. از آن روزی که استاد دانشگاهمان سر کلاس درس به دختری با حجاب چادر توهین کرد و به او تهمت زد که تو ...
نمی دانم شاید ریشه این قضیه را باید در ضد تبلیغ های خودمان بجوییم نه در تهاجم فرهنگی.
شاید باید...
...
..
.
سلام دوستان. امیدوارم خالی بودن جعبه لینک منو ببخشید.
متاسفانه با وجود تمام دقت نظری که در حفظ قالب وبلاگم روی کامپیوترم انجام میدادم اما به دلیلی که برای خودم هم معلوم نیست اون قالب باز نمی شه تا بتونم لینک دوستان رو پیدا کنم.
مطمئن باشید تا جایی که حافظه ام اجازه بده لینک ها رو قرار خواهم داد. ان شاء الله. اما اگر شما دوست گرامی محبت کرده اید و لینک منو قرار داده اید حتما به من اطلاع بدین تا منم اقدام کنم.
ضمنا لوگو ها هم ان شاء الله تا آخر همین هفته قرار می دم.
به این میگن خرابکاری زشت.
از دست بلاگ اسکای عصبانیم شاید به زودی زود از اینجا کوچ کردم.
ببخشید این همون وبلاگ سرخه منه؟ یا من اشتباه می کنم.
یکی بهم بگه قالبم رو کجا می تونم سرچ کنم....
من قالبمو می خوام