X
تبلیغات
رایتل
سرخ
صلح تنها راه نجاته
جمعه 17 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 04:25 ب.ظ

وقتی بهشت زندان تو می شود و جهنم دنیایت

سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386 ساعت 7:12 PM

پیرمرد قصه گوی هزار ساله ، کنار کوچه باغی نشسته بود. بچه ها دور و برش را گرفته بودند و او برایشان قصه نقل می کرد.

بچه های من یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکی شایسته ی بودن نبود. تقریبا هزار سال پیش که منم مثل شما ها بچه بودم توی همین شهر یه مردی بود که ...

 

( می خواست بگه رئیس جمهور بود اما دید بچه ها معنی جمهوری را نمی دانند ، می خواست بگه حاکم بود اما باز دید حکومتی وجود نداره که بچه ها بفهمند حاکم یعنی چه و ادامه داد... )

 

آره بچه های من مردی بود که خیلی زورش زیاد شده بود.

 

یکی از بچه ها پرسید یعنی زورش از خدا هم زیادتر شده بود ؟

 

پیرمرد لبخندی زد و گفت نه دخترم ، زور هیچکی از خدا بیشتر نیست.

 

یکی دیگه گفت خب بعدش رو بگین آقاجون.

 

پیرمرد هزارساله گفت وقتی دید زورش خیلی زیاد شده فکر کرد دیگه هیچکی از اون قوی تر نیست تصمیم گرفت که ...

 

( پیرمرد خواست بگه تصمیم گرفت بجنگه اما دید این بچه ها اصلا معنی این کلمه رو نمی تونن درک کنند خواست بگه دعوا راه بندازه اما باز هم دید این بچه ها دعوا رو هم نمی شناسند پس گفت ... )

 

تصمیم گرفت زورش رو به دیگران هم نشون بده . هر روز یه دستور عجیب غریب می داد . یه روز می گفت باید ...

 

( خواست بگه بنزین اما دید اینها از بنزینی که سالهاست استفاده نمی شه چیزی نمی دونند . خواست بگه سوخت اما دید کلمه معنی دیگری داره پس گفت ... )

 

آره یه روز مثلا می گفت باید انرژی رو جیره بندی کنیم . یه روز می گفت روزنامه ها رو باید بندی کنیم . یه روز می گفت امنیت رو باید جدی کنیم . آره بچه ها انقدر زورش رو به این و اون نشون داد که خیلی زود همه فهمیدن چقدر زورش زیاده .

یه مدت مردم تحمل کردند فایده نداشت . بعد تصمیم گرفتن صبر کنند. چیزی بعد از تصمیمشون طول نکشید که خدا یه خورده کوچولو از زور خودش رو به مردم داد . مردم هم که حالا زور خدا توی دستای متحدشون بود دست به دست هم دادن و تمام زور اون رو ازش گرفتن و یه گوشه کنار شهر بی محل ولش کردند.

 

یکی از بچه ها که زورش از بقیه بیشتر بود گفت آقاجون آدم عاقل نباید کاری کنه که زورش براش دردسر بشه .

 

یکی دیگه از بچه ها هم که زورش از بقیه کمتر بود گفت آقا جون همیشه هم زور زیاد به درد آدم نمی خوره .

 

یکی دیگه گفت آقا جون زور زیادش باعث شد  که دنیای اون بشه جهنم براش

 

 و یکی دیگه گفت وقتی که خودش رو توی بهشت زور و قدرتش پنهان می کرده حتما یادش رفته که اونی که این زور رو بهش داده می تونه ازش به راحتی بگیره.

 

بچه ها نشسته بودند و حرف می زدند و قصه ی پیرمرد هزار ساله رو مرور می کردند .

پیرمرد هزار ساله لبخندی زد و گفت بچه ها سال داره تحویل میشه بیایید اینم عیدی شما . و دست توی جیبش کرد و قطعات کوچکی از نور رو درآور و بین همه ی اونها عادلانه و محبت آمیز تقسیم کرد .

 

حق یارویاور مردم وطنم تا هزار سال دیگه

 

با تقدیم احترام به همه ی مردم تاریخ سرزمینم

 

یا علی (یا قاصم الجبارین) مدد 

 

 

-------------------- 

پ.ن. چه جالب!!! 

پ.ن.۲. توی آرشیوم چه چیزایی پیدا میشه!!! 

پ.ن.۳. دلم خیلی براتون تنگ شده قاصد پیغام های زیبای خدا. 

پ.ن.۴. همین !