X
تبلیغات
رایتل
سرخ
صلح تنها راه نجاته
دوشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 01:52 ب.ظ

«در آغاز هیچ نبود، 

کلمه بود،  

و آن کلمه خدا بود »

و «کلمه»، بی زبانی که بخواندش، 

و بی «اندیشه» ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟ 

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، 

و با «نبودن»، چگونه می توان «بودن»؟ 

و خدا بود و با او عدم، 

و عدم گوش نداشت. 

... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت، 

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد. 

و عدم چگونه می توانست «مخاطب» او باشد؟ 

...و خدا گمشده ای داشت. 

...و در آغاز، هیچ نبود، 

کلمه بود، 

و آن کلمه، خدا بود. 

...خدا آفریدگار بود. 

و چگونه می توانست نیافریند؟ 

و خدا مهربان بود. 

و چگونه می توانست مهر نورزد؟ 

«بودن»، «می خواهد» ! 

و از عدم نمی توان خواست. 

و حیات «انتظار می کشد»،  

و از عدم کسی نمی رسد. 

و «دانستن» نیازمند «طلب» است، 

و پنهانی بی تاب «کشف»، 

و «تنهایی» بی قرار «انس» 

و خدا از بودن بیشتر بود، 

و از حیات زنده تر 

و از غیب پنهان تر 

و از تنهایی تنها تر 

و برای «طلب» بسیار «داشت» 

و عدم نیازمند نیست 

نه نیازمند خدا، نه نیازمند مهر 

نه می شناسد، نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد. 

و نه هیچ گاه بی تاب می شود 

که عدم، «نبودن» مطلق است، 

اما خدا «بودن» مطلق بود. 

و عدم، فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست، 

و خدا «غنای مطلق» بود. 

... و خدا گنجی مجهول بود 

...دوست داشت چشمی ببیندش. 

دوست داشت دلی بشناسدش. 

...و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند. 

زمین را گسترد. 

و دریاها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد. 

و کوه های اندوهش را 

که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود، 

بر پشت زمین نهاد. 

...و از کبریایی بلند و زلالش، آسمان را برافراشت. 

و دریچه ی همواره فروبسته ی سینه اش را گشود. 

...و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد، 

...و در ششمین روز، سفر تکوینش را به پایان برد. 

و با نخستین لبخند هفتمین سحر، 

«بامداد حرکت» را آغاز کرد: 

کوه ها قامت برافراشتند. 

و رودهای مست از دل یخچال های بزرگ بی آغاز، 

به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند، 

...و دریا ها آغوش گشودند 

( و همه جانوران و گیاهان و ستاره ها پراکنده و شاد) 

...اما... 

خدا همچنان تنها ماند و مجهول 

...آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید. 

می پرستیدندش اما نمی شناختندش. 

و خدا چشم به راه «آشنا» بود. 

...کسی «نمی خواست»، 

کسی «نمی دید»، 

کسی «عصیان نمی کرد»، 

کسی عشق نمی ورزید، 

کسی نیازمند نبود، 

کسی درد نداشت... 

و... 

...و هیچ کس او را نمی شناخت. 

هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست. 

«انسان» را آفرید!  

و این، نخستین بهار خلقت بود. 

 

دکتر علی شریعتی (رحمت الله علیه) 

 

 

سال نو و آغاز دهه نود مبارک 

یا علی (ع) مدد 

حق یارویاورتان در تمام عمر 

با تقدیم احترام به دهه هشتاد